به گزارش ارتباطات و اطلاع رسانی سی و سومین جشنواره فیلم فجر، محمدصادق باطنی تهیه کننده مستند «جای خالی» درباره انتخاب موضوع این فیلم بیان کرد: حوزه فرهنگ عمومی، آداب ها و آسیب های رفتارهای اجتماعی مردم ایران موضوع اصلی این مستند است. این موضوع، موضوع بزرگی بود که ما از اول مشخص می کردیم که به خود موضوع بپردازیم و یا روی نقاط ریزتر و مشخص‌تری توجه کنیم.
وی توضیح داد: تاکنون به اصل بحث فرهنگ عمومی بسیار کم پرداخته شده است و ما نیز تصمیم گرفتیم به تمامیت موضوع فرهنگ عمومی مردم ایران بپردازیم.
باطنی درباره مدت زمان تحقیق و فیلمبرداری این فیلم مستند اظهار کرد: به دلیل اینکه «جای خالی» یک مستند پژوهشی است، تا انتهای کار همیشه با تحقیق و پژوهش همراه بود اما تحقیقات متمرکز این مستند حدود ۶ ماه به طول انجامید و زمان فیلمبرداری نیزحدود ۲ ماه بود.
این تهیه‌کننده که کارگردانی مستند «دوپینگی ها» را در کارنامه مستندسازی‌اش دارد، درباره فیلم های مستند حاضر در جشنواره فیلم فجر گفت: تمام مستندهای بخش سینمای حقیقت جشنواره فیلم فجر را دیده‌ام و طبق گفت‌وگوهایی که با دوستان در برج میلاد داشتیم به این نتیجه رسیدیم که کیفیت مستندهای بخش مسابقه خیلی بالا هستند.
وی افزود: خوشبختانه سینمای مستند درگیر کلیشه هایی که گاهی بعضی از فیلم های سینمایی درگیر آن هستند، نشده است. موضوعات سینمای مستند به شدت متنوع است و پرداخت های متفاوتی هم به این موضوعات شده است. هر مستند حاضر در جشنواره فیلم فجر با دیگر مستند شرکت کننده در بخش سینمای حقیقت از نظر موضوع، داستان و غیره فرق می کند.
باطنی درباره حضور مستندها در جشنواره فیلم فجر در کنار فیلم های سینمایی بیان کرد: در جهان امروز مرز بین سینمای داستانی و سینمای مستند تقریبا برداشته شده است. مستندهای داستانی زیادی داریم و یا فیلم های سینمایی که با موضوعات مستندگونه ساخته شده اند. این مرز خیلی کم شده است.
این تهیه کننده با توجه به رقابت و مقایسه بین سینمای مستند و سینمای داستانی خاطرنشان کرد: رقابت این دو حوزه با هم نابرابر است و در هر صورت سینمای داستانی با وجود بازیگران مطرح، عوامل به نام و... همیشه برای مخاطبان دارای جذابیت های بیشتری بوده است.
وی افزود: در جشنواره فیلم فجر ذائقه ها به سمت فیلم های سینمایی است و نمی شود توقع زیادی از جشنواره برای فیلم های مستند داشت.
محمدصادق باطنی در پایان سخنانش با توجه به نمایش فیلم های مستند در سالن اصلی برج میلاد اظهار کرد: وضعیت نمایش فیلم های مستند در جشنواره سی و سوم فجر، خیلی بهتر از سال های گذشته است. اگر فیلم های مستند مانند مسابقه سینمای ایران دارای مسابقه هستند پس باید مثل امسال وضعیت نمایش خوبی هم داشته باشند. نمایش در سالن اصلی اتفاق خوبی برای بخش سینمای حقیقت است.

http://safirfilm.ir/wp-content/uploads/2014/02/JK-poster-01.jpg


 + این مصاحبه در سایت جشنواره فجر

+ مصاحبه دیگری با خبرگزاری تسنیم راجع به حضور جای خالی در فجر

نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

نقدی بر فیلم «من دیه گو مارادونا هستم» ساخته جدید بهرام توکلی

فيلمها چهار دسته اند،

1-      عميق

2-      سطحي

3-      عميق و با ظاهري سطحي

4-      سطحي و با ظاهري عميق

بهرام توكلي از آن دسته فيلمسازاني است كه خيلي دوست دارد فيلمهايش در يكي از دو دسته 1 يا 3 قرار بگيرد. اما هر چه مي كند نمي تواند از يكي از دو دسته 2 يا 4 پايش را فراتر بگذارد. «من ديه گو مارادونا هستم» هم يكي ديگر از اين تلاشهاي ناموفق توكلي است.

 

كاملا واضح بود كه توكلي نمي خواهد پس از تجربه نسبتا موفق «اينجا بدون من» به طور كامل از سبد انتخابهاي مخاطب حذف شود. امري كه با دو اثر ضعيف و سطحي «آسمان زرد كم عمق» و «بيگانه» رخ داده بود و ادامه اين روند بهرام توكلي را به يك فيلمساز كم فروغ و ضدمخاطب بدل مي كرد. اين شد كه فيلم خوش ساخت «من ديه گو مارادونا هستم» از خاكستر فيلمهاي قبلي توكلي برخواست.

فيلم روايتگر مردي داستان نويس (با بازي سعيد آقاخاني) است كه قصه فرد ديگري (با بازي صابر ابر) را دزديده است و حال به خاطر تهديد صابر ابر به خودكشي تصميم گرفته داستان زندگي اطرافيانش را بنويسد و به صابر ابر بدهد تا وي از تصميمش براي خودسوزي اجتناب كند. در اين ميان بحرانهايي پوچ و الكن در اين خانواده رخ مي دهد كه ريشه همه آنها برخورد يك سنگ به يك شيشه و شكستن آن است. همين سنگ باعث بر هم خوردن رابطه خانواده دو خواهر مي شود و در اثر جنگ و دعواي بين دو خانواده موقعيتهايي طنز و بحراني شكل مي گيرد كه مخاطب را گاه مي خنداند و گاه گيج مي كند.

در اين ميان شيوه روايت داستان به گونه اي است كه مخاطب فكر مي كند خيلي سطحي است كه عمق اتفاقات فيلم را درك نمي كند. فيلمساز گاهي ارجاع مي دهد به اثر پروانه اي و ريشه همه رخدادهاي پيش آمده و سنگي كه به شيشه خورده است را به طرزي نامربوط به ديه گو مارادونا و گلي كه با دست به آلمان زد ربط مي دهد. از سوي ديگر با ارائه پايان هايي متفاوت براي داستان شكسته شدن شيشه توسط سنگ، ارجاع مي دهد به نسبي بودن و ناپايداري حقيقت. در بخشي ديگر با از ميان برداشته شدن مرز تخيل و واقعيت، فيلم حركت مي كند به سمت دنياهاي موازي و در هم تنيدگي واقعيت و رويا. ساختار اپيزوديك فيلم و فصل بندي آن و عناوين متناقض و دستوري فصلها هم ذهن را گيج مي كند و مخاطب فكر مي كند از ناتواني اش است كه نمي تواند بين اسامي بخشها و جريان اطلاعات رخ داده در فيلم روابطي عميق برقرار كند.

 

از سوي ديگر فيلم در مواقعي كنايه مي زند به سياستهاي سينمايي دولت و در پايان بندي خود پس از آنكه مردن 4 شخصيت داستان به مذاق صابر ابر خوش نمي آيد، سعيد آقاخاني داستان خود را به ناچار تغيير مي دهد و با پاياني اميدواركننده داستانش را به اتمام مي رساند و با اين كار بخشنامه سينماي اميد دولت هم از چوب نقد بهرام توكلي بي نصيب نمي ماند. توكلي جايي ديگر هم بحث كپي رايت و سرقت ادبي را دستمايه نقد اجتماعي خود قرار مي دهد. دختران تازه به دوران رسيده كه در حسرت رفتن به غرب هستند، ازدواج تقلبي براي مهاجرت، سطحي بودن و مشكلات رواني برخي از كساني كه از اروپا باز مي گردند هم سو‍‍ژه هايي هستند كه نمي توانند از چنگال داستان به ظاهر پيچيده توكلي فرار كنند. فيلم به اينها هم بسنده نمي كند و بخشي از خود را به شوي لباس و متظاهر شدن انسان مدرن اختصاص مي دهد. جايي كه رسانه هاي جمعي پوشش هايي مدرن را به مخاطبانشان تحميل مي كنند و مدگرايي را ترويج مي دهند. تاثيرپذيري از سينماي امريكا و خوره هاي هاليوود هم در گوشه اي ديگر از فيلم با شخصيت بابك حميديان به تصوير كشيده مي شوند.

شايد باورش سخت باشد، اما همه اين جملات فلسفي، طعنه هاي سياسي و نقدهاي اجتماعي در كمتر از دو ساعت بر پرده سينما نقش مي بندد و مخاطب از همه جا بي خبر، در فهم خود دچار ترديد مي شود و فكر مي كند كه لابد مشكلي در گيرنده هاي خود دارد كه نمي تواند رابطه دقيقي بين اين همه اطلاعات و نشانه ها ايجاد كند. تاكيد كاراكتر محوري فيلم بر سطحي شدن مردم هم، هي به اين ترديد دامن مي زند كه شايد در پس اين خنده ها چيزي باشد كه درك آن نياز به عمقي بيشتر دارد. كارگرداني لايه لايه فيلم هم اين حس را تقويت مي كند، جايي كه توكلي توانسته است موقعيتهايي جذاب، پر بازيگر، پرديالوگ و به ظاهر بحراني را به خوبي كارگرداني كند و فيلمش را با سكانس پلانهاي فراوان و طولاني پيچيده تر بنماياند.

 

اما آنچه همه اين ترديدها را از بين مي برد يك چيز بيشتر نيست. «وقتي همه چيز را گفتي انگار هيچ چيز را نگفتي». فيلم توكلي تنها ظاهرش پيچيده و فلسفي است، اما در انتهايش هيچ چيز در دستان مخاطب نمي ماند. نه شفاف نبودن مرز رويا و واقعيت براي مخاطب جا مي افتد و نه پروانه وار بودن اثر اتفاقات دنيا بر يكديگر. شايد بشود همه فيلم را با ديالوگهاي بابك حميديان مقايسه كرد. جاييكه وي با ظاهري «خل وضع» در موقعيتهايي بي ربط و «سطحي»، ديالوگهاي احساسي و «عميقِ» فيلمهاي هاليوودي را بر زبان مي آورد. همه فيلم هم مانند همين ديالوگهاست. مثل يك پيتزايي كه اجزاي مختلفش بدون پنير پيتزا كنار هم قرار گرفته اند و مي شود هر بخشش را از بخش ديگر جدا كرد، بدون آنكه لطمه اي به ديگر بخشهاي فيلم وارد شود. مي شد به اين فيلم چندين تئوري فلسفي و نقد اجتماعي ديگر را نيز اضافه كرد بدون آنكه تغييري در ماهيت كلي فيلم ايجاد شود. فيلم درست مثل اسب چموشي است كه به هر سمتي كه دلش مي خواهد مي رود و هر رخدادي روبرويش قرار مي گيرد مسيرش را عوض مي كند.

بهرام توكلي به خوبي توانسته مخاطبان خود را سطحي و خودش را عميق جلوه دهد و از همين رو شايد نقدهاي فلسفي اين روزها بر فيلمش خودش را هم متعجب كند. اما از آنجا كه خودش از عقبه فلسفي و جهان بيني عميقي برنخواسته است، فيلمش تبديل مي شود به يكي از فيلمهاي دسته 4. مثل داستاني كه فقط عنوان فصلهايش را نوشته است و نتوانسته است هيچ عمقي به اين عناوين ببخشد.


 

+ این مطلب در رجانیوز

نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

دیگر عادت کرده ایم به کنار هم قرار گرفتن این ابزارهای روایت در فیلمهای ایرانی: هوای ابری، رنگهای سرد و مرده، موسیقی حداقلی، زن بدسرپرست و شاغل، دود سیگار، شوهر معتاد، فرزند طلاق و ساره بیات! گویا «ساره بیات» به یک ژانر در سینمای شبه اجتماعی ایران مبدل شده است.

ناهید (با بازی ساره بیات)، زنی است شمالی که به علت اعتیاد همسر اولش (با بازی نوید محمدزاده)  که از او یک پسر دارد، شاغل است و اموراتش به سختی می گذرد، مردی ظاهرالصلاح (با بازی پژمان بازغی) که او نیز از ازدواج قبلی اش یک دختر دارد، قدم پیش می گذارد و از ناهید خواستگاری می کند. ناهید هم بدون اطلاع شوهر اولش (که هنوز روی ناهید تعصب دارد) به عقد موقت این مرد در می آید. به نظر می رسد ادامه داستان نیازی به تعریف ندارد، خودتان به سادگی می توانید اتفاقاتی که در دل این ماجرای تکراری رخ می دهد را تصویرسازی کنید.

آیدا پناهنده، دانسته یا ندانسته، با روایتش، فیلمهای «جدایی نادر از سیمین» و «فصل فراموشی فریبا» را در ذهن بیننده تداعی می کند. برخی از دیالوگهایش هم آدم را یاد آثار فمینیستی برخی دیگر از کارگردانان زن می اندازد. وقتی دخترِ شوهر جدید ناهید می گوید: «از پسرا خوشم نمیاد، همه ش آدمو هل میدن» یا دوست ناهید با استفهامی انکاری به او میگوید: «مگه مرد خوبم پیدا میشه؟!».

در کنار همه این نکات، روایت فیلم هم حرف تازه ای برای گفتن ندارد. دوربین فیلم در دقایقی روی دست است و در دقایقی روی پایه و هیچ منطقی نمی توان برای هیچ یک از این دو سبک دوربین در فیلم پیدا کرد. گره فیلم در حرکتی ناشیانه با یک اتفاق «معجزه گونه» باز می شود؛ آن هم وقتی شوهر قبلی ناهید در کلانتری در یک اتفاق خاص و غیرمنطقی، در تصاویر مداربسته ضبط شده توسط پلیس، ناهید را در کنار مردی غریبه می بیند!

http://media.mehrnews.com/d/2014/12/30/3/738529.jpg?ts=1423037542289

اما این معجزات فیلمنامه ای هم نتوانسته است تکانی به روایت تخت، سرد، غیرجذاب و افسرده فیلم «پناهنده» بدهد. گویا سینمای ایران در گونه ای خاص از سینما گیر کرده است. سینمایی که قرار است تاکید کند: «هوا سرد است و ابری»، «همه بیچاره اند»، «همه پسرها بد هستند و مردها نالایق». امیدواریم همه این اتفاقات بگذرند و جشنواره سی و سوم نسبت به جشنواره سی و دوم قدمی باشد به جلو، وگرنه هزاران سیمین و فریبا و ناهید هم که بسازیم، باز دردی از مشکلات مردم حل نمی شود.


+ این مطلب برای بولتن سیمرغ جوان نوشته شد

نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

نخستین نقدم بر آثار جشنواره 33ام فجر

قاعده‌اش این است که هر ساختمانی برای برپا شدن، چند نیاز اولیه دارد. ابتدا سرمایه کافی، سپس یک فنداسیون متناسب و سپس مصالح و کارگران موردنیاز. همانطور که نمی‌شود با چند آجر و نیم متر پی، برجی ده طبقه بنا کرد با دو دیالوگ هم نمی‌شود فیلمی 90 دقیقه‌ای ساخت. کاری که نیکی کریمی در فیلم آخرش «شیفت شب» انجام داده است.

http://files.namnak.com/users/sf/Images/Sargarmi/goonagoon/9309_pics/%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%B4%DB%8C-no72.jpg

داستان فیلم به همین سادگی است: «ناهید (با بازی لیلا زارع) به ناگهان نگران شوهرش، فرهاد (فروتن) می‌شود و فکر می‌کند، شوهرش دیگر مثل سابق نیست و یک جای کارش می‌لنگد، زاغ سیاه شوهرش را چوب می‌زند تا ببیند چه مشکلی برایش پیش آمده...»

در تمام طول فیلم شما بایست همچون یک مخاطب خام و بی‌اراده، به اجبار مقهور خواسته‌های کارگردان شوید. در حالیکه هیچ دلیلی برای نگرانی وجود ندارد، بایست همچون ناهید دلواپس فرهاد باشید. هیچ چیزی عجیب نیست، جز چهره نگران ناهید، موسیقی فیلم نوآر و ترسناک فیلم و دوربین لرزان در دستان تصویربردار. در پلانی، ناهید که از همسر یکی از دوستان شوهرش شنیده: «فرهاد می‌خواهد زن و بچه‌اش را بکشد» ناگهان از پنجره مشاهده می‌کند که فرهاد با اسلحه‌ای به خانه آمده است، ناگهان با حالتی مایل به قبض روح به کمُدی پناه می‌برد و طوری وانمود می‌کند که انگار در خانه نیست. ناهید فقط نگران است و معلوم نیست چه چیزی در زندگی‌اش عوض شده.
گرچه با پیشرفت کند داستان، حوالی دقیقه 45 متوجه می‌شویم که فرهاد برای خوشبخت کردن خانواده‌اش 500 میلیون پول را در شرکتشان جابجا کرده و همین باعث اخراجش از آنجا شده و در این سه ماه بیکاری کارهای دیگری کرده که از همسرش پنهان نگاه داشته است.

سوژه فیلم به شدت ساده و کلیشه‌ای است، یک شوهر بلندپرواز و گَنده دماغ و یک همسر دلسوز و نگران. یک دوگانه پرتکرار در سینمای زنانه ایران. همه چیز آنجا بحرانی‌تر می‌شود که اجزای فیلم یک به یک به طرز نخ نما از هم جدا چیده شده‌اند و از فیلم بیرون می‌زنند. تصویربرداری روی دست فیلم بسیار سردستی و بی‌قاعده است. در بسیاری از پلان‌ها دوربین سردرگم به نظر می‌رسد و استرس و عجله در تمام حرکتهای فیلمبردار خودنمایی می‌کند. تا جاییکه موقعیت‌های داخلی و آرام نیز با لرزشی سردرد آور چشمان مخاطب را می‌آزارد.

نورهای فیلم بسیار غیرطبیعی هستند، مثلا در بخشی از فیلم، چهره ناهید در یک کمد بسته و تاریک همچون ماه شب 14 می‌درخشد و یا جایی دیگر کل خانه با نور دو شمع به طور کامل روشن می‌شود. کارگردان حتی نتوانسته راکورد گریم ناهید را حفظ کند. وقتی که ناهید پس از خوردن یک سیلی از همسرش در یک پلان صورتی زخمی دارد، در پلان بعد صورت سالم و در پلان بعد دوباره صورت زخمی و در پلان بعد دوباره صورتی سالم‍!

از این ضعف‌های تکنیکی که بگذریم، فیلمنامه اثر نیز به شدت نخ نما و پراشکال است. دیالوگهای سراسر فیلم ساده هستند و بی‌آلایش، اما به ناگهان ناهید جمله‌ای فلسفی را با حالتی فیلسوف مآبانه پشت تلفن به زبان می‌آورد: «می‌شه تو یک متریِ یه نفر باشی، ولی فاصله‌ات ازش کیلومتر‌ها باشه»، عمق بیرون زدگی این دیالوگ تا آنجاست که مخاطبان همگی به خنده می‌آیند و حتی تعدادی از آن‌ها برای این دیالوگ به تمسخر کف می‌زنند. گویی کریمی ابتدا دیالوگی داشته و سپس برایش فیلم ساخته است!

احساسات در تمام فیلم بدون آنکه سیر تکامل منطقی موردنیاز خود را طی کنند به مخاطب تحمیل می‌شوند. پایان بندی فیلم هم بسیار عجیب است و ضعف فیلمنامه را بسیار بیشتر برجسته می‌کند. جاییکه همه گره‌های لاینحل داستان به ناگهان با دو دیالوگ ناواضح در لانگ شات (که مخاطب چیزی از آن‌ها نمی‌شنود) گشوده می‌شود و فرهاد به زندگی با خانواده‌اش باز می‌گردد. فیلم هم با یک نمای طولانی از چهره کماکان نگران ناهید که در ماشین نشسته است و به افق زل زده است به اتمام می‌رسد تا کارگردان بار دیگر اثبات کند هیچ نقشه کلی‌ای برای این اثر در ذهن نداشته است. شخصیت‌ها هم در فیلم بدون هیچ منطقی شروع می‌شوند و هیچ کدام به سرانجام نمی‌رسند. از همسایه‌های ناهید گرفته تا دخترش، خواهرش، برادر شوهرش و مادرش.

http://banifilm.ir/Content/UploadImg/%D8%B4%D9%8A%D9%81%D8%AA%20%D8%B4%D8%A8.jpg

از سوی دیگر فیلم پر است از بیانیه‌های غیرقابل باور اجتماعی. ناهید در دیالوگی خطاب به همسرش می‌گوید: «این روزا گرونی و بی‌پولی امون همه رو بریده، هر کس به اندازه خودش گرفتاره»؛ یا در جایی دیگر نشان می‌دهد که مردم زودجوش و عصبی ایران بی‌هیچ دلیلی با هم دعوا می‌کنند. ناهید ادعای فقر دارد، ولی خانه‌شان بسیار اشرافی و لوکس است، ماشینشان هم پرشیاست. همه این‌ها فقر و بدبختی ناهید را غیرقابل باور جلوه می‌دهد. نام فیلم هم اساسا هیچ رابطه‌ای با خود فیلم ندارد و در هیچ کجای فیلم معنایش مشخص نمی‌شود.

همه این ضعفهای فیلم شیفت شب بار دیگر یک بیماری اپیدمی شده در سینمای امروز ایران را برجسته می‌کند. فیلمسازان بی‌دردی که نه مسئله دارند و نه عمق، در بهترین حالت، ذره‌ای فرم می‌فهمند و برای چند داشتهٔ کوتاه، فیلمی بلند می‌سازند. اسم خودشان را هم می‌گذارند فیلمساز اجتماعی. در حالیکه اصلاح ساختمانهای ویران جامعه، عمق می‌خواهد، نه چند تکه آجرپاره که بدون ملات و نقشه در کنار هم چیده می‌شوند و ویرانه‌ای جدید بر ویرانه‌های پیش از خود می‌افزایند.


 + این نقد در فارس

نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

نقدی بر فیلم ضدایرانی رقاص بیابان ساخته 2014

«آزادی» یکی از قدیمی ترین، کلیدی ترین و تکرار شده ترین مطالبات مخالفان جمهوری اسلامی ایران از جمهوری اسلامی ایران است. به زعم مخالفان جمهوری اسلامی، ایران از ابتدای پیروزی انقلاب تا کنون هیچ گاه آزاد نبوده است. آنها ایران را به این دلیل جایی برای ماندن نمی دانند که نمیشود در ذیل حکومتِ آن «آزادانه» زندگی کرد. اما به راستی منظور اصلی این مخالفان از «آزادی» چیست؟ این آزادی تا کجاست و احیانا به چه حدود و ثغوری محدود می شود؟

***

چندی پیش در تاریخ 3 جولای 2014، فیلمی انگلیسی در آلمان رونمایی شد به نام «رقاص بیابان» (Desert Dancer)، دی وی دی این فیلم پس از نمایش در جشنواره استکهلم سوئد، به تازگی (5 نوامبر) توزیع جهانی شده است، آن هم به طرزی سوال برانگیز و غیرحرفه ای در زمانیکه قرار است اکران فیلم حدودا 3 ماه دیگر (20 مارچ 2015) در سینماهای امریکا آغاز شود.


1.jpg

تصویر 1- پوستر فیلم رقاص بیابان

داستان فیلم که به زعم سازندگانش بر اساس داستانی واقعی است، بر اساس زندگی یک جوان ایرانی به نام «افشین غفاریان» (با بازی ریسه ریتچرِ که پیش از این در فیلم شاهزاده پارسی هم بازی کرده) است. افشین که مشهدی است از دوران کودکی به رقص علاقه مند بوده و ممنوعیت رقص در ایران مانع رشد و پیشرفت او در این زمینه می شود. این جمله بارها و بارها در این فیلم تکرار می شود که «رقصیدن در ایران ممنوع است»! افشین به هر ضرب و زوری شده یک استاد هنر و رقص پیدا می کند و تحت تعالیم او در «مرکز هنری صبا» رقصیدن را می آموزد. تا اینکه یک روز بسیجی ها می ریزند و کلاس استاد را تعطیل می کنند و شیشه های آن را می شکنند و به وی برچسب جاسوس امریکایی بودن می زنند. وقتی افشین با این صحنه مواجه می شود از استادش می پرسد که چرا آنها (بسیجی ها) از ما متنفرند؟ استادش در پاسخ می گوید: «به خاطر اینکه ما هنر را می آموزیم و آموزش می دهیم.» و باز هم این جمله در جای جای فیلم تکرار می شود که «جمهوری اسلامی از هنر و هنرمند متنفر است»!

در ابتدای فیلم وقتی مادر افشین (با بازی نازنین بنیادی) با دستهای سرخ و خط کش خورده پسرش مواجه شده و متوجه می شود که پسرش به خاطر رقصیدن در سر کلاس این بلا به سرش آمده، او را برای همیشه از بسیجی ها انذار می دهد و می گوید: «بسیجی ها که نیروهای وفادار به رژیم هستند از هیچ کس نمی ترسند، هر وقت آنها به سمتت آمدند فرار کن».


2.jpg

تصویر 2- چند بسیجی مزدور که به تعبیر مادر افشین از هیچ چیز نمی ترسند و باید از آنها فرار کرد!

زمان می گذرد و در سال 1388 افشین در دانشکده هنر دانشگاه تهران قبول می شود. نکته جالب اینجاست که وقتی افشین با آغاز سال تحصیلی وارد تهران می شود، از همان ابتدا مواجه می شود با هواداران سبزپوشِ میرحسین موسوی! و گویا برای کارگردانِ این داستانِ به ظاهر واقعی، اصلا مهم نبوده که آغاز سال تحصیلی در مهرماه است و آغاز فعالیت های انتخاباتی و کمپینهای تبلیغاتی از ابتدای فروردین بوده است و افشین تمام ایام تحصیل خود در دانشگاه را مقارن با ایام پیش و پس از انتخابات 88 می گذراند! مثل این اشتباهات زمانی و مکانی و عدم شناخت از بدیهیات تقویمی و جغرافیایی و مردم شناسی مردم ایران، آنقدر در این فیلمِ 4 میلیون دلاری زیاد است که حقیقتا فیلم را برای یک مخاطب ایرانی به ژانر کمدی تقلیل می دهد، گرچه مخاطب خارجی چندان این اشتباهات را درک نمی کند.

حال افشین که در این سالها توانسته است از طریق یوتیوب و ماهواره و تماشای رقصهای مایکل جکسون، پینا باوش و چند رقاص معروف دیگر، توانایی خود را در «قر دادن» افزایش دهد، به همراه تعدادی از دوستان هم دانشگاهیش تصمیم می گیرد تا یک گروه زیرزمینی رقص راه بیاندازد، در این بین دختری به نام الهه (با بازی فریدا پینتو) که مادرش پیش از انقلاب در یک گروه بین المللی «باله» فعالیت میکرده، به گروه اضافه شده و افشین به او علاقه مند می شود و با هم به کلوبهای شبانه زیرزمینی تهران می روند.


3.jpg

تصویر 3- افشین (پشت به تصویر) و دوستانش در کلوب رقص زیرزمینی

تا اینکه یک روز یکی از اعضای گروه به بقیه می گوید که: «این رقصیدن ما تا زمانیکه کسی نتواند آن را ببیند و مخاطبی نداشته باشیم هیچ فایده ای ندارد!» و اینگونه می شود که نقشه اجرای یک نمایش رقص در بیابان به ذهن آنها متبادر می شود. برای آنها بیابان جایی است که «نه دیگر خبری از رژیم است و نه دیگر کسی می تواند آنها را پیدا کند.»

به این ترتیب افشین و دوستان نقشه ای می ریزند برای قر دادن در بیابان و بردن دوستانشان به آنجا به عنوان تماشاگر. نقشه ای که به شدت شبیه به نقشه فرار از زندان است و از جایی به بعد صحنه های جالبی از تعقیب و گریز را با خود به همراه دارد. یکی دیگر از اشتباهات فیلم هم همینجا رقم میخورد، آن هم جایی که فاصله تهران و بیابان بسیار نزدیک جلوه داده می شود و هر کس اراده می کند به سرعت به بیابان می رسد و بار دیگر کم اطلاعی سازندگان فیلم از جغرافیای ایران خودنمایی می کند. نکته اینجاست که اگر کسی واقعا فضای این روزهای دانشگاهها را درک کرده باشد، چندان برایش برگزاری اردوهای مختلط در خارج تهران عجیب جلوه نمی کند، اردوهایی که بی هیچ نظارت و قاعده ای بارها و بارها به صورت آزادانه در همه جای کشور و حتی خارج کشور برگزار می شود و کسی هم متاسفانه مانعی پیش پای برگزار کنندگان این اردوها نمی گذارد.


4.jpg

تصویر 4- افشین غفاریان در حال رقصیدن در وسط بیابان

یکی از عجایب فیلم دقیقا در همین گره اصلی داستان رقم می خورد، جایی که همه این تلاشها برای رقصیدن در وسط بیایان، با این دلیل پیگیری می شود که افشین و دوستانش می خواهند نمایششان تعدادی مخاطب (حدود 20 نفر) داشته باشد، و همه این تلاشها در حالی رقم می خورد که در کلوبهای شبانه زیرزمینی چند صد نفر آمادگی این را داشتند که مخاطب نمایش قر دادن افشین و دوستانش باشند و با این وجود افشین به بهانه آزادی نداشتن در جمهوری اسلامی راهی سخت و عجیب یعنی قر دادن در بیایان را انتخاب می کند! دروغ بودن و مسخره بودن این بخش از فیلم زمانی بیشتر به چشم می آید که اتفاقا پیش از انتخابات 88 و در زمان تلاش افشین و دوستانش برای «قر دادن در وسط بیابان»، به اذعان بی بی سی: «خیابانهای تهران به یک پارتی شبانه تبدیل شده بود» و جوانهای طرفدار نامزدهای مختلف انتخابات، روزها و شبهای منتهی به انتخابات به خیابانها می ریختند و شادی و پایکوبی می کردند و با آزادی تمام با یکدیگر بحثهای انتخاباتی انجام می دادند و از آزادی های مدنی خود لذت می بردند.


5-2.jpg

تصویر 5- شادی و پایکوبی هواداران موسوی در خیابان پیش از انتخابات 88

پایان اجرای نمایش «قر دادن در بیابان» همزمان می شود با اعلام نتایج انتخابات 88 و اعتراض میرحسین موسوی به نتایج انتخابات و به خیابان ریختن هواداران وی، در 30 دقیقه پایانی فیلم، شاهد مظلومیت معترضین سبزپوش و وحشی گری نیروهای لباس شخصی بسیجی هستیم که به طرز بی قاعده ای خشن جلوه می کنند. سرانجام افشین در یکی از این درگیریهای خیابانی دستگیر می شود و گونی به سر، توسط بسیجی ها دوباره به یک بیابان برده می شود. وقتی بسیجی ها متوجه می شوند که افشین هنرمند است، در راستای تنفرشان از هنر تصمیم می گیرند که افشین را به ضرب گلوله آن هم در وسط صحرا بکشند!! ولی در یک تعقیب و گریز خنده دار افشین موفق می شود که از چنگال بسیجی ها فرار کند.

حال افشین که لو رفته است دیگر نمی تواند در ایران باقی بماند، پس با پاسپورت یکی از دوستانش به عنوان یک هنرمند تئاتر و تحت نظارت ماموران امنیتی ایران از کشور خارج شده و راهی پاریس می شود. در پاریس، به ناگهان بر روی سن تئاتر و جلوی دید ماموران امنیتی (که افشین را با دوستش اشتباه گرفته اند و هویت واقعی او را نمی شناسند) افشین بیانیه ای بدین شرح را قرائت می کند: «من افشین غفاریان هستم، من شهروند ایرانی ام، من یک رقاصم، دولت من به مردمش اجازه نمی دهد که آزاد باشند، در کشور من حتی رقصیدن هم ممنوع است، من حقوقم را می خواهم، من آزادی می خواهم» و در این لحظه یاد حرفهای الهه می افتد که به او گفته بود: «هیچ چیز رقصیدن نمی شود!» و به عنوان رقصیدن، شروع می کند به اجرای یک نمایش با موضوع محدودیتهای موجود در کشور ایران بر روی سن تئاتر. پایان بندی فیلم هم با تصویر به پاخواستن تماشاچیان تئاتر (که به صورت اتفاقی معلم رقص سابق افشین هم در بین آنهاست!) و نشان دادن دستهایشان به نشانه پیروزی به اتمام می رسد.


6.jpg

تصویر 6- پایان بندی شعاری فیلم رقاص بیابان، وقتی اهالی پاریس با سبزها ابراز همراهی می کنند

در تحلیل ساختاری فیلم نکاتی چند به نظر می رسد. نخست اینکه فیلم با وجود بودجه 4 میلیون دلاری به طور کامل تلویزیونی تولید شده است، دوربین فیلم برخلاف آنچه از چنین فیلمی انتظار می رود در اکثر اوقات مدیوم است و همین مدیوم باعث عدم باورپذیریِ طراحی صحنه های فیلم از موقعیت های داخل ایران می شود، تا جایی که شما حتی یک نمای باز از دانشگاه تهران، خیابانهای تهران و اعتراضات خیابانی مشاهده نمی کنید. طراحی صحنه فیلم هم به شدت اولیه است و کارگردان حتی نتوانسته یک نمای باز از سر در دانشگاه تهران (که یکی از معروفترین جلوه های ایران در دنیاست) و یا نمایی باز از شهر تهران (که با یک عکس یا فیلم آرشیوی به سبک دیگر فیلمهای تاریخ معاصر می شد سر و تهش را هم آورد) تولید یا استفاده کند؛ شاید یکی دیگر از ضعفهای طراحی صحنه فیلم هم به این برگردد که کل فیلم در انگلستان تصویربرداری شده است.


7.jpg

تصویر 7- سر درِ عجیب و غریب دانشگاه تهران در حالیکه افشین برای نخستین بار در حال وارد شدن به دانشگاه است

تدوین فیلم هم با تمام تلاشهایی که کرده نتوانسته ضعفهای فیلمنامه را پوشش دهد. فیلمنامه ای که در آن خط زمان تقریبا بی معناست، تحولها به صورت لحظه ای و تصنعی اتفاق می افتد، چینش وقایع بسیار غیرمنطقی است و شخصیتهای فیلم هم به مدد بازی های ضعیف بازیگران، حتی به تیپ هم نزدیک نشده اند. در بین شخصیتهای فیلم هم بدترین نقش را بازیگران بسیجی بازی کرده اند و به طرز بسیار مصنوعی و غیرقابل باوری به زور تلاش کرده اند که بی رحم و خشن و بی منطق و ضدهنر جلوه کنند. یکی دیگر از عوامل کمدی کننده فیلم برای مردم ایران (و حتی شاید برای انگلیسی زبانها) هم زبان فیلم است. به طوری که در تمام طول فیلم همه به طور کامل و با لهجه ای ضعیف (که ناشی از غیر انگلیسی زبان بودن اکثر بازیگران فیلم است) به زبان انگلیسی تکلم می کنند و فقط کلمه «سلام» را به زبان فارسی می گویند. در کل در ساختار هم به مانند محتوا، با یک فیلم بسیار ضعیف و درجه سوم مواجهیم که شاید سهم عمده ای از ایرادات فیلم به کارگردان تازه کار آن «ریچارد ریموندِ» انگلیسی برگردد که تا پیش از این مهمترین کارهایش در قالب «فیلم کوتاه» بوده اند و نمیدانسته که با 4 میلیون دلار چگونه بایست تصویری غیرکاریکاتوری و حداقل قابل قبول برای خودشان بیافریند.


8.jpg

تصویر 8- حماسه خس و خاساک!! در فیلم رقاص بیابان و بی سوادی مشاوران فارسی زبان این فیلم ضدایرانی

آنچه بعد از تماشای این فیلم به شدت به چشم می خورد این است که کارگردانِ آن بارها و بارها فیلمهایی همچون بدون دخترم هرگز، سنگسار ثریا میم، آرگو و سیریانا را دیده است و هر گوشه ای از فیلمش را از یکی از این آثار گرته برداری کرده است، به امید آنکه همچون آثار ضدایرانی قبلی، جشنواره های اروپایی و امریکایی به او و فیلمش هم اقبالی نشان دهند. از دیگر تم های کلیشه ای فیلم که تقریبا در همه فیلمهای ضد ایرانی مشاهده می شود پایان بندی فیلم است که با فرار قهرمان داستان به غرب جمع بندی می شود، مثل آنچه که در انتهای بدون دخترم هرگز، آرگو، سیریانا و تا چند روز دیگر فیلم گلاب اتفاق افتاده است.


9.jpg

تصویر 9- ارشاد در ورودی دانشگاه تهران! تصویری گرته برداری شده از فیلم «بدون دخترم هرگز»

برخی از ویژگی های جمهوری اسلامی ایران که بعد از دیدن این فیلم قرار است در ذهن مخاطب ثبت شود از این قرار است:

1- همه مردم ایران از این دو دسته خارج نیستند: 1) سبزهای رقاص معترض به وضعیت آزادی در ایران، 2) بسیجی های مزدور، بی رحم، وحشی و بی منطق،

2- تعدد وجود گروه های هنری که به دلیل نبود آزادی و نفرت جمهوری اسلامی از هنر و هنرمند به زیر زمین پناه برده اند،

3- تعدد وجود ماهواره بر پشت بامهای مردم ایران و تاثیرپذیری مردم از پیامهای منتشره توسط شبکه های ماهواره ای و رسانه های غربی،

4- خیابانهایی که همیشه پر است از معترضین به نظام،

5- مزدوران بسیجی که همه جا هستند و همیشه در کمین ضدانقلاب نشسته اند،

6- محدودیت بین روابط دختر و پسر و محدودیتهای پوشش برای زنان،

7- ممنوعیت رقص به عنوان یکی از بزرگترین ایرادهای جمهوری اسلامی،

8- مخالفت همه دانشجویان با جمهوری اسلامی به غیر از به ظاهر دانشجویان بسیجی و مزدور.


10.jpg

تصویر 10- تصویر ضدقهرمان اصلی فیلم که یک بسیجی قلچماق است در حال خفت کردنِ افشین و دوستان!

بدون شک فیلم «رقاص بیابان» با توجه به محتوای سطحی و ساختار ضعیفش، به خودی خود به هیچ وجه فیلم مهمی نیست، ولی وقتی این فیلم قابل مطالعه و بررسی می شود که اولا بدانیم نخستین فیلمی است که در غرب راجع به فتنه 88 ساخته شده است، ثانیا حواسمان باشد که توزیع جهانی دی وی دی این فیلم به صورت اتفاقی تقریبا همزمان با رونمایی فیلم ضدایرانی گلاب (که آن هم راجع به فتنه 88 است و 14 نوامبر یعنی سه روز پس از نگارش این متن) و در امری نادر سه ماه پیش از اکران در امریکا صورت می گیرد، ثالثا فیلمهای متعدد دیگری هم در راستای فتنه 88 ایران در کشورهای غربی و به ویژه امریکا و همچنین در ایران در حال تولید است و رابعا در ایران نیز عده ای باز به صورت کاملا اتفاقی! در حال تلاشند تا اکران فیلم «عصبانی نیستم» (به عنوان فیلمی که ماجرای فتنه 88 را کاملا وارونه و علیه نظام بازنمایی می کند) دقیقا همزمان با آغاز توزیع جهانی DVD فیلم رقاص بیابان و اکران جهانی فیلم گلاب صورت پذیرد.

11.jpg

تصویر 11- پوستر فیلم گلاب، که اکران جهانی اش به صورت کاملا اتفاقی، 10 روز پس از توزیع جهانی DVD فیلم رقاص بیابان آغاز می شود!

***

نقدا از قید همزمانی توزیع و اکران دو فیلم غربی و تلاش برای اکران یک فیلم ایرانی در وارونه جلوه دادن وقایع فتنه 88 بگذریم که مجالی مفصل­تر می طلبد و چند روز دیگر همزمان با اکران فیلم گلاب بیشتر می توان به این موضوع پرداخت.

بازگردیم به پاراگراف ابتدایی این متن و سوالی که پرسیده بودیم: «به راستی منظور اصلی مخالفان جمهوری اسلامی از آزادی چیست؟ این آزادی تا کجاست و احیانا به چه حدود و ثغوری محدود می شود؟» دیدن آثاری همچون رقاص بیابان، که واقعیتی است زاییده­ی ذهن برخی از همین مخالفان، ما را به سمت یافتن این سوال هدایت می کند. آری آزادی مدنظر این مخالفان به جلوه هایی همچون «توانِ قر دادن در وسط خیابان»، «معاشرت جنسی یا جنس مخالف در وسط خیابان»، «کشیدن مواد مخدر در وسط خیابان»، «برهنگی در وسط خیابان»، «الکل مصرف کردن در وسط خیابان»، «گریبان دریدن، داد زدن، حرکات شنیع کردن و فحش دادن در وسط خیابان» و رفتارهایی از این دست محدود می شود. در واقع آنچه امثال افشین غفاریان حاضرند به خاطر رسیدن آن حتی سرزمین مادری شان را هم به حراج بگذارند، آرزویی است در همین حد: «قر دادن در وسط خیابان» و مهمترین مشکلشان با جمهوری اسلامی این است که، این آزادی را از آنها سلب کرده است. در واقع این افرادِ به ظاهر آزادی خواه، حاضرند همه چیزشان را فدا کنند تا به آزادی واقعی شان یعنی «بی قید و بندیِ جنسی» برسند. برای اینها اساسا چیزی به نام وطن و میهن وجود ندارد، وطن آنها جایی است که بشود در آن آزادانه رقصید، معاشرت جنسی داشت و الکل مصرف کرد.

به نظر می رسد فتنه گرانی که ادعا می کنند دلیل اعتراضاتشان چیزی جز «قر دادن در وسط خیابان یا بیابان» بوده است، بایست در مقابل چنین بازنمایی غلطی از آزادی خواهیِ مقدسشان موضعگیری کنند و اگر اینگونه نمی کنند، دیگر داعیه وطن پرستی و میهن دوستی را بر زبان نیاورند و بدون حرص خوردن های بی فایده و به زحمت انداختن دیگران، صرفا قدری در انتخاب وطن محبوب و مطلوبشان بیشتر دقت کنند.


+ این نقد در مشرق


نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

پیش پرده:

در این نوشتار اسیدپاشی را این گونه تعریف می کنیم:

«ریختن اسید به چهره کسی، به طوری که چهره در اثر سوختن توسط اسید، شکل خود را به گونه ای از دست دهد که دیگر نشود آن را به حالت اولیه بازگرداند.»

پرده اول: وقتی اسکار، یک جدایی را می پسندد

سال 2012 سال شگفتی های اسکار بود، از یک سو فیلم نه چندان قابل اعتنای «هنرمند» (Artist) جایزه بهترین اسکار را می گیرد، آن هم در بین فیلمهای بزرگانی همچون اسپیلبرگ، اسکورسیزی، وودی آلن، الکساندر پین و ترنس مالیک. از سوی دیگر دو کشور آسیایی، برای اولین بار جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی و بهترین مستند کوتاه را از آن خود می کنند و شگفتی دیگری را در این جشنواره ی به ظاهر هنری رقم می زنند.

در بین فیلمهایی از اسرائیل (با فیلم Footnote)، لهستان (فیلم In Darkness با موضوع هولوکاست) و فیلمهایی از بلژیک و کانادا، به ناگهان برنده اسکار بهترین فیلم خارجی، توسط خانم ساندرا بولاک اینگونه معرفی می شود:

A Sepration, Iran, Asqar Farhadi.

و اینگونه فیلم «جدایی نادر از سیمین» در رقابت با رقبای اسرائیلی خود برنده جایزه اسکار می شود. فیلمی که پر است از جاذبه های عجیب و غریب برای مخاطبین غربی از ایران، جاذبه هایی عجیب و غیرقابل باور همچون: حجاب زنان در ایران، اجازه گرفتن از مرجع برای دست زدنِ یک زن به یک پیرمرد، عصبیت مردان و زنان ایرانی، کار کردن زن ایرانی به جای مرد بیکار شده اش، شایع بودن موضوع مهاجرت بین مردم ایران، از هم گسستگی خانواده های ایرانی، دروغگویی مردم ایران، زود قضاوت کردن نسبت به یکدیگر، آسمان بدون خورشید ایران و از همه عجیب تر و غیرقابل باورتر، موضوع قصاص و دیه!

قصاصی که در این فیلم هم، همچون چند ده فیلم دیگر روشنفکران ایرانی، یکی از غیر انسانی ترین وجوه اسلام و جمهوری اسلامی معرفی می شود و هر سال «احمد شهید» حداقل یک بار ایران را به خاطر اجرای این حکم اسلام مورد عتابِ حقوق بشری قرار می دهد. جریان حواشی «جدایی نادر از سیمین» تا جایی ادامه می یابد که اوباما در پیام نوروزی سال 2012 خود، جایزه بردن این فیلم را نشان دهنده حسن نیت دولت امریکا در برقراری رابطه دوستانه با ملت ایران معرفی می کند.

تصویر 1- اصغر فرهادی و اسکارش

بسیاری از روشنفکران ایرانی در این روزها سرمست از این ابراز توجه دولت و سینمای امریکا به سینمای ایران استقبال کردند و این رخداد را مایه فخر ایرانیهای سراسر دنیا معرفی کردند. می گفتند برنده شدن جدایی نادر از سیمین یعنی بزرگترین موفقیت تاریخ سینمای ایران. یعنی سربلندی، سرافرازی، افتخار و صلح دوستی مردم ایران در دنیا. افرادی که این معانی را در بوق و کرنا می کردند طاقت شنیدن کوچکترین نقدی را هم نداشتند، تا جایی که انتقادهای کوچک افرادی همچون مسعود فراستی و ابراهیم حاتمی کیا به فیلم جدایی و جایزه اش منجر به راه افتادن جریانات تخریبی سنگین علیه این افراد می شد. این افراد آن روزها سرمست بودند از جایزه ای که قرار بود افتخار مردم ایران باشد...

و در این بین یکی دیگر از جوایز اسکار همان سال، سخت از نگاهها دور ماند...

پرده دوم: وقتی اسکار نجات یک چهره را می پسندد

در همان سال 2012، دومین کشوری که پس از ایران، برای نخستین بار اسکار می گرفت، «پاکستان» بود. جایزه اسکار بهترین مستند کوتاه در آن سال می رسد به فیلم «نجات چهره» (Saving Face) ساخته خانم «شرمین عبید چینوی» (Sharmeen Obaid-Chinoy). داستان مستند به تصویر کشیدنِ وضعیتِ زنان پاکستان است. زنانی که سالانه بیش از 100 اسیدپاشی به صورتشان گزارش می شود و بسیاری بیش از این موارد اسیدپاشی گزارش نمی شود. مهمترین دلایل اسیدپاشی به زنان پاکستانی، اعتقادات دینی و مذهبی مردان این دیار است. مردانی که به محض شک کردن به همسرانشان و یا نرسیدن به دختر مورد علاقه شان، گزینه اسیدپاشی را انتخاب می کنند و در عین ناباوری، دادگاه معمولا آراء را به سود مردان پاکستانی صادر می کند.

تصویر 2- پوستر فیلم «نجات چهره» برنده اسکار بهترین مستند کوتاه در سال 2012

آنچه خانم شرمین از وضعیت جامعه و کشورش به تصویر می کشد، تصویری بسیار سیاه، ناامن به ویژه برای زنان، آکنده از تعصبات مذهبی، نبود عدالت قضایی و اجتماعی، فقر و افسردگی است. زنان غربی که این فیلم را می بینند، بدون شک از حضور در کشور پاکستان هراسان خواهند شد. فیلم تصویری ترسناک از مردان مسلمان به تصویر می کشد و به خوبی دو مفهوم «اسیدپاشی» و «اسلام» را در کنار هم می نشاند.

خانم شرمین، پیش و پس از این مستند چندین کار سیاه نمای دیگر نیز راجع به وضعیت کشورهای مسلمان ساخته است. فیلمهایی که هیچ یک به اندازه «نجات چهره» مورد استقبال غربی ها قرار نگرفته اند. گویا هالیوود موتور جستجوگری در کشورهای مسلمان دارد که به خوبی می گردد و سیاه­نماترین آثار ممکن را که حداقل های تکنیکی را نیز رعایت کرده باشند پیدا می کند و بهترین جوایز خود را به آنها می دهد. کار هالیوود هم منطقی است، اینکه آثاری را به عنوان «برگزیده» معرفی می کند که دنیا را از نگاه هالیوود به تصویر کشیده باشند. فیلمهایی که ادامه آثار سیاه نمای غربی راجع به کشورهای مسلمان باشند و این بار به جای نگاهِ از خارجِ غربی ها، سیاهی ها را از درون و در قالبی بسیار باورپذیرتر به تصویر بکشند. در واقع ژنرالهای سینمای امریکا به دنبال جذب خرده سربازان وفاداری می گردند که به بهانه جوایز پر زرق و برق امریکایی، پژواک دهنده تصاویری باشند که ایده آل غرب از شرقِ مسلمان است. اینگونه می شود که خانم شرمین از پاشیده شدن اسید به زنان هموطنش، جایزه ای اسکار برای خود به ارمغان می آورد و تصویر تمام زنان وطنش را در اذهان غربی ها به چهره ای اسیدپاشیده شده مبدل می کند. مثل بسیاری از کارگردانان فرصت طلب ایرانی که آبروی مردمشان را حراج می کنند تا شاید اعتباری به دست آورند و از دستان زن بلوندی جایزه ای بگیرند.

تصویر 3- «شرمین عبید چینوی» کارگردان پاکستانی مستند «نجات چهره»

پرده سوم: وقتی رسانه های غربی اسیدپاشی بر چهره مردم ایران را می پسندند

روزی پاییزی در اصفهان، شیشه ماشینی پایین می آید، بی وجدانی موتورسوار، مقداری اسید بر چهره زنی می پاشد، ناگهان عده ای که تخصصشان جایزه گرفتن بابت اسیدپاشی به چهره هموطنانشان در بین غریبه های غربی است، فریاد وامصیبتا بلند می کنند که «ای اهالی مغرب زمین! ز چه نشسته اید که در سرزمین ما به نام «امر به معروف و نهی از منکر»، به چهره زنان پاک آریایی اسید می پاشند، اسلام دین خشونت است... در ایران عده ای هستند که بدون ترس از هیچ قانونی به حقوق اولیه بشر تعدی می کنند... به دادمان برسید... ما را از شر حجاب و دیگر تعصبات مذهبی رها کنید.»

تصویر 4- تجمعات ضد اسیدپاشی

کار تا جایی پیش رفته که همینان که قصاص را یکی از غیرانسانی ترین احکام اسلام می دانستند و برای هر پرونده قصاصی بیانیه ای صادر می کردند و تمام تلاششان را می کردند تا خانواده مقتول را از حق شرعی و منطقی اش پشیمان کنند، برای مجازات اسیدپاشان از نظام اسلامی طلب «قصاص» می کنند!

جالب اینجاست که هیچ وقت شهادت فردی برای دفاع از نوامیسِ وطنش به یک داستان دراماتیک در موضوع امر به معروف و نهی از منکر مبدل نمی شود و به ناگهان به طرزی نامعلوم، موضوعی بی ربط مانند اسیدپاشی که هیچ گزاره ای واقعی آن را به امر به معروف وصل نمی کند تبدیل می شود به دراماتیک ترین داستان نهی از منکر و چه سخت است که این ماجرا را امری خودجوش و ناگهانی بدانی که هیچ برنامه قبلی برای آن وجود نداشته است.

این روزها، رسانه های اسیدپاش، خود را به هر دری می زنند تا برای مخاطبانشان جا بیاندازند که اسیدپاشی برجسته ترین جلوه­ی نهی از منکر است. اخبار این رسانه ها به تمام دنیا مخابره می شود. دنیا این اخبار را در سطح وسیعی پوشش می دهد و همه مردان مسلمان را به کلیشه ای کوچک، یعنی «اسیدپاش» تقلیل می دهد.

این رسانه ها امروز تبدیل شده اند به نجات دهندگان چهره مردمی که غرب دوست دارد اسیدپاشی شده برای دنیا بازنمایی شوند. این روزها همه مشغول تعقیب اسیدپاشان اصفهانی هستند که به طرزی بی رحمانه چهره یک زن را به شیوه ای برگشت ناپذیر تغییر داده اند. اما چه کسی به دنبال رسانه هایی است که به چهره­ی مهمترین هدف حسین بن علی (ع) از قیام عاشورا اسید پاشیده اند؟ گویی ژنرالهای غربی با نگاهی مسرور، مشغول نظاره خرده سربازهای جدیدشان هستند.

راستی اصغر فرهادی چند روز پیش در متنی که در اختیار یکی از همین رسانه های اسیدپاش قرار داده بود، از متخصصان داخل و خارج کشور خواسته بود که «از هر طریق ممکن همه همت و توان خود را در این لحظات سخت برای کمک به بانوان آسیب دیده فاجعه غیرقابل باور این روزهای شهر غم آلود اصفهان به کار بندند.»

به نظر می رسد فیلمنامه قسمت دوم جدایی نادر از سیمین کلید خورده است، جوایز زرین اسکار بار دیگر به تلألو در آمده اند. شاید این بار نادر با ریختن اسید از مهاجرت سیمین جلوگیری کند!


+ این یادداشت در رجانیوز

+ این مطلب در جوان

+ این یادداشت در کافه سینما

نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد ..... نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

پیام نوروزی اوباما، فروردین 92

این بیت از حافظ شاید نماد دیپلماسی عمومی امریکا در مورد مردم ایران باشد. دیپلماسی ای که یکی از مهمترین فرازهای آن پیام های نوروزی رئیس جمهور امریکا خطاب به مردم ایران است. امریکا قواعد دیپلماسی عمومی را خوب بلد است، در این شیوه از ارتباط در عرصه بین الملل، در مواجهه با ملتها بایست لبخند ژکوند زد، با ادب بود، دست دوستی را محکم فشرد و جملات گل و بلبل گفت. اینها همه، راهکارهای شکستن مقاومت ملتها و تردید و تزلزل انداختن در دلهای ایستاده است در برابر یک تفکر ریشه دار و دیرین، تفکری که نمادش شعار «مرگ بر امریکا» است و بنیان گذارش همین مردم ایران، مردمی که با انقلابشان و سپس با تسخیر لانه جاسوسی امریکا سرسلسله جنبانِ مقاومت در برابر زورگوی خود کدخداپندارِ دهکده­ی به اصطلاح جهانی شدند.

گفتیم تسخیر لانه جاسوسی، کمی هم از «آرگو» بگوییم، فیلمی که چند روز قبل از شعرخوانی اوباما در پیام نوروزی اش در سال 92، جایزه اسکار خود را از کاخ سفید و از دستان «میشل»، همسر اوباما گرفته بود. آری امریکا دیپلماسی فرهنگی را هم خوب بلد است. هویجش را در سبد دیپلماسی عمومی می گذارد و چماقش را در سبد دیپلماسی فرهنگی، با زبان رئیس جمهورش تو را پیش می کشد و با «300»، «آرگو»، دوباره «300»، «روبوکاپ»، سریال «24»، سریال «هوم لَند» و چند روز دیگر با فیلم «گلاب» تو را پس می زند.

امریکا خیلی کشور بدی است، اما قواعد شکستن مقاومت مخالفین خود را خوب بلد است، در امریکا، نه تنها وزارت فرهنگ شعبه ای از وزارت خارجه نیست، بلکه دستی چدنی است زیر دستکش ابریشمی دستگاه دیپلماسی این کشور. فیلمسازان امریکایی مقاومند و انقلابی، در بوق و کرنای فیلمهایشان پیام مقاومت شیطانی می دهند در مقابل به پیروزی رسیدن تمدن الهی.

کاش برخی از کسانی که در افتتاحیه فیلم مقاومت، سخنرانی می کنند، در عمل اختتامیه ای نباشند برای انگیزه های فیلمسازان انقلابی. کاش بفهمند که کجا بایست درخت دوستی را نشاند و کجا بایست نهال دشمنی را بر کند. کاش...

http://cdn.asriran.com/files/fa/news/1391/12/23/275246_548.jpg


پی نوشت: این مطلب کوتاه را به بهانه پخش مستند کوتاهِ «او با ما» در جشنواره مقاومت برای یکی از نشریات این جشنواره نوشته بودم.

نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

وقتی سینما خلق شد، شاید کمتر کسی فکر می کرد که روزی این جادو در قالبی کاملا انتزاعی، روایتگر صد در صدیِ تخیلات خالقان خود باشد. قالبی که نام انیمیشن را بر خود نهاد و مخاطب اولیه خود را کودکان انتخاب کرد. کودکانی که برای نخستین بار با انیمیشن به دنیای مدرن پای می گذارند.

از همان ابتدا به علت مخارج فراوان و منابع محدود، تولید انیمیشن همواره با محدودیتهای فراوانی مواجه بوده است. اما در بین تمام کشورهای دنیا تنها یک کشور بوده است که با سرمایه گذاری مناسب چه در حوزه منابع مادی و چه در حوزه منابع انسانی، توانسته است صنعت انیمیشن را همپای سینمای خود پیش ببرد و بدین ترتیب خود را به عنوان قدرت بلامنازع انیمیشن دنیا معرفی کند، و آن کشور «امریکا» بوده است. امریکایی که سینما را مهمترین ابزار بسط تفکرات ایدئولوژیک خود قرار داده است و شاید بتوان گفت انیمشن از نگاه سرمایه گذاران هالیوود اولین و مهمترین ابزار جذب مخاطبان خردسال جامعه جهانی به سمت تفکرات لیبرالیستی و مادی گرایانه و شیطان مدارانه نظام سلطه امریکاست.

جدول زیر روایتگرِ تنها بخشی از سرمایه در گردش هالیوود در حوزه انیمیشن است. در ابتدای این جدول اسامی و بودجه تمام انیمیشن های اکران شده در سال 2012 هالیوود آورده شده است و در ادامه بودجه و میزان فروشِ تعداد دیگری از انیمشن های تولید شده بین سالهای 2001 تا 2011 نوشته شده است. رقمهایی که حتی تصورشان برای سینمای بسیاری از کشورهای دنیا از جمله ایران غیرممکن است!

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

سید محسن هاشمی، مدیر بخش انتخاب فیلم برگزیده از نگاه تماشاگران جشنواره بین‌المللی فیلم فجر، در گزارشی، توضیحات نهایی خود را به مدیرعامل خانه سینما و دبیر جشنواره‌ی فیلم فجر ارایه کرده است. در بخشی از این گزارش که توسط ایسنا منتشر شده است آمده است که:

«... روز بعد از صحبت‌های ابراهیم حاتمی کیا (در چهارمین روز جشنواره) در ستایش از فیلم شیار 143 آمار استقبال از این فیلم بصورت جهشی بالا رفت. هم چنین گزارش شد که تعدادی بلیت از سوی برخی ارگان‌ها برای تماشای دو فیلم بصورت دسته‌ای خریداری شده است. این دو اقدام نگرانی‌ها و تردیدهایی را در برخی تهیه‌کنندگان و فیلمسازان در صحت نظر سنجی و دریافت رای تماشاگران ایجاد کرد و موجب موج جدیدی از تماس‌های تهیه‌کنندگان با ستاد رای تماشاگران شد. از اینجا به بعد ستاد برگزاری رای تماشاگران از ناظران تهیه‌کنندگان درخواست کرد بطور جدی در پای صندوق‌های نظرسنجی هفت فیلم رتبه نخست حضور یابند تا نگرانی‌ها کاهش یابد ...»


http://media.isna.ir/content/218-61.jpg/4

با خواندن این جملات همینطور سوالات بی پاسخ فراوانی به ذهن می رسد که تعدادی از آنها از این قرار است:


برچسب‌ها: شیار 143, محسن هاشمی, ایسنا
ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

نگاهی همزمان به فیلمهای لامپ 100، قصه ها و فصل فراموشی فریبا

این روزهای جشنواره فجر، هی با فیلمهایی مواجه می شویم که دارند به قول خودشان لطفی در حق مردم می کنند و آسیبهای اجتماعی را به تصویر می کشند. وقتی از کارگردانهایشان می پرسند که «چرا فیلمهایتان اینقدر تلخ و ناامید کننده است؟» می گویند: «قصدم بر این بود که با ساخت این فیلم آینه در مقابل جامعه قرار دهم تا خوبی‌ها و بدی‌های خودمان را ببینیم و اگر کجی و نامرتبی در ما است آن را اصلاح کنیم و در مقابل آینه خودمان را ببینیم1.» و وقتی از آنها می پرسند که این فیلم بیانیه ای از سیاهی های جامعه است می گویند: «اگر وقتی که واقعیت‌ها را می‌سازی به آن نام بیانیه می‌دهند من ترجیح می‌دهم که بیانیه بسازم2»، دلیل ساخت فیلمهایشان را هم اینگونه ترسیم می کنند: «در آن حالِ بدی که دو سال پیش داشتم گمان می‌کردم که این فیلم به نوعی {بازتابِ} همین باشد3».

اما سوال مهم اینجاست، مردمی که دچارِ همین معضلات اجتماعی هستند برای چه به سینما می روند؟ آیا کسی که طلاق گرفته می رود سینما که تصویر طلاق گرفتن و خیانت ببیند؟ آیا یک معتاد به سینما می رود تا بشنود که در جامعه اعتیاد بیداد می کند؟ آیا زنان بدسرپرست منتظر نشسته اند که سینما به آنها بگوید زنانی بدسرپرست در جامعه ما وجود دارند؟ آیا فقرا از دیدن فیلمهایی که به فقر پرداخته اند احساس غنی شدن می کنند؟ اگر این روزهای جشنواره فجر را کنار بگذاریم در 354 روز دیگرِ سال مردمی را در صفهای سینما می بینیم که می خواهند برای دقایقی هم که شده از دنیای مشکلاتشان خارج شوند و این معضلات را دمِ در سینما بگذارند و سینما مُسَکنی باشد برای آرام شدنِ آلامشان و به یاد آوردنِ دیگر وجوه امیدبخشِ زندگی.

کدام بدهکاری دوست دارد که در سینما هم بدهکاریهایش به او گوشزد شود، به نظر می رسد که ژستِ بیان مشکلات مردم در سینما فقط مُسکنی شده است برای حالِ بدِ سازندگان این آثار، شاید هم معرفی نامه ای سیاه باشد برای سفارتخانه هایی که به این فیلمها ویزای خروج از کشور می دهند! اما هر چه هست بازگوییِ بیانیه وارِ این مشکلات نه تنها هیچ دردی را از آنان دوا نمی کند بلکه فقط نمکی است بر زخمهای مردم صبور ایران.

***

در این روزهای جشنواره فجر با دو نوع فیلم اجتماعی مواجه بودیم:

خیلِ فیلمهای سیاه و افسرده اجتماعی: مانند قصه ها و فصل فراموشی فریبا

تک و توک فیلمهای امیدوارکننده اجتماعی: مانند لامپ 100

فیلم «قصه ها» خطِ داستانی مشخصی ندارد و از هفت قسمت مجزا تشکیل می شود که برای فهم آنها به شدت نیازمندِ پاس کردنِ پیش نیازی به نام فیلمهای قبلیِ «رخشان بنی اعتماد» هستید. در این هفت قسمت معضلاتی نظیرِ بیکاری، زنان بدسرپرست، فقر، عدم وجود وجدان کاری در ادارات دولتی، اعتیاد، زندانهای سیاسی، پلیسِ خشن، دولت سرکوبگر، کمبود آزادی، دانشجویان ستاره دار، شیوع ایدز بین جوانان، دختران خیابانی، مردان قلچماق و بدرفتار با زنان و... به تصویر کشیده می شود.

فیلم «فصل فراموشی فریبا» ساخته «عباس رافعی» علاوه بر بیان مشکلات فوق مشکلاتی از قلم افتاده را هم بیان می کند. داستان راجع به زنی است به نام فریبا (با بازی سازه بیات) با سابقه ی روسپی گری که سه سال است با مردی (با بازیِ امین زندگانی در هیبتی لات گونه) ازدواج کرده و پس از آنکه شوهرش در تصادفی دچار ضایعه نخاعی می شود به تنهایی بار مشکلات را به دوش می کشد و روی وانتِ شوهرش کار می کند تا هزینه ترخیص شوهرش از بیمارستان را تامین کند. فیلم کلا داستان نخ نما و کسل کننده ای دارد و بیش از 70 درصد فیلم راجع به ماجراهایی تصادفی است که در حین وانت سواری برای فریبا پیش می آید. در فیلم این معضلات به تصویر کشیده شده اند: فقر، دختران دستفروش در مترو، زنان بدسرپرست، گروههای زیرزمینیِ موسیقی، خوانندگان زن و محدودیتهایشان، چاقوکشی و زورگیری، دزدی، خانواده هایی که بچه عقب افتاده دارند، سقط جنین، زنان خیابانی، عصبانیت و دعوا در خیابان و... .

در هر دو فیلمِ «قصه ها» و «فصل فراموشی فریبا» آنچه به چشم می خورد این است که فیلمساز حقیقتا دغدغه مردم نداشته است و صرفا خواسته است مشکلات اجتماعی موجود در کشور را در چشم نظام فرو کند تا بدین ترتیب شاید هم که شده حال بدِ خود را بهبود ببخشد. در واقع ما با سینمایی مواجه شده ایم که محل انعکاسِ ناراحتیها، افسردگیها و عصبانیتهای هنرمندانِ آن است. بیچاره مردم که مشکلات خودشان کم نیست باید با حال بد هنرمندان و فیلمسازانشان هم همذات پنداری کنند. نکته جالب اینجاست که این به ظاهر هنرمندان همواره اولین مشکلشان با نظام نداشتن حق آزادی برای بیان دردهایشان است، حال آنکه وقتی نوبت به همین تمامیت خواهانِ خودخواه می رسد، کوچکترین حق مردم برای سرگرم شدن و آموختن یعنی سینما را به ابزاری برای افسرده تر شدن و ناامیدی از زندگی بدل می کنند.

***

اما این سکه روی دیگری هم دارد، گاهی ابراز همدردی بزرگترین تسکین دهنده درد است، به شرطی که مشکلات مردم را به آنها هدیه بدهی و در انتها اگر درمانی هم برای بهبود این وضع نشان نمی دهی، حداقل کورسوی امیدی برای برون رفتن از این شرایط را بر نگاه مخاطبان بتابانی.

لامپ 100 نخستین فیلم سینماییِ سعید آقاخانی، شکل متفاوتی از آسیب شناسی اجتماعی است، داستان فیلم راجع به یک معتاد شیشه ای است (با بازی متفاوت و درخشان محسن تنابنده) که در ابتدای فیلم به همسرش (با بازی ساره بیات) قول می دهد که ترک کند و از اینجا به بعد با مشکلات ترک کردنِ این معتاد مواجه می شویم.

در سالی که جدایی نادر از سیمین (به عنوان یک فیلم اجتماعیِ افسرده ی دیگر) جایزه بهترین فیلم خارجیِ گولدن گلوب را دریافت کرد، جایزه بهترین فیلم درام رسید به فیلمی به نام «نوادگان4» ساخته «الکساندر پین5». فیلم یک آسیب شناسیِ صریح اجتماعی بود از جامعه امریکا که مشکلاتی از قبیل خیانت، سردی روابط خانوادگی، اولویت یافتنِ مادیات بر روابط انسانی، انحراف جوانان و نوجوانان و... را به تصویر می کشید. فرصت این نوشتار از نقد این فیلم خارج است، اما آنچه در این فیلم به شدت به چشم می خورد ژانرِ اعلام شده این فیلم بود: درام و «کمدی». اما این فیلم از ژانر کمدی فقط دو چیز را به همراه داشت: «موسیقی طنز» و «رنگ بندی گرم»، وگرنه حرف فیلم بسیار تلخ و جدی بود، اما وقتی این حرفِ تلخ، لابلای زرورقهای کمدی کادوپیچی شده بود، حداقل این بود که به راحتی از حلقوم مخاطب پایین می رفت و در نهایت مخاطب با رضایت خاطر و امید از پای فیلم بلند می شد. آری باید از روشنفکرانِ امریکا درس گرفت، روشنفکرانی که بجای پرت کردن مشکلات مردم به سوی خود مردم، دردهای مردم کشورشان را به همراه درمان این دردها به آنها هدیه می کنند و به حق هم در جشنواره های کشورشان شرکت کرده و جایزه می گیرند.

لامپ 100 هم به مانند نوادگان، ابزارهای طنز را برای روایت معضلات اجتماعی برگزیده است، انتخاب بازیگرانی همچون محسن تنبانده و حمید لولایی، استفاده از تار و دف برای موسیقی و بوجود آوردن موقعیتهای توهم آمیزِ نزدیک به طنز برای محسن تنابنده در فیلم، همه و همه ابزارهایی است که مقداری از تلخی های معضل اعتیاد می کاهد و به مخاطب فرصت می دهد تا در فردیتِ شخصیت اصلی داستان (که به خوبی سر و شکل یافته است) شریک شود و با این شخصیت سختی های دوری از مواد مخدر را تحمل کند و نهایتا پایانی امیدوارکننده را تجربه نماید.

سعید آقاخانی کارگردانی است که هیچ وقت ژست روشنفکری و ادعای فیلم هنری ساختن نداشته است. مثل کارگردانانِ روشنفکرنمای فیلمهای ابتدای این متن هم نه عصبانی بوده و نه خواسته آینه ای جلوی مردم این کشور بگیرد. مشکلی هم با نبود آزادی بیان در این کشور ندارد. اما بهتر از تمام روشنفکرانِ پر ادعا و حرّاف، توانسته است بدونِ آن که کسی را نا امید و افسرده کند، معضلات اجتماعی مردمش را با لحنی شیرین بیان کند و در پایان هم در داخل مرزهای همین کشور پرتوی بتاباند برای ادامه حیات و امید به برخاستن و ادامه دادن مسیر زندگی.

پاورقی:

1. بخشی از صحبتهای «عباس رافعی» کارگردانِ «فصل فراموشی فریبا» در نشست خبری فیلمش در برج میلاد (15 بهمن 92)

2و3. بخشی از صحبتهای «رخشان بنی اعتماد» کارگردانِ «قصه ها» در نشست خبری فیلمش در برج میلاد (13 بهمن 92)

4. The Descendants (2011)

5. Alexander Payne



+ این یادداشت در تریبون

+ این یادداشت در روزنامه کیهان


نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |