X
تبلیغات
بی عُمر
سید محسن هاشمی، مدیر بخش انتخاب فیلم برگزیده از نگاه تماشاگران جشنواره بین‌المللی فیلم فجر، در گزارشی، توضیحات نهایی خود را به مدیرعامل خانه سینما و دبیر جشنواره‌ی فیلم فجر ارایه کرده است. در بخشی از این گزارش که توسط ایسنا منتشر شده است آمده است که:

«... روز بعد از صحبت‌های ابراهیم حاتمی کیا (در چهارمین روز جشنواره) در ستایش از فیلم شیار 143 آمار استقبال از این فیلم بصورت جهشی بالا رفت. هم چنین گزارش شد که تعدادی بلیت از سوی برخی ارگان‌ها برای تماشای دو فیلم بصورت دسته‌ای خریداری شده است. این دو اقدام نگرانی‌ها و تردیدهایی را در برخی تهیه‌کنندگان و فیلمسازان در صحت نظر سنجی و دریافت رای تماشاگران ایجاد کرد و موجب موج جدیدی از تماس‌های تهیه‌کنندگان با ستاد رای تماشاگران شد. از اینجا به بعد ستاد برگزاری رای تماشاگران از ناظران تهیه‌کنندگان درخواست کرد بطور جدی در پای صندوق‌های نظرسنجی هفت فیلم رتبه نخست حضور یابند تا نگرانی‌ها کاهش یابد ...»


http://media.isna.ir/content/218-61.jpg/4

با خواندن این جملات همینطور سوالات بی پاسخ فراوانی به ذهن می رسد که تعدادی از آنها از این قرار است:

1- در ایام جشنواره فجر چند صد اظهار نظر در مورد چند ده فیلم صورت گرفت، چرا هیچ یک از آنها در آمار هیچ فیلمی اثر نگذاشت و فقط اظهار نظر حاتمی کیا بر رشد آمارِ شیار 143 اثر گذاشت؟

2- اصلا بر فرض هم که این اظهارنظر اثر گذاشت، اظهارنظر کردن جرم است یا تاثیرگذار بودن؟ چه ایرادی دارد آدم از فیلمی که از آن خوشش آمده تعریف کند و از ضایع شدن حق این فیلم ناراحت شود؟ مگر همین خبرگزاری ایسنا هنوز هم که هنوز است از عدم انتخاب فیلمِ «آشغالهای دوست داشتنی» ناراحت نیست و قبل و بعد از جشنواره فجر چند ده مطلب در دفاع از این فیلم ننوشته است؟ مگر مانی حقیقی در افتتاحیه از مسئولین جشنواره نخواست با محسن امیریوسفی مهربانتر باشند؟ مگر مصطفی کیایی در اختتامیه روی سن نرفت و گفت «عصبانی نیستم...»؟ مگر کسی کاری با این اظهارنظرها داشته است؟ بر اساس چه منطقی این همه بایست حاتمی کیا را به خاطر یک اظهار نظر ساده مذمت کرد؟ آیا این مذمت کنندگان باز هم می خواهند ژست دفاع از آزادی بیان بگیرند؟!

3- آیا تاثیرگذار بودن جرم است؟ اگر حاتمی کیا بتواند روی نظر مردم راجع به فیلمها اثر مثبت بگذارد جرمی مرتکب شده است؟ چه کسانی از جایگاه مردمیِ حاتمی کیا دلخورند؟ ضمنا کی حاتمی کیا گفت که بروید و به شیار 143 رای بدهید؟ اصلا بگوییم حاتمی کیا آدم خوبی نیست! هوشنگ گلمکانی هم که از این فیلم تعریف کرده است، کمال تبریزی هم از این فیلم تعریف کرده است، خیلی های دیگر هم تعریف کرده اند. چرا اسمی از آنها آورده نمی شود؟ به راستی ریشه این همه حسادت و انحصارطلبی در عده ای از اهالی سینما چیست؟

4- گفته اند که «گزارش شد که تعدادی بلیت از سوی برخی ارگان‌ها برای تماشای دو فیلم بصورت دسته‌ای خریداری شده است.» لطفا آقای هاشمی بفرمایند که چه کسی چنین گزارشی کرده است؟ مگر این نبود که بلیتها یا پیش فروش می شد یا پای گیشه به فروش می رسید؟ اگر اینطور نبوده و راه سومی وجود داشته، چند بلیت و به چه ارگانهایی فروخته شده است؟ آیا وقتی بلیتهای جدید به برخی ارگانها فروخته شده است باقی بلیت های پیش فروش شده از مردم بازپس گرفته شده است؟!

5- یعنی برخی ارگانها به این سطح از توانمندی و بصیرت رسیده اند که در مواقع ضروری می توانند این چنین قوی وارد شده و هماهنگ عمل کنند؟ اگر این همه توانمندی در بین برخی ارگانها وجود دارد پس چرا فتنه 88، 8 ماه به طول می انجامد ولی داستانِ آرای مردمی یک شبه نسخه اش پیچیده می شود؟ حقیقتا بایست به این ارگانها تبریک گفت که در قبال موضوعی مثل سینما این همه دغدغه مند و توانمند شده اند؟!

6- سوال دیگر اینکه آیا این ارگانها بوده اند که به صورت گروهی به فیلمها رای داده اند؟ اصلا ارگان یعنی چه؟ آیا ارگانها تشکیل نمی شوند از یک سری آدم و خانواده؟ یا اساسا به زعم این دوستان هر کسی عضو ارگانها شود از دایره انسان خارج شده و جیره و مواجب بگیرِ بی اراده است؟ همه این سوالات به شرطی است که باور کنیم که «تعدادی بلیت از سوی برخی ارگان‌ها برای تماشای دو فیلم بصورت دسته‌ای خریداری شده است.» لطفا دوستان این بار هم مثل همیشه به گفتن چنین جملاتی بسنده نکنند که «گزارشهای مردمی از سراسر کشور حاکی از این بوده که آنها برنده حتمیِ انتخابات بوده اند؟!» باز هم تقاضا می کنیم که شمه ای از این گزارشات را در اختیار افکار عمومی قرار دهند تا مردم بدانند چه ارگانهای مخوفی در کشورشان وجود دارند و بتوانند به درستی قضاوت کنند!

7- اما اگر فرض کنیم که تعدادی بلیت در دستان مردم بوده و عده ای از «مردمِ غیر ارگانیک» هم توانسته اند فیلم شیار 143 را در سینماها ببینند، آیا اگر این فیلم این همه بد و غیر مردمی بوده است، این مردم نمی توانستند به پا خیزند و علیه این فیلمِ حکومتی قیام کنند و آرای آن را پایین بکشند؟ آیا اصولا مردم شعورشان نمی رسد که وقتی می توانند به فیلمهای ضدجمهوری اسلامی رای بدهند و یا فیلمهای تلخ و سیاه را با آرایشان بالا ببرند، بیایند و به یک فیلمِ دهاتی رای بدهند که بی شرمانه موضوع خود را به «مادران شهدا» اختصاص داده است؟ واقعا چرا مردم اینقدر ذائقه سینمایی شان تقلیل یافته است؟!

8- اصلا به نظر می رسد که بایست صندوقهای رای را از پایین شهر جمع کنند. در حین کسب رای هم دهان مردم را بو کنند که خدای نکرده بوی ساندیس از دهانشان استشمام نشود! چه معنی دارد فردی در جدِّ اندر جدش با ارگانهای وابسته به رژیم مرتبط باشد و بخواهد رای هم بدهد؟ اگر هم کسی در این بین وابستگی به رژیم نداشت و فقط روایت فیلم از دو مفهومِ «مادر» و «شهید» به دلش نشست به نظر می رسد بایست پایش بالکُل از سینماها بریده شود؟ چه معنی دارد آدم در انتهای چنین فیلم مسخره ای گریه کند و با مادران شهدا همذات پنداری کند؟!


http://cinemapress.ir/download?f=2013/07/20/0/101235.jpg

با این وضعیتی که پیش می رود شاید اصلا بهتر باشد که بخشنامه شود که کلیه صندوقهای رای از کلیه عرصه های تصمیم گیری مردم حذف شود. اصلا از مردم بخواهیم حالا که از دریافت یارانه و سبد کالا انصراف می دهند از حق رای خود هم انصراف دهند. چون نتیجه تمام انتخاباتهای تاریخ جمهوری اسلامی از دو حال خارج نیست: یا باب میل عده ای هست و سالم برگزار شده است، یا باب میل همان عده نیست و در آن تقلب گسترده صورت گرفته است...

و سوال پایانی اینجاست که وقتی عده ای حتی نمی توانند تحمل کنند که مردم فیلمی انسانی و غیر سیاسی را به فیلمهای سیاه و سیاسیِ دلخواه آنها ترجیح داده اند دیگر چه توقعی می توان از آنها داشت؟ وقتی این افراد حتی تاب تحمل آرای مردمی در یک جشنواره کوچک سینمایی را هم ندارند چطور می توان از آنها انتظار داشت که در رقابتهای بزرگ سیاسی تاب تحمل رای مردم را داشته باشند؟

آری به قولِ همان چمرانِ فیلم حاتمی کیا «وقتی شیپورهای جنگ در راه خدا نواخته شود مرد از نامرد شناخته می‌شود.» و گویا این بار قرعه به نام شیار 143 افتاده است که نقش این شیپور را ایفا کند...


+ این یادداشت در روزنامه جوان

+ این یادداشت در شبکه ایران


برچسب‌ها: شیار 143, محسن هاشمی, ایسنا
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

نگاهی همزمان به فیلمهای لامپ 100، قصه ها و فصل فراموشی فریبا

این روزهای جشنواره فجر، هی با فیلمهایی مواجه می شویم که دارند به قول خودشان لطفی در حق مردم می کنند و آسیبهای اجتماعی را به تصویر می کشند. وقتی از کارگردانهایشان می پرسند که «چرا فیلمهایتان اینقدر تلخ و ناامید کننده است؟» می گویند: «قصدم بر این بود که با ساخت این فیلم آینه در مقابل جامعه قرار دهم تا خوبی‌ها و بدی‌های خودمان را ببینیم و اگر کجی و نامرتبی در ما است آن را اصلاح کنیم و در مقابل آینه خودمان را ببینیم1.» و وقتی از آنها می پرسند که این فیلم بیانیه ای از سیاهی های جامعه است می گویند: «اگر وقتی که واقعیت‌ها را می‌سازی به آن نام بیانیه می‌دهند من ترجیح می‌دهم که بیانیه بسازم2»، دلیل ساخت فیلمهایشان را هم اینگونه ترسیم می کنند: «در آن حالِ بدی که دو سال پیش داشتم گمان می‌کردم که این فیلم به نوعی {بازتابِ} همین باشد3».

اما سوال مهم اینجاست، مردمی که دچارِ همین معضلات اجتماعی هستند برای چه به سینما می روند؟ آیا کسی که طلاق گرفته می رود سینما که تصویر طلاق گرفتن و خیانت ببیند؟ آیا یک معتاد به سینما می رود تا بشنود که در جامعه اعتیاد بیداد می کند؟ آیا زنان بدسرپرست منتظر نشسته اند که سینما به آنها بگوید زنانی بدسرپرست در جامعه ما وجود دارند؟ آیا فقرا از دیدن فیلمهایی که به فقر پرداخته اند احساس غنی شدن می کنند؟ اگر این روزهای جشنواره فجر را کنار بگذاریم در 354 روز دیگرِ سال مردمی را در صفهای سینما می بینیم که می خواهند برای دقایقی هم که شده از دنیای مشکلاتشان خارج شوند و این معضلات را دمِ در سینما بگذارند و سینما مُسَکنی باشد برای آرام شدنِ آلامشان و به یاد آوردنِ دیگر وجوه امیدبخشِ زندگی.

کدام بدهکاری دوست دارد که در سینما هم بدهکاریهایش به او گوشزد شود، به نظر می رسد که ژستِ بیان مشکلات مردم در سینما فقط مُسکنی شده است برای حالِ بدِ سازندگان این آثار، شاید هم معرفی نامه ای سیاه باشد برای سفارتخانه هایی که به این فیلمها ویزای خروج از کشور می دهند! اما هر چه هست بازگوییِ بیانیه وارِ این مشکلات نه تنها هیچ دردی را از آنان دوا نمی کند بلکه فقط نمکی است بر زخمهای مردم صبور ایران.

***

در این روزهای جشنواره فجر با دو نوع فیلم اجتماعی مواجه بودیم:

خیلِ فیلمهای سیاه و افسرده اجتماعی: مانند قصه ها و فصل فراموشی فریبا

تک و توک فیلمهای امیدوارکننده اجتماعی: مانند لامپ 100

فیلم «قصه ها» خطِ داستانی مشخصی ندارد و از هفت قسمت مجزا تشکیل می شود که برای فهم آنها به شدت نیازمندِ پاس کردنِ پیش نیازی به نام فیلمهای قبلیِ «رخشان بنی اعتماد» هستید. در این هفت قسمت معضلاتی نظیرِ بیکاری، زنان بدسرپرست، فقر، عدم وجود وجدان کاری در ادارات دولتی، اعتیاد، زندانهای سیاسی، پلیسِ خشن، دولت سرکوبگر، کمبود آزادی، دانشجویان ستاره دار، شیوع ایدز بین جوانان، دختران خیابانی، مردان قلچماق و بدرفتار با زنان و... به تصویر کشیده می شود.

فیلم «فصل فراموشی فریبا» ساخته «عباس رافعی» علاوه بر بیان مشکلات فوق مشکلاتی از قلم افتاده را هم بیان می کند. داستان راجع به زنی است به نام فریبا (با بازی سازه بیات) با سابقه ی روسپی گری که سه سال است با مردی (با بازیِ امین زندگانی در هیبتی لات گونه) ازدواج کرده و پس از آنکه شوهرش در تصادفی دچار ضایعه نخاعی می شود به تنهایی بار مشکلات را به دوش می کشد و روی وانتِ شوهرش کار می کند تا هزینه ترخیص شوهرش از بیمارستان را تامین کند. فیلم کلا داستان نخ نما و کسل کننده ای دارد و بیش از 70 درصد فیلم راجع به ماجراهایی تصادفی است که در حین وانت سواری برای فریبا پیش می آید. در فیلم این معضلات به تصویر کشیده شده اند: فقر، دختران دستفروش در مترو، زنان بدسرپرست، گروههای زیرزمینیِ موسیقی، خوانندگان زن و محدودیتهایشان، چاقوکشی و زورگیری، دزدی، خانواده هایی که بچه عقب افتاده دارند، سقط جنین، زنان خیابانی، عصبانیت و دعوا در خیابان و... .

در هر دو فیلمِ «قصه ها» و «فصل فراموشی فریبا» آنچه به چشم می خورد این است که فیلمساز حقیقتا دغدغه مردم نداشته است و صرفا خواسته است مشکلات اجتماعی موجود در کشور را در چشم نظام فرو کند تا بدین ترتیب شاید هم که شده حال بدِ خود را بهبود ببخشد. در واقع ما با سینمایی مواجه شده ایم که محل انعکاسِ ناراحتیها، افسردگیها و عصبانیتهای هنرمندانِ آن است. بیچاره مردم که مشکلات خودشان کم نیست باید با حال بد هنرمندان و فیلمسازانشان هم همذات پنداری کنند. نکته جالب اینجاست که این به ظاهر هنرمندان همواره اولین مشکلشان با نظام نداشتن حق آزادی برای بیان دردهایشان است، حال آنکه وقتی نوبت به همین تمامیت خواهانِ خودخواه می رسد، کوچکترین حق مردم برای سرگرم شدن و آموختن یعنی سینما را به ابزاری برای افسرده تر شدن و ناامیدی از زندگی بدل می کنند.

***

اما این سکه روی دیگری هم دارد، گاهی ابراز همدردی بزرگترین تسکین دهنده درد است، به شرطی که مشکلات مردم را به آنها هدیه بدهی و در انتها اگر درمانی هم برای بهبود این وضع نشان نمی دهی، حداقل کورسوی امیدی برای برون رفتن از این شرایط را بر نگاه مخاطبان بتابانی.

لامپ 100 نخستین فیلم سینماییِ سعید آقاخانی، شکل متفاوتی از آسیب شناسی اجتماعی است، داستان فیلم راجع به یک معتاد شیشه ای است (با بازی متفاوت و درخشان محسن تنابنده) که در ابتدای فیلم به همسرش (با بازی ساره بیات) قول می دهد که ترک کند و از اینجا به بعد با مشکلات ترک کردنِ این معتاد مواجه می شویم.

در سالی که جدایی نادر از سیمین (به عنوان یک فیلم اجتماعیِ افسرده ی دیگر) جایزه بهترین فیلم خارجیِ گولدن گلوب را دریافت کرد، جایزه بهترین فیلم درام رسید به فیلمی به نام «نوادگان4» ساخته «الکساندر پین5». فیلم یک آسیب شناسیِ صریح اجتماعی بود از جامعه امریکا که مشکلاتی از قبیل خیانت، سردی روابط خانوادگی، اولویت یافتنِ مادیات بر روابط انسانی، انحراف جوانان و نوجوانان و... را به تصویر می کشید. فرصت این نوشتار از نقد این فیلم خارج است، اما آنچه در این فیلم به شدت به چشم می خورد ژانرِ اعلام شده این فیلم بود: درام و «کمدی». اما این فیلم از ژانر کمدی فقط دو چیز را به همراه داشت: «موسیقی طنز» و «رنگ بندی گرم»، وگرنه حرف فیلم بسیار تلخ و جدی بود، اما وقتی این حرفِ تلخ، لابلای زرورقهای کمدی کادوپیچی شده بود، حداقل این بود که به راحتی از حلقوم مخاطب پایین می رفت و در نهایت مخاطب با رضایت خاطر و امید از پای فیلم بلند می شد. آری باید از روشنفکرانِ امریکا درس گرفت، روشنفکرانی که بجای پرت کردن مشکلات مردم به سوی خود مردم، دردهای مردم کشورشان را به همراه درمان این دردها به آنها هدیه می کنند و به حق هم در جشنواره های کشورشان شرکت کرده و جایزه می گیرند.

لامپ 100 هم به مانند نوادگان، ابزارهای طنز را برای روایت معضلات اجتماعی برگزیده است، انتخاب بازیگرانی همچون محسن تنبانده و حمید لولایی، استفاده از تار و دف برای موسیقی و بوجود آوردن موقعیتهای توهم آمیزِ نزدیک به طنز برای محسن تنابنده در فیلم، همه و همه ابزارهایی است که مقداری از تلخی های معضل اعتیاد می کاهد و به مخاطب فرصت می دهد تا در فردیتِ شخصیت اصلی داستان (که به خوبی سر و شکل یافته است) شریک شود و با این شخصیت سختی های دوری از مواد مخدر را تحمل کند و نهایتا پایانی امیدوارکننده را تجربه نماید.

سعید آقاخانی کارگردانی است که هیچ وقت ژست روشنفکری و ادعای فیلم هنری ساختن نداشته است. مثل کارگردانانِ روشنفکرنمای فیلمهای ابتدای این متن هم نه عصبانی بوده و نه خواسته آینه ای جلوی مردم این کشور بگیرد. مشکلی هم با نبود آزادی بیان در این کشور ندارد. اما بهتر از تمام روشنفکرانِ پر ادعا و حرّاف، توانسته است بدونِ آن که کسی را نا امید و افسرده کند، معضلات اجتماعی مردمش را با لحنی شیرین بیان کند و در پایان هم در داخل مرزهای همین کشور پرتوی بتاباند برای ادامه حیات و امید به برخاستن و ادامه دادن مسیر زندگی.

پاورقی:

1. بخشی از صحبتهای «عباس رافعی» کارگردانِ «فصل فراموشی فریبا» در نشست خبری فیلمش در برج میلاد (15 بهمن 92)

2و3. بخشی از صحبتهای «رخشان بنی اعتماد» کارگردانِ «قصه ها» در نشست خبری فیلمش در برج میلاد (13 بهمن 92)

4. The Descendants (2011)

5. Alexander Payne



+ این یادداشت در تریبون

+ این یادداشت در روزنامه کیهان


نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

بدون شک از زمانی که میرکریمی دوربین در دست گرفت و نخستین فیلمهای خود را ساخت، امیدی تازه در بین اهالی سینما ایجاد شد، که گویی یک فیلمساز جوان، متعهد و با استعداد به سینمای ایران اضافه شده است. هر فیلم جدیدی که توسط میرکریمی ساخته می شد بر این امید می افزود، «کودک و سرباز»، «زیر نور ماه»، «خیلی دور خیلی نزدیک»، «به همین سادگی» و «یه حبه قند»، همه و همه آثاری بودند که حداقل هم نسلی های من را با آینده ای درخشان برای سینمای انقلاب آشنا می کردند. چرا که میرکریمی فیلمسازی بود که اولا نگاهش از اجتماعی سازانِ بالانشینِ تهرانی و روشنفکرانِ سفارتی ساز، فاصله داشت و ثانیا نورافکنش بر روی قصه هایی در داخل ایران می افتاد که کمتر بدان پرداخته شده بود. میرکریمی معضلات اجتماعی را از نگاه پایین به بالا و با زبانی شیرین و گیرا بیان می کرد و همواره عشق به این دین و آیین در آثارش موج می زد.

اما مشکل از آنجا شروع شد که میرکریمی کسوت کارگردانی را با کت و شلوارِ تهیه کنندگی عوض کرد. شایان ذکر است که مقامِ "تهیه کننده-صاحب طرح" کسوت قابل توجهی است که امروزه بسیاری از کارگردانان مطرح دنیا را به سمت خود کشانده است، تا جاییکه بسیاری از کارگردانان معروفِ امریکایی از جمله «اسپیلبرگ»، «نولان»، «زک اسنایدر» و... چنین کسوتی را در هالیوود پیشه کرده اند، در واقع مقام تهیه کننده مولف، جایگاه پرورش کارگردانان جوانی است که اولین آثارشان را در ظلِ حمایتِ یک تهیه کننده-مولف کارگردانی می کنند.

اما افتادن در جرگه تهیه کنندگی اولین آسیبش این است که سازنده را در ورطه ی هلاکِ دودوتا چهارتا می اندازد. بدین معنا که حتی ذهن نویسنده هم همواره درگیرِ ایده های ارزان قیمت است و دیگر، ایده های گران قیمت جایگاهی در حساب و کتابهای هنریِ فیلمساز نمی یابند. گویی اولویت اول فیلمساز می شود ارزان در آوردنِ اثر و دیگر مولفه های تاثیرگذار در ذهن فیلمساز به دست فراموشی سپرده می شود.

اما «امروز»، آخرین تولیدِ میرکریمی داستانِ ساده، کند و ارزان قیمتی است که به نیمه نرسیده پایانِ آن قابل حدس زدن است. طرفداران میرکریمی که همواره بدنبال یک اتفاق مهم و یک حرف جدید در فیلمهای او هستند در این فیلم به هیچ وجه با یک غافلگیری مواجه نمی شوند. داستان فیلم راجع به زندگی یک روزِ یک راننده تاکسی (با بازی پرویز پرستویی) است، جاییکه یک زن چادریِ حامله با ظاهری زخم دیده (با بازیِ سهیلا گلستانی) مسافر تاکسیِ پرستویی می شود. داستان فیلم ماجرای گره خوردنِ سرنوشت پرستویی به سرنوشتِ این زن است، زنی که در ادامه روندِ داستان با گوشه ای از مشکلات و صدمات فراوانی که در زندگی با آنها مواجه شده است آشنا می شویم.


شخصیت پرستویی در فیلم به طور کامل شکل نمی گیرد، پرستویی از یک سو گذشته ای نامعلوم دارد. یک پایِ آسیب دیده که دائم در حال لنگ زدن است هم گویی از گذشته نامعلومش به او ارث رسیده است. پایی که در بخشهایی از فیلم ذهن را به این سمت می برد که پرستویی جانباز است ولی تا پایان صحت این ماجرا در ذهن مخاطب گنگ باقی می ماند. از سوی دیگر تا پایان فیلم معلوم نمی شود که چرا پرستویی پایِ این زن ایستاده است تا جاییکه وقتی تمام بیمارستان پرستویی را شوهرِ موقتِ آن زن فرض می کنند باز هم پرستویی لام تا کام سخن نمی گوید و به هیچ وجه از خود در مقابل این تهمت دفاع نمی کند.

اما آنچه بدون شک در این فیلم بسیار به چشم می خورد بازی درخشان سهیلا گلستانی است، زنی که گویی قرار است بارِ اصلیِ محتوای این فیلم را به دوش بکشد و فیلم را مبدل کند به اثری در حمایت از زنان بی سرپرست و بدسرپرست. گلستانی در بازیِ بسیار خوبِ خود نقش زنی را بازی کرده است که گرچه آلام فراوانی را بر دوش می کشد ولی همچنان با روحیه ای شاداب وقایع اطرافش را پیگیری می کند. زنی رنجدیده و زخم کشیده، در آستانه وضع حمل، بی سرپرست و در عین حال با روحیه ای پرطراوت و سرحال. حقیقتا دستان پر توان میرکریمی در شکل گیری این شخصیت دیده می شود.

اما فیلم آنجا آزاردهنده می شود که کندیِ اثر به شدت در ذوق مخاطب می زند. تا جاییکه به راحتی می توان یک ساعت از فیلم را کوتاه کرد و با زبانی ساده تر همین فیلم را به عنوان اثری نیم ساعته تحویل مخاطب داد. آنگاه مخاطب هم بدون خمیازه کشیدن و اذیت شدن پای اثر خواهد نشست و از آن لذت خواهد برد. اینجاست که به نظر می رسد که میرکریمی مشغول سوء استفاده از برندِ «رضا میرکریمی» است و به هر قیمتی شده می خواهد مخاطبِ از همه جا بی خبر را یک ساعت و نیم پای فیلم کند و کم تحرکش بنشاند. فیلمساز آنقدر درگیرِ کم خرج در آوردنِ فیلم می شود که حتی جرات نمی کند خرده پیرنگ یا شخصیت پردازیِ بیشتری در داستانش ایجاد کند.

گرچه ورود موفقِ میرکریمی به عرصه پرورش نیرو و حمایت از فیلمسازان جوان و با استعدادی مثلِ «محسن قرایی» کارگردان فیلم تحسین شده ی «خسته نباشید» (که در فیلمِ امروز هم دستیار اول کارگردان است) داشت تبدیل به یک اتفاق مهم در سینمای ایران می شد، ولی گویی نگاه افراطیِ «امروزِ» میرکریمی به موضوع «کسب درآمد از ساختِ آثار کم خرج» مانعی شده است برای بیشتر لذت بردن ما از سینمای امیدبخش و بی آلایشِ «دیروزِ» میرکریمی.

شاید بتوان کماکان «به همین سادگی» مخاطب را بهره مند از هنر میرکریمی دید، اما لازمه آن این است که میرکریمی بازگردد و نگاهی دوباره به گذشته «نه چندان دور و نه چندان نزدیک» خود بیاندازد، جاییکه ساده و بی تکلف می شد «زیر نور ماهِ» فیلمهای او نشست و داستانهای کمتر شنیده شده مردم ایران را بر پرده سینما دید.


+ این یادداشت در فارس نیوز


برچسب‌ها: امروز, فیلم امروز, رضا میرکریمی, تهیه کننده مولف
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

خارجی، چهارشنبه ساعت 15:45، سینما فلسطین

هوا روشن است و سرد، صفی قابل توجه دمِ در سینما تشکیل شده، از آنجا که این سانس معمولا خلوتترین سانسِ سینما فلسطین است این میزانِ از صف قابل توجه است، درها باز می شود، خیل جمعیت به سمت سالن روانه می شود.

خارجی، پنجشنبه ساعت 21:30، سینما فلسطین

هوا تاریک است و سرد، چند شبی بود سانسهای آخرِ وقت، خالی برگزار می شد، نه صفی پشت گیشه بود نه جمعیت قابل توجهی در داخل سالن. اما امشب شبی متفاوت است، هنوز نیم ساعت به شروع فیلم مانده صفی طولانی پشت گیشه شکل گرفته، چیزی از باز شدن درها نگذشته است که تقریبا تمام صندلیهای سالن پر می شود.

داخلی، چهارشنبه ساعت 16، سینما فلسطین

نفهمیدم چه شد، اما فیلم شروع شد، همه چیز روی دور تند است، دوربین مثل تنِ گاوی حرکت میکند که دیگر سر در بدن ندارد. روایت فیلم غیرخطی است. شخصیتها با fast motion معرفی می شوند، آن هم وقتی به دوربین زل زده اند و دارند حرکتی غیرمعمول انجام می دهند، ایده خلاقانه ایست، من را یادِ ژانر زامبی در سینمای امریکا می اندازد. شخصیت اصلیِ فیلم پسری است به نام «نوید» که مدام گفتار متنهای خود را خارج از قاب می خواند، همان اول داستان می گوید نوید یعنی مژده دهنده. یکی از اولین حرفهایش هم این است: «برای من همه چیز با سرعت اتفاق می افتد، سریعتر از حالت معمول».

داخلی، پنجشنبه ساعت 22، سینما فلسطین

روایت ابتدای فیلم سریع است، وقایع، موقعیتها و شخصیتها خیلی سریع معرفی می شوند. به قدری سریع که گاهی از فیلم جا می مانی، ولی بعدش همه چیز درست می شود. روایت فیلم غیرخطی است. شخصیتها یکی یکی معرفی می شوند، فردوس، سید علی، یونس، مصطفی، شاهرخ و بالاخره الفت.

داخلی، چهارشنبه ساعت 16:30، سینما فلسطین

پس از آنکه نوید با عصبانیت تمام، سر و کله ی صاحب کارش را می شکند، به سراغ دوستان همخانه ای اش می رود، شکل راه رفتن نوید و نوع هدفگیری دوربین به سمت او و ریتم فیلم به شدت مرا یاد فیلمِ «28 هفته بعد...» ساخته 2008 انگلستان می اندازد. جاییکه نقش اول فیلم تبدیل به زامبی می شود و با عصبانیت به سمت انسانها حرکت می کند و یکی پس از دیگری آنها را از پای در می آورد. همخانه ایهای اهل موسیقیِ نوید تند و سریع و فست موشن معرفی می شوند، این وسط یکی از آنها می گوید: «جواب هشت سال زندگی از دست رفته مرا چه کسی می دهد؟»، گویا هشت سالی به دنبال مجوز موسیقیهایش بوده و کسی هم به او مجوز نداده. داستان که جلوتر می رود تازه می فهمیم نوید دانشجوی ستاره دار اخراجی از دانشگاه تهران است. ستاره دار به دو معنا، یکی مشارکت در شلوغیهای سال 88، یکی هم به معنای داشتن دوست دختر یا به قول خودش نامزدی به نام ستاره (با بازی باران کوثری). نوید با هرکس دو بار صحبت می کند، یک بار در توهم که همواره به دعوا ختم می شود و یک بار هم در حالت عادی که معمولا نوید جلوی عصبانیتش را می گیرد و هی به توصیه دکترِ روانپزشکش به خود تلقین می کند که «عصبانی نیستم!».

داخلی، پنجشنبه ساعت 22:30، سینما فلسطین

فردوس خواهر یونس، داستانِ کودکی های خودشان را تعریف می کند. جاییکه پس از مرگ پدرشان، مادرشان الفت به تنهایی بارِ بزرگ کردن فرزندانش را به عهده گرفته است. اتفاقاتِ کودکی این بچه ها سالن را بارها به خندیدن وا می دارد. زمان می گذرد و پس از انقلاب، صدام به ایران حمله می کند. یونس پسر الفت که پیش از آغاز جنگ به همراه دوستانش در کارخانه معدن کار می کرد پس از آغاز جنگ به همراه دوستانش راهی میدان جنگ می شود و از اینجاست که داستان انتظار الفت آغاز می شود. آرام آرام از تندیِ ابتداییِ ریتم فیلم کاسته می شود.

داخلی، چهارشنبه ساعت 17:00، سینما فلسطین

گره فیلم پس از کش و قوسهای فیلم مشخص می شود، نوید پس از دعوا با صاحب کار قبلیش از کار بیکار شده. حالا پدر ستاره فقط یک ماه به او فرصت داده تا کار مناسبی پیدا کند و سپس اجازه خواهد داد که دخترش با نوید ازدواج کند. پدر نوید ریش دارد و نفرت انگیز هم هست. شعله زیر فیلم بیشتر شده، ریتم تندِ فیلم آدم را یاد موسیقیِ رپ می اندازد. نوید در فلاش بکی نشان داده می شود در حالیکه دارد پشت تریبون کلاس دانشگاه این جملات را می خواند: «مصدق در حصر رفت نه فکر او... حکومت علی (ع) زندان سیاسی نداشت...». در اتاق نوید پشت تختخوابش تصاویری می بینیم از روزنامه های زنجیره ای اصلاح طلبان در ایامِ بین 78 تا 82 و نمی فهمیم که دانشجوی زیرِ لیسانسی که در فتنه 88 ستاره دار شده، چه ربطی به ماجراهای  کوی دانشگاه و خاتمی دارد. شاید این روزنامه ها آرشیوهای نوید باشند، شاید هم آرشیوهای کارگردان که هم اکنون با چنین تیترهایی گل درشتی روی دیوار اتاقش نصب شده اند: «دانشگاه را به خاک و خون کشیدند»، «خاتمی 22 میلیون رای»، یک دستبند سبز در گوشه ای از اتاق به جایی گره زده شده، در خاطرات نوید می بینیم روزی در دانشگاه با یک بسیجی درگیر شده اند و نوید با این استدلال دارد دوستانش را از دعوا دور می کند که ما اهل منطقیم و نه اهل دعوا، ما مثل آنها {بسیجی ها} نیستیم... آمپر فیلم بالا رفته، آمپر مخاطبان هم بالا رفته، بعضی جاها برخی از حضار برای بیانیه های فیلم سوت و کف می زنند. موافقان و مخالفان فیلم، همه عصبی شده اند...

داخلی، پنجشنبه ساعت 23:00، سینما فلسطین

الفت حالا دیگر یک پیرزنِ کرمانیِ بی سرپرست است که مدت طولانی ایست از پسرش خبری ندارد. الفت خودش نان می پزد، دامداری می کند، هم از مادرش نگهداری می کند و هم دخترش را تر و خشک می کند. الفت همسایه هایش را دوست دارد، هی هم به این و آن بدوبیراه نمی گوید، از زندگی اش راضی است، مسئولین مملکت را نفرین نمی کند که چرا فرزندانمان را به جنگ فرستادید. او حتی از رفتن پسرش ناراضی نیست، بلکه مثل هر مادری دلش برای میوه دلش تنگ شده است. جایی به سید علی (پدرِ دوست یونس که هم اکنون اسیر است) می گوید که: «این روزها می ترسم از غیبت و دروغ، می ترسم گناهی از من سر بزند و خبر بدی از پسرم برایم بیاید». نماهای فیلم پر تحرک است. دوربین هم روی دست است. به چهره مردم نگاه می کنم، مردمی که این وقت شب چشمانشان مانند الفت بازِ باز است. گویا همه منتظر شنیدن خبری از یونس هستند. داستان تا آنجا پیش می رود که از سوی یکی از آزادگان تازه از عراق بازگشته خبری مبنی بر زنده و اسیر بودنِ یونس به الفت می رسد. شادمانی و اشک شوق مادرِ یونس همراه می شود با اشکهای مادران حاضر در سالن، همه منتظر خبری از یونس هستند.

داخلی، چهارشنبه ساعت 17:20، سینما فلسطین

فضای سالن به شدت ملتهب است، نوید به این در و آن در می زند تا کار پیدا کند، هیچ کس به او کار نمی دهد، یکی می گوید ما به آدم سوء پیشینه دار کار نمی دهیم، یکی می گوید برگرد به شَهرت کردستان اینجا کسی به تو کار نمی دهد، یکی می گوید می خواهم شرخر بشوی، یکی می گوید: «نون تو دلالیه»، یک نفر از او می خواهد که برایشان دزدی کند و نوید زیربار نمی رود، یک نفر می گوید «هسته ای فکر کن»، این وسط می رود پیش یکی از فامیلهایش که به قول نوید «دکترای تحریم» دارد. به آقازاده ها وصل است و برای دولت تحریم را دور می زند (یکی دیگر از دلایلی که در بین فیلم از حکومت بدت می آید این است که ایران از سوی غرب تحریم شده است!)، این وسط هی به طور ناگهانی صدای احمدی نژاد را می شنوی، حرفهایی می زند که حرصت در می آید: «این دولت پاک ترین دولت بوده است، ما می خواهیم پول نفت را بیاوریم سر سفره مردم، ما مشکل اقتصادی نداریم ...»، در طول فیلم یک زن چادری را در قامت منشی یک شرکت می بینی که رژه لبش از سیاهی چادرش سُرختر است! با ناز و عشوه حرف می زند و مشخص است که سوگلی رئیسش است. از زنان چادری بدت می آید.

نوید نهایتا در یک بنگاه املاک کار پیدا می کند، یک دختر را پای میز قولنامه می آورد. صاحبخانه یک مرد چاق ریشو است به نام طالبی، بخاطر اینکه دختر متاهل نیست خانه را به او نمی دهد. دختر عصبانی می شود و به آن مرد چاقِ ریشو می گوید «طالبان»، عده ای در سالن ذوق می کنند و کف می زنند. از همه آدمهای ریشو بدت می آید. خبر اختلاس 3000 میلیاردی را اتفاقی از تلویزیون می بینی، تصویر مرتضوی را هم در یک اتفاق دیگر در تلویزیون می بینی. گرانی و بیکاری در فیلم کمرت را می شکند، کارگردان پای «هاله ی نور» را هم به فیلم می کشد، کینه و نفرت از سر و روی فیلم می ریزد، تدوین و تصویر و موسیقی همه تو را عصبی و عصبی تر می کند. عده ای سرشان را روی صندلی گذاشته اند و تحمل تماشای بقیه فیلم را ندارند، عده ای هم با سگرمه های در هم فرورفته هی کف و سوت می زنند...

نوید بارها در فیلم ستاره را اینگونه خطاب کرده: «برایت تکه تکه می شوم، عاشقتم، عاشقتم، جونم برات در میره، برات می میرم ...» این دیالوگها را وقتی می شنوی که این دو روی تختخوابی قرمز خوابیده اند و وقتی دوربین عقب می رود می فهمی سالن سینما بوده! لبهایشان در قابی بسته به هم دیزالو می شود. بارها در فیلم فاصله دماغهایشان کمتر از یک وجب می شود...

فیلم پیش می رود و به دیالوگ پایانی می رسد، جاییکه نوید مهلتش تمام شده و پدر ستاره پسری دیگر را برای دخترش نشان کرده است، نوید عزم رفتن کرده است، ستاره به نوید می گوید: «اینجا خونه مونه، مملکتمونه، چرا باید بریم؟ باید بمونیم و درستش کنیم»، نوید می گوید: «هی میگی درست میشه درست میشه، هر روزم داره بدتر میشه»، آخرِ فیلم همه چیز بوی رفتن می دهد، از این مملکت متنفری، از دین رسمیش متنفری، همه قابهایی که روی این مملکت بسته می شود تنگ است و سرد و فراری دهنده، درست مثل آخرِ آرگو میخواهی از این کشورِ خراب شده فرار کنی...

داخلی، پنجشنبه ساعت 23:20، سینما فلسطین

انتظار بینندگان برای بازگشت یونس به انتهای مسیر خود نزدیک شده، الفت پس از آنکه خواب یونس را می بیند از خوب بیدار می شود و می گوید: «اُفَوضُ أمری إلیَ اللّه». یکی از خطهای داستان که خیلی از آن سر در نمی آوردی دارد به نتیجه می رسد، شاهرخ از شیار 143 خبری برای الفت آورده است. فردوس به الفت می گوید: «چه خوب شد رادیو را از کمرت باز کردی، یونس برگشته». سکانس پایانی شروع می شود، لحظه وصال الفت و یونس، چیزی که 80 دقیقه انتظارش را کشیده ای، با هر گام که الفت به یونس نزدیک می شود، صدای هق هقِ مردان و زنان حاضر در سالن بیشتر شنیده می شود. چشمها پر از اشک است، صدای لالایی بر دلها نمک می پاشد، در سالن 5-6 دقیقه باران می بارد...

خارجی، چهارشنبه ساعت 17:35، سینما فلسطین

فیلم که تمام می شود صدای کف زدن برای فیلم بلند می شود، اما عده ای هم هستند که به نشانه اعتراض به سرعت سالن را ترک می کنند، وقتی کف زدن تمام شد، یکی از آن ته صدا می زند: «به افتخارش...» دوباره صدای کف زدنِ عده ای بلند می شود. همه عصبی هستند، آنها که فیلم را دوست داشتند یا سیگار می کشند یا بر سرِ مسئولین سالن داد می زدند که «چرا صندوقهای رای را جمع می کنید؟» غافل از اینکه کلا سانس 16 سینما فلسطین تا امروز هیچ رای گیری ای نداشته است، چون فیلمهایش ساعت 20 هم دوباره در همین سالن پخش می شوند. همه متشنج اند، عده ای آن طرف تر آنقدر حالشان بد است که کلا بی خیال آن روزشان می شوند و سینما را کلا ترک می کنند و قید بقیه فیلمها را هم می زنند. در بین موافقین و مخالفین فیلم حرفهایی در می گیرد. همه عصبی هستند، فیلم موفق عملکرده، کارگردانِ عصبانیِ فیلم با فیلمِ «عصبانی نیستم!» همه را عصبانی کرده. فرمش دعوا راه انداخته و آدمها را از هم دور کرده، از تمام ظرفیتهای ساختاری استفاده کرده تا نفرت و کینه خود را به نظام جمهوری اسلامی علنی کند. کارگردان عصبانیِ «عصبانی نیستم»، عصبانی است که چرا با فیلمش در جشنواره فجرِ انقلاب بدرفتاری می کنند، او از این نظام منفور انتظار دارد که سیمرغ بهترین فیلم مهمترین جشنواره سینمایی اش را به فیلمی بدهد که می گوید: «جمهوری اسلامی ایران نظامی غیرقابل اصلاح است که باید از آن فرار کرد»، انصافا دُرمیشیان (کارگردان فیلم) آدم منطقی و با انصافی است، اصلا هم عصبانی نیست!

خارجی، پنجشنبه ساعت 23:35، سینما فلسطین

وقتی فیلم تمام می شود، طولانی ترین صدای کف زدنی که تا امروز در سینما فلسطین شنیده ام را می شنوم، عده ای ایستاده برای فیلم دست می زنند، صدای کف زدن که تمام می شود کسی از انتهای سالن می گوید: «شادی روح شهدا صلوات»، صدای صلوات همه سالن سینما را می گیرد. همه برای فیلم «شیار 143» کف زده اند، همه در سکانس پایانیِ آن همراه با الفت گریه کرده اند، الفتِ فیلم شیار خیلی حرف نمی زند ولی نمی دانم که چرا همه گریه می کنند. هیچ کس به بدبختی های الفت گریه نمی کند، بلکه همه او را در قامت شیرزنی می بینند که با حسش همذات پنداری کرده اند. مادری که از پای ننشست و وقتی همه چیز را به خدا واگذار کرد، خبر پسرش را برایش آوردند. فیلم در انتها دلها را به هم نزدیک کرده، جز تک و توکی که به فیلم صفر داده اند همه یا به فیلم 3 داده اند یا 4، همه چشمها پر از اشک است، از خیلی ها شنیدم که گفتند: «حالمان خوب است»، بالاخره یک فیلم در این سینمای خراب شده حالمان را خوب کرد».

***

یاد یونس بخیر، قید عشقش را زد که از ناموس وطنش دفاع کند، درست است این وسط بعضیها به اسم دولتمرد زیرآبی رفته اند و همه چیز آنطور که یونس میخواست پیش نرفت، اما هر چه بود نوید و ستاره به هم رسیدند و «عصبانی نیستم!» ساخته شد، نقد هم اگر می کنیم انصاف داشته باشیم، طوری نقد نکنیم که چادرِ الفت بشود مظهر ریا و ریش یونس بشود مظهر طالبان....



+ برداشتی آزاد از این یادداشت در روزنامه جوان

+ برداشتی آزاد از این یادداشت در تریبون


برچسب‌ها: شیار 143, عصبانی نیستم, سینما فلسطین
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

ادای دِین کردن کار سختی ست، آنقدر سخت که باید تمام تلاشمان را بکنیم تا زیر دِین کسی نرویم، اما وقتی رفتیم باید با تمام توان دِین را ادا کنیم. وقتی کسی مادر می شود، دِینی بزرگ برای جمع بسیاری می آفریند، وقتی پسر این مادر برای دفاع از وطنش راهی میدان جنگ می شود، این دین بسیار بزرگتر می شود، گویی همه مردم آن کشور زیر دین این مادر می روند، یک راه کوچک برای ادای دینِ بخشی از بزرگی های این مادر، رفتن به استقبالِ فرزند از رزم برگشته اوست. اما اگر بازگشتی در کار نباشد همین اندک فرصتِ ادای دین هم از دست می رود. آری، ادای دین به مادران این دلیرمردانِ گمشده کاری است سخت و شاید نشدنی. اما اگر زبانی بتواند ادای دینی موثر را رقم بزند، زبان هنر و به ویژه سینماست.
 
 
در سالهای اخیر شاهد شکل گیریِ جریانی مقدس در سینمای دفاع مقدس بودیم، جریان فیلمسازی برای مادران و پدران شهدا، جریانی که در مستند پیروان بیشتری داشته است و در سینما هم چند سالی است قوت گرفته است، امسال هم در جشنواره فجر دو فیلمِ مهم «میهمان داریم» و «شیار 143» از همین زاویه رخدادهای دفاع مقدس را مرور کرده اند، اما در این بین «شیار 143» از آن جهت بسیار مهم است که تصویر کامل، هنرمندانه و بدیعی از مادر یک «مفقود الاثر» را به تصویر کشیده است.
 
فیلم ساخته کارگردان جوانِ سینمای انقلاب اسلامی یعنی «نرگس آبیار» است که با این فیلم نشان داد هم در فرم و هم در سوژه و محتوا حرفهای زیادی برای گفتن دارد. ابتدا قدری از بروزات محتوایی فیلم می نویسم و بعد نکاتی راجع به فرم آن خواهم گفت.
 
یکی از بارزترین نکات محتواییِ فیلم، نشان دادن زاویه های پنهان دوران دفاع مقدس و دوران بعد از آن است. «الفت» -با بازیِ فوق العاده ی «مریلا زارعی»- نام مادری است که در یکی از روستاهای کرمان زندگی می کند. بعد از آنکه یونس، پسرِ «الفت» به همراه دوستان هم روستایی اش به جنگ می رود و باز نمی گردد، داستانِ فیلم ماجرای نگرانی های مادران و پدران رزمندگان می شود. نگرانی هایی که به جرأت می توان گفت که تا کنون به این شفافی در سینمای ایران به تصویر کشیده نشده بود.
 
آن زمان در کل روستا فقط یک تلفن خانه بود، تا پیش از مفقود شدنِ یونس، الفت برای خبرگیری از او فقط می توانست به سراغ تلفن خانه برود، چندی بعد که پسرش مفقود می شود، همه دلخوشی الفت می شود یک رادیو که همواره به دور کمرش بسته شده است. رادیویی که هر از گاهی خبری از رزمندگان ایرانیِ به اسارت گرفته شده در خاک عراق می دهد.
 
جایی در فیلم نشان می دهد که همه پدران و مادران رزمندگانِ روستا در ساعتی خاص در یک خانه دور هم جمع شده اند، گویا قرار است یکی از پسرهای روستا که به اسارت گرفته شده از طریق رادیو توضیح بدهد که چه بلایی سر دیگر دوستانش آمده است. وقتی فیلم، چهره نگران این پدران و مادران که قرار است خبری از گمشده شان بشنوند را نشان می دهد برای منِ نسل سومی، تازه بسیاری از وجوه گمشده دوران دفاع مقدس مکشوف می شود. پدری که از شنیدن زنده بودنِ پسرش در پوست نمی گنجد، مادری که خبر شهادت پسرش را از رادیو می شنود و الفت که باز هم بی خبر از فرزندش باقی می ماند.
 
داستان دیگر، قصه دختران دم بختی است که ایام جنگ آنها را به صبوری برای ازدواج واداشته است و پسرانی که تکلیف دفاع از دین و خاک را نسبت به تکلیف ازدواج اُولی دیده اند. این وسط مادرانی می مانند که صبری سخت تر را به جان خریده اند، آن هم صبر برای دیدنِ میوه های دلشان در لباس دامادی و در این بین می بینی که رستگاری برای کسانی است که صبر پیشه کرده اند.
 

قصه ناگفته دیگر، ماجرای اسرایی است که وقتی به دیارشان باز می گشتند بیش از مادران خودشان، امیدواری را به خانه مادران رزمندگان مفقود الاثر باز می گرداندند. مادرانی که از این خانه به آن خانه می رفتند تا شاید از زبان یکی از این آزاده ها، خبری از گمشده شان بشنوند.
 
و همه این تصاویرِ بدیع و زیر خاک مانده در فیلم زیبای شیار 143 برای ما که هیچ چیز از آن روزها درک نکرده ایم تجربه ای شگرف و تاثیرگذار را می آفریند.
نکته جالب دیگر توانمندی فیلم در حوزه ساختار است. به طوریکه به جای حرکت به سمت شعار، حرفهای فیلم در ساختار در آمده است. فیلمنامه فیلم از سه داستان موازی تشکیل می شود که در سه خط زمانی در حال پیشرفت هستند، خط اول داستان، ماجرای افرادی است که در حال انجام مصاحبه با یک مستندساز هستند، افرادی که با پیشرفت داستان نسبتشان را با یونس می فهمیم. خط دوم و اصلی داستان ماجرای زندگی الفت است، داستانی که از دوران کودکی یونس شروع می شود و تا انتهای انتظار او برای دیدن پسرش ادامه می یابد. خط سوم هم داستانِ گروهی است که تمام تلاششان کوتاه کردن دوران انتظار مادرانی همچون الفت است. در ابتدای داستان خط اول و دوم را می بینیم که در کنار هم پیشرفت می کنند و خط سوم هم پس از اشاراتی مختصر در یک سومِ پایانیِ داستان جانی تازه می گیرد و گره داستان را باز می کند. این ساختار سه گانه ی موازی قوتی کم نظیر به فیلمنامه فیلم بخشیده است که انصافا ساختار دراماتیک فیلم را از بسیاری از فیلمهای ایرانیِ دیگر که ساختاری موازی دارند متمایز کرده است.
 
نکته بسیار مهمِ دیگر ریتم فیلم است. ریتمِ فیلم در مقدمه ی آن، جاییکه فیلم در حال معرفی موقعیت ها و شخصیتهای فیلم است بسیار تند است، بطوریکه حتی گاهی به صورت افراطی کاتها بسیار تند می خورند و اگر لحظه ای غفلت کنی از فیلم جا می مانی، گرچه اگر جا هم بمانی جای نگرانی نیست، چرا که در ادامه افراد و موقعیت ها برایت جا می افتند. اما این ریتم در انتهای فیلم به سمت کند شدن پیش می رود، ریتم کندی که منجر به «انتظار ما» برای کات خوردن هر نما به نمای بعدی می شود و این انتظار ما با «انتظار الفت» برای رسیدن خبری از پسرش در هم می آمیزد. در آوردن این حس انتظار به کمک ریتم و تدوین از نقاط بسیار برجسته فیلم است.
 
همینطور بازیِ متفاوت و تاثیرگذارِ مریلا زارعی به شدت چشم نواز است، به جرأت می توان گفت که زارعی در این نقش اوج بازیگریِ خود را به تصویر کشیده است. چرا که زارعی در این فیلم اولا مادر است (که در واقعیت نیست)، ثانیا مادر یک مفقودالاثر است (که باز هم در واقعیت نیست) و ثالثا اهل کرمان است (که باز هم نیست). همه این موارد کار را برای در آوردنِ حس واقعی یک مادر مفقودالاثر کرمانی بسیار سخت می کند. اما زارعی توانسته است با رعایت ظرافتهای بسیار، از پس این وظیفه سنگین بر بیاید.
 
استفاده از آرشیوهای واقعی دفاع مقدس هم در اثنای تدوین کار نکته بارز و قابل توجهی است، آرشیوهای بکری که بسیاری از آنها تا کنون در هیچ فیلمی استفاده نشده بدند، گرچه در مقام اجرا این تدوین همزمان میتوانست بهتر اجرایی شود.
 
و از همه این نکاتِ ساختاری مهمتر، سکانس طلایی و ماندگار فیلم است، جاییکه اوج حسِ رسیدن یک مادر به فرزند گمشده اش به بیننده منتقل می شود و زیباییِ این حس به قدری است که هر ظرفی را لبریز می کند و بایست حقیقتا سنگدل باشی تا قطرات اشکت در این سکانس طلایی سرازیر نشود. موقعیتی بی بدیل در سینمای ایران و شاید سینمای دنیا که تمام فیلم را تحت الشعاع خود قرار می دهد و به خوبی عقل را به حس تبدیل می کند و تمام ظرفیت هنر به سمت ادای دینِ این مادران حرکت می کند.
 
اگر دسترسی به بلیطهای جشنواره دارید، لذت تماشای این فیلم را در این روزها از دست ندهید، اگر هم نه که آماده شوید برای اکران این فیلم در سینماها، برای تماشای روایتی متفاوت از پیرمردان و پیرزنانی که حاصل عمرشان و میوه های تازه رسیده شان را راهی میدان مقاومت کردند و صبورانه برای دفاع از این دین و آیین از کوچکترین حقشان هم گذشتند، حقِ در آغوش گرفتنِ استخوانهای باقیمانده از فرزندانشان...


+ این یادداشت در رجانیوز


برچسب‌ها: شیار 143, مریلا زارعی, نرگس آبیار
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

پنجشنبه روز سینما بود و به ابتکار مسئولین سینمایی، سینماها بصورت رایگان پذیرای مردم بودند. من هم یکسالی بود منتظر تماشای فیلم «سر به مهر» بودم. از زمانِ جشنواره که نتوانسته بودم فیلم را ببینم تا همین روزهای اکران عمومی که هر روز با حسرت از کنار گیشه میگذشتم و نگران بودم که اکران تمام شود و از دیدنش باز بمانم. حوالی ساعت 14:10 رفتم سینما استقلال که تنها فیلمش سر به مهر بود، وقتی داشتم به سینما نزدیک میشدم توده مردم را دیدم که در اطراف سینما جمع شده اند، اول فکر کردم یا بلیطِ جشنواره فجر توزیع می کنند یا بازیگری، کارگردانی، کسی آمده که اطراف سینما انقدر شلوغ است، چون تا همین دیروز وقتی از کنار سینما می گذشتم پرنده در اطراف سینما پر نمی زد. وقتی رسیدم شروع کردم به صحبت با مردم، در برابر این پرسش که «چه خبر است که انقدر شلوغ شده؟» با پاسخهای بسیار جالبی مواجه شدم.

اولین پاسخ را از زبان یک زوج جوان شنیدم که گفتند «آمده ایم فیلم "بوی گندم" را ببینیم»، تعجب کردم، میدانستم که فیلم دیگری در این سینما اکران می شود. یکی دیگر گفت مجانی بود همینجوری آمده ایم سینما فیلم ببینیم، دیگری گفت دیدیم صف است گفتیم ما هم بیاییم فیضی ببریم، یکی دیگر هم یادِ صفهای انتخابات افتاده بود! در این بین همه جور قشری قابل رویت بودند، بچه های مدرسه ای، جوانهای دانشجو، خانمهای چادری، مانتویی و سانتی مانتال، دو سه دختربچه با لباسهای کهنه که گویا دستفروش بودند، مادری با نوزادی که در بغل داشت، پیرمردی خسته و سفید موی، پسرها و دخترهایی شاد و شنگول و... .

خیلی از مردم اصلا نمیدانستند چه فیلمی در این سینما اکران می شود، آنهایی هم که می دانستند هیچ چیزی از فیلم جز بازیِ لیلا حاتمی در ذهنشان نبود. نه هادی مقدم دوست را می شناختند و نه حمید نعمت اله را. بر طولِ صف دقیقه به دقیقه افزوده می شد. خیلی وقت بود که در زمانی خارج از جشنواره چنین استقبالی را از سینما ندیده بودم. دیدن این صحنه های بدیع دائما ذهنم را با سوالاتی عدیده مواجه می کرد:

اینکه دلیل این همه استقبال مردم از سینما در یک روز رایگان چیست؟

آیا اگر عنصر پول را برداریم مردم با سینماها آشتی می کنند؟

اگر بگوییم مردم به دو دلیل به سینما می آیند «سرگرمی و یاد گرفتن»؛ کدامیک از این دو عامل در آمدنِ مردم بر سینما موثرتر است؟

آیا فیلمهای فعلی سینما آنقدر بی ارزش هستند که مردم حاضر نیستند پول بدهند و آنها را ببینند؟

یا برعکس مردم پول سینما آمدن ندارند وگرنه به شدت مشتاق دیدن فیلمهای حاضر در سینماها هستند؟

چرا مردم در دیگر روزها تقریبا سینما نمی روند؟ مشکل از سینماست؟ مشکل از سینماگران است؟ مشکل از مردم است؟ مشکل از قیمت بلیطهاست؟

درست است که بسیاری از این سوالات تکراری هستند، اما روز «سلام سینما» بهانه ای بود برای طرح دوباره این سوالات. به نظر می رسد نمی شود همه مشکل را بر دوش یک نفر گذاشت، آری وضعیت فیلمهای ما در نیامدن مردم موثر است، مردم از پرداخت پول برای دیدن بسیاری از فیلمها پشیمان می شوند. اما برخی از پشیمانهای فیلم «سر به مهر» مشکلشان با فیلم این بود: «فیلم سرگرممان نمی کند!» و به همین دلیل در میانه راه سالن سینما را ترک کردند. اگر به لیست پرفروش ترین های سینمای ایران هم نگاه کنیم می بینیم که تقریبا همه شان فیلمهای طنز و مفرح هستند.

اما وقتی به مردم کشوری مثل امریکا نگاه میکنیم، اولین فیلم پرفروش سینماهایشان آواتار است، دومی تایتانیک است، سومی اَوِنجِرز است و... . فیلمهایی که گرچه سرگرم کننده اند ولی همه شان جدی و غیرطنز هستند. همینطور فیلمهای جدی زیادی در امریکا را می بینیم که توانسته اند پول خود را در بیاورند و مخاطبین از آنها استقبال زیادی کرده اند.

در بحبوحه پاسخ به این سوال راحت ترین کار این است که همه چیز را بیندازیم گردن دولت و سینما، اما نقش مردم این وسط چه می شود؟ چرا سینما برای مردم ما جدی نشده است؟ چرا مردم سینما را محلی برای رشد معنویشان نمی بینند؟ چرا سینما محلی برا یاد گرفتن و یا لذت بردن از یک اثر هنری نشده است؟ چرا مردم در سینما به طور افراطی به دنبال سرگرم شدن هستند؟

گویا ذائقه ای جدانشدنی در وجود بخش اعظمی از مردم شکل گرفته است که سینما فقط محلی است برای خندیدن و بالا پایین پریدن، اما چه کسی این ذائقه را خراب کرده است؟ آنهایی که «طنزهای بی قاعده» می سازند؟ یا آنهایی که «سینمای افسرده» شان مردم را از سینما آزرده کرده است؟ شاید هم مشکل از اینجاست که مردم در نبودِ محلهای کافی و مناسب برای سرگرم شدن به سینما پناه آورده اند. چقدر مسئولین فرهنگی و سینماییِ ما در شکل گیریِ غلطِ این ذائقه موثر بوده اند؟

درست است که سینما در هر صورت ابزاری است برای سرگرم شدن، اما حواسمان باشد که اگر سرگرمی به جای مبدل شدن به پله ای برای آموختن مبدل شود به پرتگاهی برای غفلت، دقیقا می شود همان ابزاری که نظام سرمایه داری به دنبال ترویج و تبلیغ آن است. ابزاری برای پرت کردن انسان به قعرِ چاهِ خودفراموشی و مصرف گرایی.

این روزها که جشنواره فجر برپاست بایست کمی بیشتر درباره رابطه «مردم و سینمای ایران» صحبت کنیم. از یک سو سینما را کمی از آنچه امروز در ذهن مردم شکل گرفته است باید جدی تر کنیم، مردمی که در یک نهضت سواد آموزی همه شان سواد خواندن و نوشتن پیدا کردند بایست در نهضتی دیگر بر سواد دیدن و شنیدنشان افزوده شود. از سوی دیگر باید آثار سینمایی تبدیل بشوند به کالاهایی شایسته برای رفع نیازهای مردم، آنگاه باید مردم یاد بگیرند همانطور که برای دیگر اقلام مورد نیازشان پول می دهند برای محصولات با کیفیت سینمایی و فرهنگی هم پول خرج کنند. یادگیری ای که اگر سینما خود را درست کند مطمئنا مردم با سرعتی بسیار بیشتر ذائقه خود را ترمیم خواهند کرد.

استقبال چشمگیر مردم از سینما در روز سلام سینما از یک طرف مایه خوشحالی است که مردم بالاخره برای چند ساعت هم که شده با سینما آشتی کردند. از طرف دیگر هم این استقبال زنگ خطری است از یک ذائقه تغییر یافته و خراب شده که بایست حواسمان باشد نیاز به ترمیم دوباره دارد.


+ این یادداشت در روزنامه جوان

+ این یادداشت در رجانیوز


برچسب‌ها: روز سینما, سینما سلام
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

فرهنگ عامه تولیدی توسط دستگاه فرهنگی آمریکا به عنوان یک فرهنگِ آنتاگونیست‌پرور، همواره ضد قهرمان‌های عدیده‌ای را به جامعه بشریت معرفی کرده است؛ خون آشام، دراکولا، مومیایی و گرگینه فقط نمونه‌هایی از این ضد قهرمان‌ها هستند که مخصوصا با ظهور هالیوود بر شهرتشان روز به روز افزوده شد.

این روند خلق ضد قهرمان‌ها تا آنجا پیش رفت که در سال 1968 فیلم «Night of The Living Dead» یا «شبی که زندگی مرد» توسط جرج رومرو (George A. Romero) ساخته شد و در پی آن ضد قهرمان جدیدی با عنوان «زامبی» رسما وارد ادبیات عامیانه مردم دنیا شد گرچه موجودی به نام زامبی پیش از این هم در فرهنگ عامه امریکا وجود داشت، ولی روایت‌های جرج رومرو انسجام تازه‌ای به آن بخشید و به‌خاطر همین بود که بسیاری، فیلم‌های او را آغازگر ژانر زامبی عنوان کرده‌اند.

زامبی‌ها، مرده‌های متحرکِ ترسناک و بی‌مغز و بی‌روحی هستند که معمولا آرام حرکت می‌کنند و علاقه زیادی به خوردن گوشت و مغز انسان دارند و از طریق گاز گرفتن و وارد کردن بزاق خود به بدن قربانیان‌شان آنها را همانند خود به یک مرده متحرک تبدیل می‌کنند.

فیلمهای  «Dawn of the Dead (1978)» «Day of the Dead (1985)»، «Beetle Juice (1988)» ، Shaun of the Dead (2004)، 28 Weeks Later (2007)، I Am Legend (2007)، Zombieland (2009) و سری فیلمهایِ Resident Evil که از روی بازی کامپیوتری معروفی به همین عنوان ساخته شده‌اند، فقط نمونه‌هایی از فیلم‌های فراوان ساخته شده با محوریت زامبی‌ها است.

 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

قریب دو ماه است که نامزدهای جوایز اسکار اعلام شده اند، برنامه اسکار امشب است (24 فوریه)، می خواهم جوایز اسکار را پیش بینی کنم، برآوردم این است که پیش بینی هایم تا 90 درصد درست باشند، اگر پیش بینی هایم درست از آب درآمد، در مطلبی دلایل حدسهایم را توضیح خواهم داد و به شرح این بحث خواهم نشست که چرا اساسا به این راحتی می شود جوایز اسکار را پیش بینی کرد:



ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

هالیوود به عنوان یکی از اصلی‌ترین ابزارهای تبلیغاتی امریکا دارای چرخه‌ای کامل است، چرخه‌ای که از سیاستگذاری برای تولید آثار آغاز شده و با تولید و اکران آنها ادامه می‌یابد. اما خلاف آنچه که به نظر می‌رسد، حلقه ای که این زنجیره را کامل می‌کند، جشنواره‌های هالیوودی است. جشنواره‌هایی که مهمترین رسالتشان، برجسته‌سازی آثاری است که در برهه‏ ی زمانی برگزاری آن جشنواره می‌توانند بیشترین اثر را در راستای اهداف امریکا بر افکار عمومی جهان بگذارند.

اگر در سینمای ایران همه فیلم‌ها ابتدا در جشنواره فجر حضور می‌یابند و بعد در نوبت اکران قرار می‌گیرند، در امریکا اصولا همه فیلم‌ها در طول یک سال اکران شده و در پایان آن سال متناسب با ویژگیهای زمانی، انتخاب شده و در جشنواره های مختلف جایزه می‌گیرند. در همین راستا جشنواره اسکار یا «Academy Awards» قله سینمای امریکاست. جایی که پرونده یک سال تولیدات هالیوود در آن بسته شده و سال نو سینمای هالیوود عملا بعد از آن آغاز می شود.
 
از همین رو از حدود چهار ماه پیش از جشنواره اسکار سلسله جشنواره‌هایی در امریکا شروع به برگزاری می کنند که از آنها ذیل عنوانِ «Road to The Oscars» یا «جاده‌ای به سمت اسکار» یاد می‌شود، این جشنواره‌ها از جشنواره‌های ایالتی آغاز می‌شوند و با جشنواره‌های منتقدین ادامه می یابند و هر یک کارکردی خاص را دارا می‌باشند، اما در این روند دو جایزه هستند که در «جاده‌ای به سمت اسکار» از بیشترین اهمیت برخوردارند، یکی «Golden Globe» و دیگری «BAFTA» که دومی را «اسکار انگلیسی» نیز نامیده‌اند.
 
اما بهانه‌ای که باعث نگاشته شدن این نوشتار شده است پافشاری کلیشه‌شده‌ی عده‌ای است که هنوز هم از بین دو عامل «هنر» و «سیاست (ایدئولوژی)»، عامل هنر را بر جشنواره‌های هالیوودی و بر فضای حاکم بر هالیوود موثرتر می‌شمارند و در نسخه‌های تجویزی خود، سینماگران ایرانی را (برعکس سینماگران امریکایی) به عدم حمایت از نظام ایدئولوژیک خود دعوت می‌نمایند. از همین رو در این نوشتار بنای آن داریم تا این‌بار با نگاهی متفاوت، جوایز و فضای حاکم بر جشنواره گلدن گلوب سال 2013 را به عنوان مشتی نمونه خروار، مورد بررسی قرار دهیم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

The etymology of the term "shot" derives from the early days of film production when camera were hand-cranked. Hand-cranked cameras operated similarly to the hand-cranked machine guns of that era. Therefore, one "shot" film the way one would "shoot" bullets from a machine gun.1

ریشه شناسی واژه «شات» به روزهای اولیه تولید فیلم با دوربین هندلیِ دستی Hand-cranked camera باز می‌گردد. این دوربین قدیمی عملکردی شبیه به مسلسل‌های هندلی زمان خود داشت که با چرخاندن دستگیره یا هندل شلیک می‌کرد. به همین دلیل در غرب فیلمبرداری به shooting یعنی شلیک و هر نما یا پلان به shot یعنی «گلوله» معروف شد.

اگر به جای «نما»، شات را به همان معنای دقیقتر خود یعنی «گلوله» ترجمه کنیم، ترجمه­ی لغات رایج سینمایی زیر به این صورت در می آید:

Shot List: فهرست گلوله ها!

Master Shot: گلوله ی مادر!

Long Shot: گلوله ی باز!

Medium Shot: گلوله ی متوسط!

و اگر کمی بیشتر بیاندیشیم، حتما بر این نکته صحه خواهیم گذاشت که این سینمای مدرنِ به ظاهر سرگرم کننده از همان ابتدای راه دو کارکرد و دو لایه اصلی داشته است:

لایه اول: سرگرم ساز

لایه دوم: تمدن ساز




ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |