تبليغاتX
بی عمر
بی عمر

...ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر...بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر...

خوشبختي ما در سه جمله است:

تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا...

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم:

حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا...

دكتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |
 

آدم و حوا زمانی عورت یکدیگر را دیدند که از درخت نافرمانی خدا میوه چیدند...

 

کاش می شد که این درخت شوم را به کناری برانیم تا لباس یکدیگر بمانیم...


پ.ن: این روزها هوای پر زدن بسیار است اما نه بال پر زدن هست نه مجال آن... برایم دعا کنید...یاعلی...
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

ما امروز آمده ایم اینجا تا در روز اورشلیم!، این ابتکار هوشمندانه امام خمینی، به مدعیان پیروی از راه امام بگوییم که راهیان حقیقی خط پر نور امام عزیز ما هستیم، شعله های پرنور تفکرات امام، امروز به ما آموخته است که همراه با دیگر ملتهای آزاده جهان فریاد بلند کرده و انزجار خود را نسبت به مردم غزه و لبنان به جهانیان اعلام کنیم. اصلا نظامیان فلسطینی چه حقی دارند که به شهرهای اسرائیل عزیز حمله کنند و این قدر همنوعان ما را در اسرائیل تحت ظلم و فشار قرار دهند و کودکان ستمدیده اسرائیلی را قتل عام کنند!

ما امروز آمده ایم تا همنوا با معمار کبیر انقلاب بگوییم که «اسرائیل پاره ی تن ایرانیان است!» و «فلسطین یک غده سرطانی است که باید هرچه زودتر از صحنه جهان پاک شود!» و در همین راستا «روسیه هم هیچ غلطی نمی تواند بکند!». شعار امروز همه ایرانیان آزاده امروز هست: «مرگ بر روسیه» چرا که این کشور در طول 31 سال گذشته لحظه ای از کید ورزیدن علیه ملت ما دست برنداشته است و خون جوانان ما از سر انگشتانش همینجوری می چکد. همچنین آمده ایم که بگوییم «مرگ بر چین» دقیقا! چین هم همپای روسیه و بلکه بیشتر از آن در 200 سال گذشته یکی از دشمنان همیشگی ملت ایران بوده است و علاوه بر اینکه به صورت میانگین روزی دو بار ایران را به حمله نظامی تهدید کرده است، کلا هم با روسیه در پی تحریک کشورهای جهان برای افزایش فشارهای بین المللی و تحریم های همه جانبه علیه ایران بوده است. فقط مشکلی که هست این است که چین اسم خوبی ندارد و شعار ما را از خوش قافیگی در می آورد! بخاطر همین هم بحث است که از این پس به جای مرگ بر چین، «مرگ بر ژاپن» بگوییم که قافیه هم بیشتر رعایت شود! چرا که هم همسایه چین است هم انسانهایش شباهت ظاهری زیادی به انسانهای چین دارند. البته می دانید که ما اصلا پی لج و لجبازی نیستیم و شعارهای ما هم همه از روی حساب و از ته دل و برآورده از آرمانهای امام است!

به امید آزادی همه همنوعان ما در اسرائیل اشغالی!!!

نکته ای که بعد از دفاع از آرمان اسرائیل یا شاید هم قبل از آن، امروز ما را به اینجا کشانده است دفاع از ایران عزیزمان است که پرچم یکدست سبز آن یادآور حماسه های هشت سال دفاع مقدس و شهدای بزرگوار همت و باکری است! همانطور که مهندس عزیز، رئیس جمهور دوست داشتنی و نخست وزیر محبوب امام گفته است، آرمان ما «جمهوری اسلامی است نه یک کلام بیشتر نه یک کلام کمتر.» از همین رو امروز آمده ایم  تا انزجار خود را از جمهوری اسلامی و عُمال آن ابراز کنیم و بگوییم که رهبران جنبش ما برای خودشان حرف می زنند! آرمان ما جمهوری ایرانی است نه جمهوری اسلامی، و ما به دنبال برپایی یک حکومت فرادینی و خالی از دین هستیم که البته این نافی مسلمان بودن ما نیست و همانطور که رهبر جنبشمان گفته: جمهوری اسلامی نه یک کلام بیشتر نه یک کلام کمتر!

البته امریکا و اسرائیل و انگلیس در رسیدن ما به اهدافمان هیچ تاثیری نداشته و هیچ کمکی نمی کنند و اصلا پشتیبان ما در این راه سبز امید نیستند، اصلا چه کسی جرأت کرده به آمریکا و اسرائیل و انگلیس بگوید بالای چشمتان ابرو ست، ما امروز اینجا جمع شده ایم تا به کوری چشم دشمنان این سه کشور عزیز بگوییم که «مرگ بر روسیه...مرگ بر روسیه...»

البته حرکت ما یک حرکت صد درصد ایرانی است و حمایتهای مالی و رسانه ای امریکا و انگلیس از جنبش ما در راستای دفاع همیشگی این دولتها و رسانه هایشان از ملتهای مظلوم در اقصی نقاط جهان از جمله اسرائیل است. البته وقتی رسانه به اصطلاح ملی، ما را این قدر مورد ظلم قرار می دهد خوب هر رسانه ی آزاده ای مثل BBC و VOA و FOX NEWS و... هم حتما حق مظلوم را از ظالم خواهد گرفت و با رعایت بی طرفی کامل از جنبش ما حمایت خواهد کرد. باز هم تاکید می کنیم که همه این حمایتها اتفاقی است و حرکت ما هیچ ربطی به دیگران ندارد و هیچ کس هم حق ندارد به دیگران به علت حمایت از ما خورده بگیرد.

البته اینکه جنبش سبز ما در خارج از تهران چندان خریدار ندارد کذب محض است. امروز سراسر ایران سبز بود و ما بی شماریم و تصاویر رسانه ی به اصطلاح ملی هم همه اش آرشیو بود! اما اگر این خبر حتی ذره ای هم به حقیقت نزدیک باشد که به حقیقت نزدیک نیست و ما بی شماریم، با این وجود باز هم فرقی نمی کند، چرا که جان ما فدای ایران است و ایران یعنی تهران. وگرنه رای و نظر شهرستانیها چه اهمیتی دارد وقتی هموطنان به این با سوادی و فرهیختگی و خوش تیپی در تهران داریم. حالا بر فرض شهرستانیهای عزیز هم نظری داشته باشند، مال خودشان است و ضمنا تعدادشان هم در مقابل جمعیت بی شمار ما تهرانیها انقدر انگشت شمار است که اصلا صدایشان به جایی نمی رسد، البته ما دیکتاتور نیستیم و نیز به دنبال آزادسازی ایران از چنگال مزدوران رژیم هستیم و این کار را از شمال تهران شروع کرده ایم و انشالله به غرب تهران هم ختم خواهیم کرد!

و سخن آخر آنکه ما امروز اینجا جمع شده ایم تا همنوا با رهبر فقید انقلاب، امام خمینی، یکصدا فریاد برآوریم که «نابود کردن آرمانهای انقلاب از اوجب واجبات است!» و نیز «پشت ولایت فقیه را خالی کنید تا نظامتان از آسیب در امان بماند!».

باز هم جا دارد که روز اورشلیم، ابتکار هوشمندانه امام عزیز را گرامی بداریم و به همنوعان مظلوممان در جای جای اسرائیل اشغالی بگوییم که زمانی باقی نمانده است تا این اندک فلسطینیهای غاصب و خونخوار را هم به پشتوانه امریکا و انگلیس از خاکهای سرزمین مادریتان بیرون بیندازیم. به امید آزادسازی اورشلیم شریف!


پ.ن۱: اورشلیم نامی است که صهیونیستها برای بیت المقدس انتخاب کرده اند و آن را پایتخت تاریخی و جاودانی خود می پندارند.

پ.ن۲: بدینوسیله شعار برگزیده روز اورشلیم اعلام شد: «روسیه در چه فکریه؟! ایران پر از موسویه!!»

نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

این سروده را دو سال پیش در وصف یکی از دوستان عزیزم سروده بودم! امروز هم برای اولین بار به مناسبت آخرین روزهای اسارت این دوست عزیزم در این ماه مبارک این شعر را رسما منتشر می کنم تا شاید اندکی از ارادت وی به خود کاسته باشم...

رفيق بي ثمر

 

بايست! با تو بُوَم! هان! کجا روي اين سان؟

بايست! با تو ام آري که مي دوي چو سگان

 

نشسته ام که ببينم دگر چه مي خواهي؟

دگر چه مي طلبي؟ گو،  ز جان اين انسان

 

شنو صداي مرا، ده جواب، کن تعجيل

که شهره ي همه باشد، عجولي شيطان!

 

بگويمت که چه شد آشنا شدم با تو

چه شد که دل بسپردم به ذلت و خسران

 

اسير شهوت و دزدي و قتل جان بودم

بشر نه! جانوري ساده تر ز هر حيوان

 

نديدم و بدريدم، دگر نبودم باک

از اين دريدن و از همجواری گرگان

 

چه کودکانه بدادم تو را در اين دل راه

چه بي خبر بشدم همنشين شاهِ دَدان

 

جوانيم بنمودم به پات قرباني

فروختم همه ي آبرو به تکه ي نان

 

رها نمي کندم اين سياه سايه ي شوم

ز من نمي گذرد تا به قبر و گورستان

 

خلاصه اينکه گسستم رفاقتي ديرين

ز پاک يار عزيزی رحيم و بس رحمان

 

رفاقتم بنمودم شروع با شيطان

که واي بر من و از اين فريب آه و فغان

 

شنو کسي که هنوز از رفيق آزادي

شنو ز چون من اسيري به دام اين عُدوان

 

رفاقتي که در آن سويي از دو سو شيطان

مگر خدا برسد دادِ سوي ديگر آن!

 

رفيق بي ثمرم کن گذر از اين بي جان

"مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان!"

محمد صادق- ۱۳۸۶

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

ما گمشدیم! آری! مـــــا گم شدیــــم! می پرسید کجا؟! مگر گمشده می داند کجاست؟ اصلا گم شدن یعنی اینکه نمی دانیم کجاییم دیگر! اما باز هم اگر بخواهم بیشتر راهنماییتان کنم، این هم آدرس... ما گم شدیم بین آرزوهایمان، بین خواسته هایمان، بین ناخواسته هایمان، بین حواس پرتی هایمان، بین سر و گوش جنباندن هایمان، بین غفلتهایمان، بین دانسته هایمان، بین نادانسته هایمان، بین خیالهایمان، بین خوشبختیهایمان، بین بدبختیهایمان، بین نعمتهای مان، بین داشته هایمان، بین نداشته هایمان، بین همسایه هایمان، آشنایانمان، دوستانمان، بین فکر مشغولیهایمان، بین دل مشغولیهایمان...... خلاصه اینکه گم شدیم. خیلی هم کار پیچیده ای نکرده ایم، بین چند چیز ساده گم شده ایم! درست مثل یک بچه ی شر و شورکه آنقدر اسباب بازی دور خود می چیند که بینشان گم می شود، یا مثل بچه ای دیگر که به دنبال نخی می رود که یک سر آن به آب نباتی وصل است و سر دیگر آن را نمی بیند و هرچه به سمت آب نبات می رود تا آن را بردارد و شیرینیش را لحظه ای هم که شده بچشد، آب نبات با آن نخ از زیر دست هایش کشیده می شود! خلاصه انقدر دنبال این آب نبات رفته ایم و آنقدر آن آب نبات از زیر دستمان کشیده شده که حسابی از خانه مان دور افتاده ایم و راه را گم کرده ایم. آری، گم شده ایم دیگر، گم شدن که شاخ و دم ندارد.

حال و روز خودم را که می بینم یاد آن داستان می افتم که شاید شنیده باشید:

فیل بانی از ترس فیلِ رَم کرده ی خود پا می گذارد به فرار! آنقدر هراسان از ترس فیل می دود که دره روبرویش را نمی بیند و پایش می لغزد و روانه ی انتهای دره می شود، اما پیش از آنکه به قعر دره فرو برود، با دو دست خود شاخه ای از یک درخت را می گیرد و پس از اندکی تلوتلو خوردن و تقلٌی، بی آنکه به زیر پای خود نگاهی بکند پاهای خود را نیز روی جسمی گرم که به خیال خود شاخه ای از یک درخت دیگر است قرار می دهد... تا این لحظه از داستان، فیل بان که ترس فیل همه چیز را از خاطرش زدوده بود و پس از اندکی، بیم افتادن به ته دره نیز به هراس وی افزوده شده بود هیچ به اطراف خود دقت نکرده بود، اما پس از لحظاتی مکث و احساسِ سکون، فیل بان چشمهای خود را می گشاید و شروع می کند به ورانداز کردن محیط اطراف خود؛ ابتدای ساکن، مثل هر نجات یافته ای از سقوط، به انتهای دره می نگرد. نیک که می نگرد، اژدهایی دهشتناک در انتهای دره می یابد که با آتشی که از سوراخهای بینی اش خارج می شود هر آن مترصد آن است که فیل بان بیافتد و غذایی برای اژدهای به ظاهر گرسنه فراهم آورد. کمی که نگاه خود را از انتهای دره بالاتر می آورد به زیر دو پای خود می رسد و می بیند که آن جسم گرم که به خیال خویش آن را شاخه ای می پنداشت، در واقع بدن ماریست که سرش درون لانه اش می باشد و مقداری از بدنش بیرون لانه، و وی در واقع دو پای مبارک خود را بر پوست بدن یک مار به ظاهر دراز و سمی قرار داده است و بیم آن می رود که هر آن مار از لانه بیرون بیاید و نیشی عمیق نثار جناب فیل بان کند و بدن خود را از زیر دو پای وی خالی نماید... در همین حالِ پر اضطراب بود که فیلبان صدایی از بالای دستان خود شنید، نیک که به صدا توجه کرد، یافت که صدا، صدای جویدن است و از بالای سرش به گوش می رسد، وقتی روی خود را به بالای دستان خود برگرداند، ابتدا شاخه ای از یک درخت را دید که در واقع مهمترین سرمایه و تکیه گاه اصلی او بود، اما کمی که نگاهش آن سوتر رفت، دو موش سیاه وسفید را یافت که سخت مشغول جویدنند، آن هم جویدن چه! جویدن همان تنها تکیه گاه جناب فیلبان و شاخه درختِ نجات دهنده ی وی. اگر کمی خود را در شرایط فیلبان بخت برگشته قرار دهیم، فیلبانی که در گوشه ای از این دنیا گم شده است و هیچ خبری از محل حضور خود ندارد و در محاصره ی انبوهی از خطرات است، در خواهیم یافت که شرایط وی به غایت وخیم است و هراسناک و هرآن بیم آن می رود که گزندی جدی به وی وارد شود...

اما در همین اثنی جناب فیلبان که همه این مشاهدات دهشتناک را ملاحظه کرده است و به عمق فاجعه ای که در آن گرفتار است پی برده است، به ناگهان چشمش به روبروی خود می افتد که رنگی طلایی در حال خودنمایی کردن است، بهتر که می نگرد، کندویی از عسل می یابد که گرچه پر از زنبور است اما عسلی فراوان در آن به چشم می آید که در حال چکیدن است و با دل فیلبان بازی می کند. عسلی که آنقدر خرامان از کندویش می چکد که یارایِ بردنِ هوش از هر فیلبان گرسنه ای را می تواند داشته باشد. حال لحظه ای خود را جای فیلبان بگذارید، فکر می کنید اگر شما جای آن فیلبان بودید، بین 1- یافتن راهی برای فرار از این شرایط ترسناک و گشتن به دنبال شاخه درختی دیگر برای فرار به سمت بالای دره؛ و 2- پرداختن به آن عسل هوشربا، و نوشیدنِ از جام به ظاهر بسیار شیرینِ زنبورها، کدام کار را انتخاب می کردید؟

شما را نمی دانم، اما من با آنکه می دانم، آن اژدهای انتهای دره همان مرگ است و آن موشهای سیاه وسفید همان روز و شبند و شاخه ی در حال جویده شدن، سرمایه ی گرانمایه ی عمر است و آن مار زیر پا همان امتحانات و ابتلائات معمول و غیرمعمول زندگی ما و آن دره در واقع همین دنیاست، با تمام این وجود و با علم به تمام این نکات، باز هم آن شیرین عسلِ لذات دنیا را برمی گزیدم و به خیال خود، خود را به بی خیالی می زدم و فکر نجات را به پیری موکول می کردم و عسل شیرین دو روزه ی دنیا را برمی گزیدم.

آری، گم شدن این خاصیت ها را هم دارد، فکر کنم بقیه گم شده ها هم مانند من هستند، ترجیحشان دو روزه دنیاست، گرچه واقفند، دنیا دو روز است و ابدیتی بلند در پیش دارد که آن ابدیت بلند هر کجا و هرچقدر باشد وابسته است به همین دو روزِ زود گذر...

می ترسم، هراسانم، بیم دارم که اگر روزی افسوس فرصتهای چون ابر گذشته به سراغم بیاید و همه وجودم را فرا بگیرد و یادی هم از فعلِ گمشده ی پیدا شدن بنمایم، و عذر تقصیر نزد صاحب تقدیر بیاورم که دانستم اشتباه رفته ام، فرصتی نو ده تا خویشتنِ گمشده ام را بار دیگر بیابم... دیر باشد و خطاب فرا برسد، که «اِنَّهم کانوا قبلَ ذلکَ مُترَفین و کانوا یُصِرّونَ عَلی الحِنثِ العظیم... ثم اِنّکم اَیّها الضّالّونَ المُکذِّبون، لَأکِلونَ مِن شَجَرٍ مِّن زَقُّوم، فمالِئونَ مِنها البُطون، فَشارِبونَ شُربَ الهیم، هذا نُزُلُهم یَومَ الدّین...»*

این روزها... سر سفره ی افطار... یادی هم از ما گمشده ها بکنید... باشد که به نفس گرم روزه دارتان... ما هم در بین گم شدن هایمان... لحظه ای پیدا شویم... یاعلی...


* سوره مبارکه واقعه؛ آیات ۴۵ تا ۵۶.

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

شاید این بزرگترین دلیل بر آمدنت باشد، آنهم در آینده ای بسیار نزدیک که:

قُل أَرَأَیتُم إِن أَصبَحَ ماؤُکُم غَوراً، فمَن یَأتِیکُم بِماءٍ مَّعِین (سوره ملک- آیه 30)

بگو: چه می پندارید؟ آن زمان که تمام آب شما به زمین فرو رود کیست که باز آب روان و گوارا نصیبتان می نماید؟

به امید روزی که دیگر منتظر آمدنت نباشیم! چرا که آن روز دیگر آمده ای...

نسیم وصل

نسیم وصل کی خواهی وزیدن؟

سحرگاهان به کی خواهی دمیدن؟

الا باد صبا این دل شده تنگ

رسان پیغام دل شاید شنیدن

صبا! ساقی ما رفته است زین ده

چه خوش جامی ز میزارش چشیدن

صبا از کوی یارم گر گذشتی

بگو جانا ز تو نتوان بریدن

صبا با یار گو هرجا که هستی

ز تو فرمان ز ما با سر دویدن

بگو از تو شنیدم بس ولیکن

«شنیدن کی بود مانند دیدن؟»

به آن خورشیدِ این روزان تیره

بگو تا کی پسِ ابر آرمیدن؟

اگر غفلت به ما راهی بیابد

بگو از ما خطا از تو ندیدن

بگو عیسی نفس! شب گشته غالب

نما بیدار دِه با یک دمیدن

بگو ایوب حال این صبر تا کی؟

بگو تا کی تو را جانا ندیدن؟

بگو خورشید رو تا کی سیاهی؟

بگو تا کی پسِ ابر آرمیدن؟

عزیزا! مَسَّنا! گو با غلامت

شود یوسف ز کنعانش رسیدن؟

دگر یعقوب پیراهن ندارد

به شب در انتظار تو دریدن

چه خوش روزی که بعد از این شب سرد

به زیر سایه ی تو آرمیدن

صبا! در راه خود رو سوی کعبه

مکان مهر را از نو دمیدن

بگو با دربِ کعبه شو مهیا!

«نسیم وصل» میخواهد وزیدن

محمد صادق- ۱۳۸۵

 

نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

آری! باز هم این دو ودیعه الهی و این دو موجود معمولا متضاد، که سخت یکجا جمع می شوند، در وجود آدمیزادی از خیل آدمیان مشغول جنگ اند و دعوا و مشاجره؛ که هر یک در یک انتخاب مهم سهمی می خواهند و گاها این سهمها با یکدگر در تناقصند. در طول این چند سال وجیزه های ناتمام زیادی در حالات متفاوت روحی برای این دو موجود در ظاهر متضاد سروده ام که در پی آمده است، این روزها هم گویا حال، حالِ نامناسبِ همان روزهاست، این نوشته را به مرور سروده های گذشته ام اختصاص می دهم که هر یک اندکی از تلاطم این قلب نا آرام را در زمان سروده شدنِ خود کاسته اند. باشد که روزگاری فرا برسد که هر دو را باهم بر روی مرکب وجود سوار ببینیم.

عقل و عشق اندر کلامِ «عُق» بدارند اشتراک!

آن دو را یکجا نیابی، در هوا یا روی خاک

 

عقل و عشق اندر رفاقت مثل سنگ وشیشه اند

در زمان وصل یاران شیشه می گردد هلاک...

 

***

 

باز پیکاریست بین عقل و عشق                ای حریفان راه را خالی کنید

سخت می تازد به سوی دل، هوار!         عقل می آید به دل حالی کنید

رستم و سهرابها را گو بیا!                     جمله در این جنگ نقالی کنید

پیشگویان بهر پیروز زمین                          گر توانستید رمالی کنید...

 

***

 

آب عقل و عشق در یک جو نریزد، ای هوار!

در بیاورد این دو ضد از روزگار من دمار!

 

بارها در این دو راهی مات و حیران مانده ام

قلب گوید رو! ولی عقل «آیه» می گوید بیار

 

از چرا پر کرد عقلم این دو گوش بی خیال

عشق برد از دل قرار از بس که می زد دیگ و دار

 

این یکی تا چون نمی گفتیش بی تاب و قرار

وان دگر بودش ز هر چون و چرایی الفرار

 

خواستم راحت کنم این هر دو را از یکدگر

حیف دل منزل نگیرد بی رکاب و بی سوار...

محمد صادق


پانوشت ۱: عرض تبریک به مناسبت ایام خجسته اعیاد شعبانیه و عید گذشته ی مبعث که مطلبی راجع به آن روز عزیز حاضر بود که به علت مشغول بودن به امتحانات فرصت نگارشش حاصل نشد.

پانوشت ۲: قرار بود این نوشته داستانی باشه با عنوان «جانشینی پادشاه و درِ زندان» که انشالله در مطالب بعدی آورده خواهد شد.

پانوشت ۳: این روزها شدیدا محتاج به دعای دوستان هستم، ما رو در این ایام مبارک از دعای خیر خودتون به هیچ وجه محروم نکنید...یاعلی...

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

مـــــولای یـــــا مـــــولای...

انت الدلیل و انا المتحیر

و هل یرحم  المتحیر الا الدلیل

سرنوشت اول: این مطلب به علت اینکه پایش احتمالا بسیار بلند است و به تدریج بلندتر هم می شود! بجای پانوشت، سرنوشت دارد.

سرنوشت دوم: خاطرم هست که بی عمر در «مطلع» خود می خواست از حافظ بنویسد، اصلا نام «بی عمر» را نشان خود قرار داد تا از زبان حافظ مجنون صفت، بگوید که بی عمر زنده است و هرگز روز فراق را عمر نمی انگارد!(بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار...روز فراق را که نهد در شمار عمر) با مروری به موضوعات این وبلاگ که در ستون سمت چپ قرار گرفته است، حتما نام زیبای خواجه حافظ شیرازی را خواهید دید که بر اثر کلیک کردن بر روی آن نام درخشان، صفحه ای باز خواهد شد که متاسفانه از 8ماه پیش تا امروز بر خلاف تعهدی که داده شده بود بیش از یک مطلب را درون خود نمی بیند. نه اینکه مطلبی نبود، چرا، اتفاقا مطالب فراوان بود، کما اینکه در همین مدت یک رساله نسبتا مفصل در قالب تحقیق درس ادبیات در همین مدت با موضوع «یوسف و حافظ» نگاشتم، که در قالب نشریاتی دانشجویی، بخشهایی از آن هم در اختیار تعدادی از دوستان شریفِ هم دانشگاهی قرار گرفت! اما خوب متاسفانه آنقدر پرداختن به مسائل روز ما را به مسائل روز مشغول کرد! که دیگر مجالی برای پرداختن به حافظ عزیز و اشعار عزیزتر از جانش در این وبلاگ یافت نشد. این سرنوشت تذکری بود برای خودم که انشالله در آینده ای بسیار نزدیک و اتفاقا در راستای موضوع جدید وبلاگ یافته های کم ارزش خود را پیرامون ابیات ارزشمند دیوان پرنور حافظ از طریق بی عمر عرضه نمایم.

سرنوشت سوم: گفتم حافظ! نمی دانم می دانید که حافظِ ولایت مدار، معاصر بود با حمله مغول به ایران و حکومت پادشاهان رنگارنگ و عجیب الخلقه ی غزنوی و جنگهای خانمان سوز بر سر قدرت و... خلاصه انواع جنگ و خونریزی و نزاع و لشگرکشی. اما جالب است شما وقتی اشعار او را می خوانید فکر می کنید او دائما لب آب رکناباد بود و گلگشت مصلا و کلوبهای های شبانه شیراز و خلاصه عشق و صفا و محبت و دوستی. خلاصه حافظ این قدرت را داشت که در عین ناآرامی اجتماعی، آرامش فردی داشته باشد و نزاعهای بی شمار اطراف و کنار حداقل تاثیر را در حالات روحی او بگذارد. نه آنکه اساسا بی خیال جامعه بود و عزلت پیشه کرده بود، خیر! اتفاقا بسیار هم دغدغه اجتماع داشت و به فکر اصلاح بود، اما اگر هم شعر اجتماعی-سیاسی می گفت(که فراوان هم می گفت) به ریشه یابی مشکلات بشر می پرداخت، که چه شده است که بشری که جایگاهش همردیف جانشینی خدا بود اینگونه پست و خار و زبون شده است که به قول خود حافظ کار به اینجا رسیده است که:

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است            طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

سرنوشت چهارم: حالا می رسیم به بی عمرِ ولایت مدار، که این روزها در درونیات خود و از صدقه سر بیرونیات اجتماع آشفته خویش (با اینکه باز هم از صدقه سر همین اجتماع آشفته خویش در این ایام داغ تموز، سخت درگیر امتحانات به تعویق افتاده پایان ترم خویش است) تقریبا هر روز یک مطلب طولانی سیاسی روی کاغذ می نویسد، مطالبی که خوب هم برایش جلوه می کنند و گاه زیبا هم به نظر می رسند؛ اما از سر لجبازی با خود هیچ یک از آنها را در تارنمای تار عنکبوت بسته خود به مرعصه ظهور نمی رساند. همه اینها را گفتم که چه بگویم؟ اینکه من هم چند صباحی می خواهم در این وبلاگ به تعصی از جناب حافظ، سیاسی ننویسم و موضوع وبلاگ را برای مدتی نامعلوم از سیاسی به «موضوع مطلب قبل» تغییر بدهم و مطالب سیاسی را صرفا در بخش پیوندهای روزانه پیگیری نمایم. از این به بعد موضوع این وبلاگ این است: «دنبال چه می گردیم؟» و در طی ایام نامعلوم آینده و به اقتضای بضاعت و عمر نامعلوم خود، در نوشته های این وبلاگ آنقدر می گردیم تا آخر سر بفهمیم که به دنبال چه می گردیم! که باز هم می گویم، بی عمر ریشه تمام مشکلات بشر در تمامی اعصار، از جمله مشکلات امروز هموطنانش را دقیقا در ندانستن پاسخ همین سوال می داند و یافتن پاسخ این سوال را پایان بخش بسیاری از دعواهای خودساخته ی بشری. در این ایام نامعلوم اگر هم قرار شد به مشکلی که درد روز جامعه است نگاهی بیاندازیم از منظر همین سوال بدان خواهیم پرداخت.

سرنوشت پنجم: قرار بود این نوشته پایش طولانی باشد که طولانی هم بود و مطالب، آماده؛ اما وقتی دیدم از یک حدی دارد طولانی تر می شود پایش را قیچی کردم تا انشالله در نوشته های بعدی به آنها بپردازیم؛ صرفا یک اعلام برنامه می کنم از نوشته های بعدی که پرداختن بیشتر به همان سوال اساسی است و ادامه نوشته قبلی:

عنوان مطلب بعدی که بخش دوم از بحث «دنبال چه می گردیم؟» می باشد، و احتمالا هم بسیار طولانی است، احتمالا هست: «جانشینی پادشاه و درِ زندان» که داستانی است بازنویسی شده توسط خود بنده، که احتمالا در چند قسمت و با الگوریتمی مشخص عرضه خواهد شد.

عنوان دو مطلب بعدترم هم که بخش سوم از موضوع جدید وبلاگ است، احتمالا خواهد بود: «عرفان پانداییسم» که نگاهی است از زاویه ای نو به داستان کارتون تاثیرگذار پاندای کونگ فو کار1.

در سه مطلب بعدی هم که بخشهای چهارم و پنجم و ششم بحث شیرین «دنبال چه می گردیم؟» خواهند بود عبوری خواهیم داشت به مثنوی معنوی، احادیث قدسی، و نهایتا و مفصلا به دیوان حضرت حافظ شیرازی.

سرنوشت آخر: اگر در اواسط کار مطلبی دیگر وارد شد بدانید و آگاه باشید که مسیر این وبلاگ تا اطلاع ثانوی حول همین موضوع ثابت است و خروج از مسیر تبیین شده بیش از یک مطلب کوتاه طول نخواهد کشید. ضمنا باز هم می گویم که حضور شما در کنار این نویسنده حقیر بزرگترین دلگرمی برای ادامه مسیر است، پس شما هم اگر احساس می کنید سوال بزرگ زندگیتان با بی عمر یکیست در این مسیر پرپیچ و خمِ «یافتن آنچه بایست به دنبالش گشت» همراه او باشید.

پیروز باشید و مستدام، تا مطلب طولانی بعدی....یاعلی...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

«به دنبال چه میگردیم؟» آری! این همان سوال اساسی آدمی است که از روز نخست خلقت خود به آن پرداخته است؟ آدمی که از سرِ سردرگمی در پیچ و خم این سوال، زندگی می کند، اما بی عمر! که شاید تمام دعواهای بشر هم تا امروز در پی یافتن پاسخ همین سوال اساسی بوده است. سوالی که بارها خیال شده که به آن پاسخ داده شده و قلمهای فراوانی برای پاسخگویی به آن فرسوده شده است، عمرهای فراوانی در راه پاسخگویی به آن به پایان رسیده، خونهای فراوانی در راه یافتن پاسخ آن ریخته شده و سختیهای فراوانی به آدمی تحمیل شده است. اما هنوز هم که هنوز است بشر، پاسخی آرامش بخش و قانع کننده برای پاسخگویی به آن پیدا نکرده است. بشری که هنوز هم بعد از این همه سال عمر، نمی داند که به دنبال چه میگردد.

در این سلسله نوشته ها به این سوال خواهیم پرداخت، دقت کنید! به این سوال خواهیم پرداخت و نه به پاسخ آن، که نفهمیدن سوال بزرگترین دلیل نیافتن پاسخ است و فهم سوال نیمی از پاسخ؛ شیوه پرداختنمان به این سوال با طرح چند معما، بیان چند داستان، و بازگویی چند روایت و چند شعر است که شاید بسیاری از آنها را پیش از این هم شنیده باشیم، اما از زاویه دید این نوشته به آنها ننگریسته باشیم. شما هم اگر مانند تمام پدران و مادرانتان به این موضوع اساسی در دوران حیاتتان اندیشیده اید این سلسله نوشته ها را دنبال کرده و بی عمر را در راه تکمیل این نوشته و فهم این سوال و یافتن پاسخی برای آن کمک کنید. به امید آنکه روزی برسد که همه انسانهای سردر گم در زیر این سنگ له کننده عصاریِ زمانه، سوالهای زندگیشان را خوب بفهمند و پاسخی برای آنها بیابند که اندکی جان جویای حقیقتشان را سیراب نمایند.

***

برای شروع و به عنوان بحث اول؛ سعی کنید به این 3 معما پاسخ دهید. ممکن است پیش از این، این سوالها را دیده و جوابهایشان را داشته باشید، در هر صورت تمام تلاش این نوشته بر این نکته است که دریچه ای تازه برای نگریستن به سوالات زندگیمان بگشاید. پس بار دیگر به این سوالات از زاویه ی این نوشتار نگاه کنید. اگر هم معماهایی به مانند سوالات مطرح شده در این متن سراغ دارید ما را هم از آنها محروم نکنید. انشالله که پیگیری این متن در نوشته های بعدی همه مان را اندکی به پاسخ سوال مطرح شده در عنوان این متن یاری کند...

 

حالا سوالها:

۱- فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند. راننده چند سال دارد؟!


۲- این سوال حقوقی است. هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟


۳- من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور چنین چیزی امکان دارد؟!

(اگه قبلا اینا رو نشنیده بودید یه کوچولو بهشون فکر کنید و بعد برید سراغ پاسخها در ادامه متن)

 

 

 

و حالا (پس از اندکی تامل) پاسخها:

 

1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد! چون جمله اول سوال می گوید «تصور کنید که راننده اتوبوس هستید.»

 

2 - بازمانده ها را دفن نمی کنند، چرا که آنها جان سالم به در برده اند! شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شده اید.


3 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی. به یاد بیاورید «فقط یکی از آنها» نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست. یک سکه 5 تومانی داریم!

 

 

و نتیجه گیری موقت:

 

این سه سوال یک نشانه خیلی کوچک از این نکته پسیار مهم بود که در حین حل مسئله بیشتر از پاسخ بایست به سوال بدبین بود. شما هم مثل من به احتمال فراوان اولین بار که با این سوالات مواجه شدید ابتدا به پاسخ آنها پرداختید، اما بعد دیدید که مشغول تلف کردن وقتتان بوده اید، چرا که بعد از فهمیدن سوال، پاسخ را در خود آن یافتید.

 

پس نتیجه اینکه، گام نخست در حل هر مسئله ای، فهم خوب صورت مسئله است که به قول قدیمیها فهمیدن سوال نیمی از یافتن پاسخ است.

 

ممنون از تحملتان، در نوشته های بعدی این موضوع را با مثالهایی دیگر بررسی خواهیم کرد تا بیشتر به اهمیت این موضوع پی ببریم.

پایان قسمت اول

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

انقدر این روزها درگیر این جنگولک بازیهای سیاسی شده بودیم که دیگر حواسمان از میلادهای باسعادت حضرت زهرا و حضرت علی ـ علیهما السلام ـ پدر و مادر حقیقی همه شیعیان و روز پدر و روز مادر پرت شده بود. بخاطر همین هم این مطلب را با اندکی تاخیر می نویسم تا شاید اندکی از محبت این دو فرشته الهی یعنی پدر و مادر را پاسخ گفته باشیم.

اول روز مادر...

خاطرم هست سال پیش دانشگاهی بود، سال ۸۴، انقدر درگیر درس و مدرسه بودم که فرصتی برای خرید هدیه روز مادر برایم باقی نمانده بود، این بود که روز ولادت حضرت زهرا تصمیم گرفتم که در فاصله خانه تا مدرسه شعری برای مادرم بگویم و با یک کارت پستال آن را به مادر عزیزتر از جانم تقدیم کنم، این شعر محصول همان تلاش است که البته وقتی عصر به خانه برگشتم دیدم خواهرم هم یک روسری خریده و من هم که از خدا خواسته! شعر خود را ضمیمه آن روسری کردم و به مادرم هدیه نمودیم. دوبیتی زیر تقدیم به همه مادران بهشتی:

روان گشتــــم به دیــــدار تو یـاور        رسیدم در بهشتی پر ز ساغــر

بپرسیدم که اینجا چیست نامش؟       شنــــیدم گفــت زیــر پای مـادر

و بعد روز پدر...

این غزل را هم سال بعد، یعنی سال ۸۵ برای روز پدر سرودم، البته به علت مفارقت از کنکور مدت زمانی بیش از طول یک سفر از خانه تا مدرسه و حدود یک روز سرودنش به طول انجامید و پس از کامل شدنش باز هم برای روز پدر به این مرد بزرگ اهدا نمودم. گرچه قالب شعر غزل است ولی زبان شعر صمیمی است و سعی شده دور از هرگونه تکلف سروده شود. تقدیم به همه پدران با مرام:

چه مشق امشب نویسم نون بابا          ز زحمتهای تو ممنون بابا

دل تنهای من بهر تو خواند                به سانِ نغمه مجنون بابا

ز جانت جان من گردیده پیدا              ز خونت منعقد شد خون بابا

مرا مهر علی با نان خوراندی                  کزین تا منتها ممنون بابا

مرا با رنج شیرینت نمودی                   ز سختیها، ز غم بیرون بابا

بود لبخند شیرینت برایم                           کلید گنج صد قارون بابا

مرا با عشق پروردی تو ای یار            منم همواره ات مدیون بابا

 

به امید آنکه اگراین مردان و زنان بزرگ در قید حیاتند سایه شان همواره بالای سر فرزندان کوچکشان مستدام بوده و اگر سایه وجودشان از سرمان کوتاه شده غریو رحمت ذات اقدس الهی قرار گیرند.

یاعلی

نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |