نقدی بر فیلم ضدایرانی رقاص بیابان ساخته 2014

«آزادی» یکی از قدیمی ترین، کلیدی ترین و تکرار شده ترین مطالبات مخالفان جمهوری اسلامی ایران از جمهوری اسلامی ایران است. به زعم مخالفان جمهوری اسلامی، ایران از ابتدای پیروزی انقلاب تا کنون هیچ گاه آزاد نبوده است. آنها ایران را به این دلیل جایی برای ماندن نمی دانند که نمیشود در ذیل حکومتِ آن «آزادانه» زندگی کرد. اما به راستی منظور اصلی این مخالفان از «آزادی» چیست؟ این آزادی تا کجاست و احیانا به چه حدود و ثغوری محدود می شود؟

***

چندی پیش در تاریخ 3 جولای 2014، فیلمی انگلیسی در آلمان رونمایی شد به نام «رقاص بیابان» (Desert Dancer)، دی وی دی این فیلم پس از نمایش در جشنواره استکهلم سوئد، به تازگی (5 نوامبر) توزیع جهانی شده است، آن هم به طرزی سوال برانگیز و غیرحرفه ای در زمانیکه قرار است اکران فیلم حدودا 3 ماه دیگر (20 مارچ 2015) در سینماهای امریکا آغاز شود.


1.jpg

تصویر 1- پوستر فیلم رقاص بیابان

داستان فیلم که به زعم سازندگانش بر اساس داستانی واقعی است، بر اساس زندگی یک جوان ایرانی به نام «افشین غفاریان» (با بازی ریسه ریتچرِ که پیش از این در فیلم شاهزاده پارسی هم بازی کرده) است. افشین که مشهدی است از دوران کودکی به رقص علاقه مند بوده و ممنوعیت رقص در ایران مانع رشد و پیشرفت او در این زمینه می شود. این جمله بارها و بارها در این فیلم تکرار می شود که «رقصیدن در ایران ممنوع است»! افشین به هر ضرب و زوری شده یک استاد هنر و رقص پیدا می کند و تحت تعالیم او در «مرکز هنری صبا» رقصیدن را می آموزد. تا اینکه یک روز بسیجی ها می ریزند و کلاس استاد را تعطیل می کنند و شیشه های آن را می شکنند و به وی برچسب جاسوس امریکایی بودن می زنند. وقتی افشین با این صحنه مواجه می شود از استادش می پرسد که چرا آنها (بسیجی ها) از ما متنفرند؟ استادش در پاسخ می گوید: «به خاطر اینکه ما هنر را می آموزیم و آموزش می دهیم.» و باز هم این جمله در جای جای فیلم تکرار می شود که «جمهوری اسلامی از هنر و هنرمند متنفر است»!

در ابتدای فیلم وقتی مادر افشین (با بازی نازنین بنیادی) با دستهای سرخ و خط کش خورده پسرش مواجه شده و متوجه می شود که پسرش به خاطر رقصیدن در سر کلاس این بلا به سرش آمده، او را برای همیشه از بسیجی ها انذار می دهد و می گوید: «بسیجی ها که نیروهای وفادار به رژیم هستند از هیچ کس نمی ترسند، هر وقت آنها به سمتت آمدند فرار کن».


2.jpg

تصویر 2- چند بسیجی مزدور که به تعبیر مادر افشین از هیچ چیز نمی ترسند و باید از آنها فرار کرد!

زمان می گذرد و در سال 1388 افشین در دانشکده هنر دانشگاه تهران قبول می شود. نکته جالب اینجاست که وقتی افشین با آغاز سال تحصیلی وارد تهران می شود، از همان ابتدا مواجه می شود با هواداران سبزپوشِ میرحسین موسوی! و گویا برای کارگردانِ این داستانِ به ظاهر واقعی، اصلا مهم نبوده که آغاز سال تحصیلی در مهرماه است و آغاز فعالیت های انتخاباتی و کمپینهای تبلیغاتی از ابتدای فروردین بوده است و افشین تمام ایام تحصیل خود در دانشگاه را مقارن با ایام پیش و پس از انتخابات 88 می گذراند! مثل این اشتباهات زمانی و مکانی و عدم شناخت از بدیهیات تقویمی و جغرافیایی و مردم شناسی مردم ایران، آنقدر در این فیلمِ 4 میلیون دلاری زیاد است که حقیقتا فیلم را برای یک مخاطب ایرانی به ژانر کمدی تقلیل می دهد، گرچه مخاطب خارجی چندان این اشتباهات را درک نمی کند.

حال افشین که در این سالها توانسته است از طریق یوتیوب و ماهواره و تماشای رقصهای مایکل جکسون، پینا باوش و چند رقاص معروف دیگر، توانایی خود را در «قر دادن» افزایش دهد، به همراه تعدادی از دوستان هم دانشگاهیش تصمیم می گیرد تا یک گروه زیرزمینی رقص راه بیاندازد، در این بین دختری به نام الهه (با بازی فریدا پینتو) که مادرش پیش از انقلاب در یک گروه بین المللی «باله» فعالیت میکرده، به گروه اضافه شده و افشین به او علاقه مند می شود و با هم به کلوبهای شبانه زیرزمینی تهران می روند.


3.jpg

تصویر 3- افشین (پشت به تصویر) و دوستانش در کلوب رقص زیرزمینی

تا اینکه یک روز یکی از اعضای گروه به بقیه می گوید که: «این رقصیدن ما تا زمانیکه کسی نتواند آن را ببیند و مخاطبی نداشته باشیم هیچ فایده ای ندارد!» و اینگونه می شود که نقشه اجرای یک نمایش رقص در بیابان به ذهن آنها متبادر می شود. برای آنها بیابان جایی است که «نه دیگر خبری از رژیم است و نه دیگر کسی می تواند آنها را پیدا کند.»

به این ترتیب افشین و دوستان نقشه ای می ریزند برای قر دادن در بیابان و بردن دوستانشان به آنجا به عنوان تماشاگر. نقشه ای که به شدت شبیه به نقشه فرار از زندان است و از جایی به بعد صحنه های جالبی از تعقیب و گریز را با خود به همراه دارد. یکی دیگر از اشتباهات فیلم هم همینجا رقم میخورد، آن هم جایی که فاصله تهران و بیابان بسیار نزدیک جلوه داده می شود و هر کس اراده می کند به سرعت به بیابان می رسد و بار دیگر کم اطلاعی سازندگان فیلم از جغرافیای ایران خودنمایی می کند. نکته اینجاست که اگر کسی واقعا فضای این روزهای دانشگاهها را درک کرده باشد، چندان برایش برگزاری اردوهای مختلط در خارج تهران عجیب جلوه نمی کند، اردوهایی که بی هیچ نظارت و قاعده ای بارها و بارها به صورت آزادانه در همه جای کشور و حتی خارج کشور برگزار می شود و کسی هم متاسفانه مانعی پیش پای برگزار کنندگان این اردوها نمی گذارد.


4.jpg

تصویر 4- افشین غفاریان در حال رقصیدن در وسط بیابان

یکی از عجایب فیلم دقیقا در همین گره اصلی داستان رقم می خورد، جایی که همه این تلاشها برای رقصیدن در وسط بیایان، با این دلیل پیگیری می شود که افشین و دوستانش می خواهند نمایششان تعدادی مخاطب (حدود 20 نفر) داشته باشد، و همه این تلاشها در حالی رقم می خورد که در کلوبهای شبانه زیرزمینی چند صد نفر آمادگی این را داشتند که مخاطب نمایش قر دادن افشین و دوستانش باشند و با این وجود افشین به بهانه آزادی نداشتن در جمهوری اسلامی راهی سخت و عجیب یعنی قر دادن در بیایان را انتخاب می کند! دروغ بودن و مسخره بودن این بخش از فیلم زمانی بیشتر به چشم می آید که اتفاقا پیش از انتخابات 88 و در زمان تلاش افشین و دوستانش برای «قر دادن در وسط بیابان»، به اذعان بی بی سی: «خیابانهای تهران به یک پارتی شبانه تبدیل شده بود» و جوانهای طرفدار نامزدهای مختلف انتخابات، روزها و شبهای منتهی به انتخابات به خیابانها می ریختند و شادی و پایکوبی می کردند و با آزادی تمام با یکدیگر بحثهای انتخاباتی انجام می دادند و از آزادی های مدنی خود لذت می بردند.


5-2.jpg

تصویر 5- شادی و پایکوبی هواداران موسوی در خیابان پیش از انتخابات 88

پایان اجرای نمایش «قر دادن در بیابان» همزمان می شود با اعلام نتایج انتخابات 88 و اعتراض میرحسین موسوی به نتایج انتخابات و به خیابان ریختن هواداران وی، در 30 دقیقه پایانی فیلم، شاهد مظلومیت معترضین سبزپوش و وحشی گری نیروهای لباس شخصی بسیجی هستیم که به طرز بی قاعده ای خشن جلوه می کنند. سرانجام افشین در یکی از این درگیریهای خیابانی دستگیر می شود و گونی به سر، توسط بسیجی ها دوباره به یک بیابان برده می شود. وقتی بسیجی ها متوجه می شوند که افشین هنرمند است، در راستای تنفرشان از هنر تصمیم می گیرند که افشین را به ضرب گلوله آن هم در وسط صحرا بکشند!! ولی در یک تعقیب و گریز خنده دار افشین موفق می شود که از چنگال بسیجی ها فرار کند.

حال افشین که لو رفته است دیگر نمی تواند در ایران باقی بماند، پس با پاسپورت یکی از دوستانش به عنوان یک هنرمند تئاتر و تحت نظارت ماموران امنیتی ایران از کشور خارج شده و راهی پاریس می شود. در پاریس، به ناگهان بر روی سن تئاتر و جلوی دید ماموران امنیتی (که افشین را با دوستش اشتباه گرفته اند و هویت واقعی او را نمی شناسند) افشین بیانیه ای بدین شرح را قرائت می کند: «من افشین غفاریان هستم، من شهروند ایرانی ام، من یک رقاصم، دولت من به مردمش اجازه نمی دهد که آزاد باشند، در کشور من حتی رقصیدن هم ممنوع است، من حقوقم را می خواهم، من آزادی می خواهم» و در این لحظه یاد حرفهای الهه می افتد که به او گفته بود: «هیچ چیز رقصیدن نمی شود!» و به عنوان رقصیدن، شروع می کند به اجرای یک نمایش با موضوع محدودیتهای موجود در کشور ایران بر روی سن تئاتر. پایان بندی فیلم هم با تصویر به پاخواستن تماشاچیان تئاتر (که به صورت اتفاقی معلم رقص سابق افشین هم در بین آنهاست!) و نشان دادن دستهایشان به نشانه پیروزی به اتمام می رسد.


6.jpg

تصویر 6- پایان بندی شعاری فیلم رقاص بیابان، وقتی اهالی پاریس با سبزها ابراز همراهی می کنند

در تحلیل ساختاری فیلم نکاتی چند به نظر می رسد. نخست اینکه فیلم با وجود بودجه 4 میلیون دلاری به طور کامل تلویزیونی تولید شده است، دوربین فیلم برخلاف آنچه از چنین فیلمی انتظار می رود در اکثر اوقات مدیوم است و همین مدیوم باعث عدم باورپذیریِ طراحی صحنه های فیلم از موقعیت های داخل ایران می شود، تا جایی که شما حتی یک نمای باز از دانشگاه تهران، خیابانهای تهران و اعتراضات خیابانی مشاهده نمی کنید. طراحی صحنه فیلم هم به شدت اولیه است و کارگردان حتی نتوانسته یک نمای باز از سر در دانشگاه تهران (که یکی از معروفترین جلوه های ایران در دنیاست) و یا نمایی باز از شهر تهران (که با یک عکس یا فیلم آرشیوی به سبک دیگر فیلمهای تاریخ معاصر می شد سر و تهش را هم آورد) تولید یا استفاده کند؛ شاید یکی دیگر از ضعفهای طراحی صحنه فیلم هم به این برگردد که کل فیلم در انگلستان تصویربرداری شده است.


7.jpg

تصویر 7- سر درِ عجیب و غریب دانشگاه تهران در حالیکه افشین برای نخستین بار در حال وارد شدن به دانشگاه است

تدوین فیلم هم با تمام تلاشهایی که کرده نتوانسته ضعفهای فیلمنامه را پوشش دهد. فیلمنامه ای که در آن خط زمان تقریبا بی معناست، تحولها به صورت لحظه ای و تصنعی اتفاق می افتد، چینش وقایع بسیار غیرمنطقی است و شخصیتهای فیلم هم به مدد بازی های ضعیف بازیگران، حتی به تیپ هم نزدیک نشده اند. در بین شخصیتهای فیلم هم بدترین نقش را بازیگران بسیجی بازی کرده اند و به طرز بسیار مصنوعی و غیرقابل باوری به زور تلاش کرده اند که بی رحم و خشن و بی منطق و ضدهنر جلوه کنند. یکی دیگر از عوامل کمدی کننده فیلم برای مردم ایران (و حتی شاید برای انگلیسی زبانها) هم زبان فیلم است. به طوری که در تمام طول فیلم همه به طور کامل و با لهجه ای ضعیف (که ناشی از غیر انگلیسی زبان بودن اکثر بازیگران فیلم است) به زبان انگلیسی تکلم می کنند و فقط کلمه «سلام» را به زبان فارسی می گویند. در کل در ساختار هم به مانند محتوا، با یک فیلم بسیار ضعیف و درجه سوم مواجهیم که شاید سهم عمده ای از ایرادات فیلم به کارگردان تازه کار آن «ریچارد ریموندِ» انگلیسی برگردد که تا پیش از این مهمترین کارهایش در قالب «فیلم کوتاه» بوده اند و نمیدانسته که با 4 میلیون دلار چگونه بایست تصویری غیرکاریکاتوری و حداقل قابل قبول برای خودشان بیافریند.


8.jpg

تصویر 8- حماسه خس و خاساک!! در فیلم رقاص بیابان و بی سوادی مشاوران فارسی زبان این فیلم ضدایرانی

آنچه بعد از تماشای این فیلم به شدت به چشم می خورد این است که کارگردانِ آن بارها و بارها فیلمهایی همچون بدون دخترم هرگز، سنگسار ثریا میم، آرگو و سیریانا را دیده است و هر گوشه ای از فیلمش را از یکی از این آثار گرته برداری کرده است، به امید آنکه همچون آثار ضدایرانی قبلی، جشنواره های اروپایی و امریکایی به او و فیلمش هم اقبالی نشان دهند. از دیگر تم های کلیشه ای فیلم که تقریبا در همه فیلمهای ضد ایرانی مشاهده می شود پایان بندی فیلم است که با فرار قهرمان داستان به غرب جمع بندی می شود، مثل آنچه که در انتهای بدون دخترم هرگز، آرگو، سیریانا و تا چند روز دیگر فیلم گلاب اتفاق افتاده است.


9.jpg

تصویر 9- ارشاد در ورودی دانشگاه تهران! تصویری گرته برداری شده از فیلم «بدون دخترم هرگز»

برخی از ویژگی های جمهوری اسلامی ایران که بعد از دیدن این فیلم قرار است در ذهن مخاطب ثبت شود از این قرار است:

1- همه مردم ایران از این دو دسته خارج نیستند: 1) سبزهای رقاص معترض به وضعیت آزادی در ایران، 2) بسیجی های مزدور، بی رحم، وحشی و بی منطق،

2- تعدد وجود گروه های هنری که به دلیل نبود آزادی و نفرت جمهوری اسلامی از هنر و هنرمند به زیر زمین پناه برده اند،

3- تعدد وجود ماهواره بر پشت بامهای مردم ایران و تاثیرپذیری مردم از پیامهای منتشره توسط شبکه های ماهواره ای و رسانه های غربی،

4- خیابانهایی که همیشه پر است از معترضین به نظام،

5- مزدوران بسیجی که همه جا هستند و همیشه در کمین ضدانقلاب نشسته اند،

6- محدودیت بین روابط دختر و پسر و محدودیتهای پوشش برای زنان،

7- ممنوعیت رقص به عنوان یکی از بزرگترین ایرادهای جمهوری اسلامی،

8- مخالفت همه دانشجویان با جمهوری اسلامی به غیر از به ظاهر دانشجویان بسیجی و مزدور.


10.jpg

تصویر 10- تصویر ضدقهرمان اصلی فیلم که یک بسیجی قلچماق است در حال خفت کردنِ افشین و دوستان!

بدون شک فیلم «رقاص بیابان» با توجه به محتوای سطحی و ساختار ضعیفش، به خودی خود به هیچ وجه فیلم مهمی نیست، ولی وقتی این فیلم قابل مطالعه و بررسی می شود که اولا بدانیم نخستین فیلمی است که در غرب راجع به فتنه 88 ساخته شده است، ثانیا حواسمان باشد که توزیع جهانی دی وی دی این فیلم به صورت اتفاقی تقریبا همزمان با رونمایی فیلم ضدایرانی گلاب (که آن هم راجع به فتنه 88 است و 14 نوامبر یعنی سه روز پس از نگارش این متن) و در امری نادر سه ماه پیش از اکران در امریکا صورت می گیرد، ثالثا فیلمهای متعدد دیگری هم در راستای فتنه 88 ایران در کشورهای غربی و به ویژه امریکا و همچنین در ایران در حال تولید است و رابعا در ایران نیز عده ای باز به صورت کاملا اتفاقی! در حال تلاشند تا اکران فیلم «عصبانی نیستم» (به عنوان فیلمی که ماجرای فتنه 88 را کاملا وارونه و علیه نظام بازنمایی می کند) دقیقا همزمان با آغاز توزیع جهانی DVD فیلم رقاص بیابان و اکران جهانی فیلم گلاب صورت پذیرد.

11.jpg

تصویر 11- پوستر فیلم گلاب، که اکران جهانی اش به صورت کاملا اتفاقی، 10 روز پس از توزیع جهانی DVD فیلم رقاص بیابان آغاز می شود!

***

نقدا از قید همزمانی توزیع و اکران دو فیلم غربی و تلاش برای اکران یک فیلم ایرانی در وارونه جلوه دادن وقایع فتنه 88 بگذریم که مجالی مفصل­تر می طلبد و چند روز دیگر همزمان با اکران فیلم گلاب بیشتر می توان به این موضوع پرداخت.

بازگردیم به پاراگراف ابتدایی این متن و سوالی که پرسیده بودیم: «به راستی منظور اصلی مخالفان جمهوری اسلامی از آزادی چیست؟ این آزادی تا کجاست و احیانا به چه حدود و ثغوری محدود می شود؟» دیدن آثاری همچون رقاص بیابان، که واقعیتی است زاییده­ی ذهن برخی از همین مخالفان، ما را به سمت یافتن این سوال هدایت می کند. آری آزادی مدنظر این مخالفان به جلوه هایی همچون «توانِ قر دادن در وسط خیابان»، «معاشرت جنسی یا جنس مخالف در وسط خیابان»، «کشیدن مواد مخدر در وسط خیابان»، «برهنگی در وسط خیابان»، «الکل مصرف کردن در وسط خیابان»، «گریبان دریدن، داد زدن، حرکات شنیع کردن و فحش دادن در وسط خیابان» و رفتارهایی از این دست محدود می شود. در واقع آنچه امثال افشین غفاریان حاضرند به خاطر رسیدن آن حتی سرزمین مادری شان را هم به حراج بگذارند، آرزویی است در همین حد: «قر دادن در وسط خیابان» و مهمترین مشکلشان با جمهوری اسلامی این است که، این آزادی را از آنها سلب کرده است. در واقع این افرادِ به ظاهر آزادی خواه، حاضرند همه چیزشان را فدا کنند تا به آزادی واقعی شان یعنی «بی قید و بندیِ جنسی» برسند. برای اینها اساسا چیزی به نام وطن و میهن وجود ندارد، وطن آنها جایی است که بشود در آن آزادانه رقصید، معاشرت جنسی داشت و الکل مصرف کرد.

به نظر می رسد فتنه گرانی که ادعا می کنند دلیل اعتراضاتشان چیزی جز «قر دادن در وسط خیابان یا بیابان» بوده است، بایست در مقابل چنین بازنمایی غلطی از آزادی خواهیِ مقدسشان موضعگیری کنند و اگر اینگونه نمی کنند، دیگر داعیه وطن پرستی و میهن دوستی را بر زبان نیاورند و بدون حرص خوردن های بی فایده و به زحمت انداختن دیگران، صرفا قدری در انتخاب وطن محبوب و مطلوبشان بیشتر دقت کنند.


+ این نقد در مشرق


نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

پیش پرده:

در این نوشتار اسیدپاشی را این گونه تعریف می کنیم:

«ریختن اسید به چهره کسی، به طوری که چهره در اثر سوختن توسط اسید، شکل خود را به گونه ای از دست دهد که دیگر نشود آن را به حالت اولیه بازگرداند.»

پرده اول: وقتی اسکار، یک جدایی را می پسندد

سال 2012 سال شگفتی های اسکار بود، از یک سو فیلم نه چندان قابل اعتنای «هنرمند» (Artist) جایزه بهترین اسکار را می گیرد، آن هم در بین فیلمهای بزرگانی همچون اسپیلبرگ، اسکورسیزی، وودی آلن، الکساندر پین و ترنس مالیک. از سوی دیگر دو کشور آسیایی، برای اولین بار جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی و بهترین مستند کوتاه را از آن خود می کنند و شگفتی دیگری را در این جشنواره ی به ظاهر هنری رقم می زنند.

در بین فیلمهایی از اسرائیل (با فیلم Footnote)، لهستان (فیلم In Darkness با موضوع هولوکاست) و فیلمهایی از بلژیک و کانادا، به ناگهان برنده اسکار بهترین فیلم خارجی، توسط خانم ساندرا بولاک اینگونه معرفی می شود:

A Sepration, Iran, Asqar Farhadi.

و اینگونه فیلم «جدایی نادر از سیمین» در رقابت با رقبای اسرائیلی خود برنده جایزه اسکار می شود. فیلمی که پر است از جاذبه های عجیب و غریب برای مخاطبین غربی از ایران، جاذبه هایی عجیب و غیرقابل باور همچون: حجاب زنان در ایران، اجازه گرفتن از مرجع برای دست زدنِ یک زن به یک پیرمرد، عصبیت مردان و زنان ایرانی، کار کردن زن ایرانی به جای مرد بیکار شده اش، شایع بودن موضوع مهاجرت بین مردم ایران، از هم گسستگی خانواده های ایرانی، دروغگویی مردم ایران، زود قضاوت کردن نسبت به یکدیگر، آسمان بدون خورشید ایران و از همه عجیب تر و غیرقابل باورتر، موضوع قصاص و دیه!

قصاصی که در این فیلم هم، همچون چند ده فیلم دیگر روشنفکران ایرانی، یکی از غیر انسانی ترین وجوه اسلام و جمهوری اسلامی معرفی می شود و هر سال «احمد شهید» حداقل یک بار ایران را به خاطر اجرای این حکم اسلام مورد عتابِ حقوق بشری قرار می دهد. جریان حواشی «جدایی نادر از سیمین» تا جایی ادامه می یابد که اوباما در پیام نوروزی سال 2012 خود، جایزه بردن این فیلم را نشان دهنده حسن نیت دولت امریکا در برقراری رابطه دوستانه با ملت ایران معرفی می کند.

تصویر 1- اصغر فرهادی و اسکارش

بسیاری از روشنفکران ایرانی در این روزها سرمست از این ابراز توجه دولت و سینمای امریکا به سینمای ایران استقبال کردند و این رخداد را مایه فخر ایرانیهای سراسر دنیا معرفی کردند. می گفتند برنده شدن جدایی نادر از سیمین یعنی بزرگترین موفقیت تاریخ سینمای ایران. یعنی سربلندی، سرافرازی، افتخار و صلح دوستی مردم ایران در دنیا. افرادی که این معانی را در بوق و کرنا می کردند طاقت شنیدن کوچکترین نقدی را هم نداشتند، تا جایی که انتقادهای کوچک افرادی همچون مسعود فراستی و ابراهیم حاتمی کیا به فیلم جدایی و جایزه اش منجر به راه افتادن جریانات تخریبی سنگین علیه این افراد می شد. این افراد آن روزها سرمست بودند از جایزه ای که قرار بود افتخار مردم ایران باشد...

و در این بین یکی دیگر از جوایز اسکار همان سال، سخت از نگاهها دور ماند...

پرده دوم: وقتی اسکار نجات یک چهره را می پسندد

در همان سال 2012، دومین کشوری که پس از ایران، برای نخستین بار اسکار می گرفت، «پاکستان» بود. جایزه اسکار بهترین مستند کوتاه در آن سال می رسد به فیلم «نجات چهره» (Saving Face) ساخته خانم «شرمین عبید چینوی» (Sharmeen Obaid-Chinoy). داستان مستند به تصویر کشیدنِ وضعیتِ زنان پاکستان است. زنانی که سالانه بیش از 100 اسیدپاشی به صورتشان گزارش می شود و بسیاری بیش از این موارد اسیدپاشی گزارش نمی شود. مهمترین دلایل اسیدپاشی به زنان پاکستانی، اعتقادات دینی و مذهبی مردان این دیار است. مردانی که به محض شک کردن به همسرانشان و یا نرسیدن به دختر مورد علاقه شان، گزینه اسیدپاشی را انتخاب می کنند و در عین ناباوری، دادگاه معمولا آراء را به سود مردان پاکستانی صادر می کند.

تصویر 2- پوستر فیلم «نجات چهره» برنده اسکار بهترین مستند کوتاه در سال 2012

آنچه خانم شرمین از وضعیت جامعه و کشورش به تصویر می کشد، تصویری بسیار سیاه، ناامن به ویژه برای زنان، آکنده از تعصبات مذهبی، نبود عدالت قضایی و اجتماعی، فقر و افسردگی است. زنان غربی که این فیلم را می بینند، بدون شک از حضور در کشور پاکستان هراسان خواهند شد. فیلم تصویری ترسناک از مردان مسلمان به تصویر می کشد و به خوبی دو مفهوم «اسیدپاشی» و «اسلام» را در کنار هم می نشاند.

خانم شرمین، پیش و پس از این مستند چندین کار سیاه نمای دیگر نیز راجع به وضعیت کشورهای مسلمان ساخته است. فیلمهایی که هیچ یک به اندازه «نجات چهره» مورد استقبال غربی ها قرار نگرفته اند. گویا هالیوود موتور جستجوگری در کشورهای مسلمان دارد که به خوبی می گردد و سیاه­نماترین آثار ممکن را که حداقل های تکنیکی را نیز رعایت کرده باشند پیدا می کند و بهترین جوایز خود را به آنها می دهد. کار هالیوود هم منطقی است، اینکه آثاری را به عنوان «برگزیده» معرفی می کند که دنیا را از نگاه هالیوود به تصویر کشیده باشند. فیلمهایی که ادامه آثار سیاه نمای غربی راجع به کشورهای مسلمان باشند و این بار به جای نگاهِ از خارجِ غربی ها، سیاهی ها را از درون و در قالبی بسیار باورپذیرتر به تصویر بکشند. در واقع ژنرالهای سینمای امریکا به دنبال جذب خرده سربازان وفاداری می گردند که به بهانه جوایز پر زرق و برق امریکایی، پژواک دهنده تصاویری باشند که ایده آل غرب از شرقِ مسلمان است. اینگونه می شود که خانم شرمین از پاشیده شدن اسید به زنان هموطنش، جایزه ای اسکار برای خود به ارمغان می آورد و تصویر تمام زنان وطنش را در اذهان غربی ها به چهره ای اسیدپاشیده شده مبدل می کند. مثل بسیاری از کارگردانان فرصت طلب ایرانی که آبروی مردمشان را حراج می کنند تا شاید اعتباری به دست آورند و از دستان زن بلوندی جایزه ای بگیرند.

تصویر 3- «شرمین عبید چینوی» کارگردان پاکستانی مستند «نجات چهره»

پرده سوم: وقتی رسانه های غربی اسیدپاشی بر چهره مردم ایران را می پسندند

روزی پاییزی در اصفهان، شیشه ماشینی پایین می آید، بی وجدانی موتورسوار، مقداری اسید بر چهره زنی می پاشد، ناگهان عده ای که تخصصشان جایزه گرفتن بابت اسیدپاشی به چهره هموطنانشان در بین غریبه های غربی است، فریاد وامصیبتا بلند می کنند که «ای اهالی مغرب زمین! ز چه نشسته اید که در سرزمین ما به نام «امر به معروف و نهی از منکر»، به چهره زنان پاک آریایی اسید می پاشند، اسلام دین خشونت است... در ایران عده ای هستند که بدون ترس از هیچ قانونی به حقوق اولیه بشر تعدی می کنند... به دادمان برسید... ما را از شر حجاب و دیگر تعصبات مذهبی رها کنید.»

تصویر 4- تجمعات ضد اسیدپاشی

کار تا جایی پیش رفته که همینان که قصاص را یکی از غیرانسانی ترین احکام اسلام می دانستند و برای هر پرونده قصاصی بیانیه ای صادر می کردند و تمام تلاششان را می کردند تا خانواده مقتول را از حق شرعی و منطقی اش پشیمان کنند، برای مجازات اسیدپاشان از نظام اسلامی طلب «قصاص» می کنند!

جالب اینجاست که هیچ وقت شهادت فردی برای دفاع از نوامیسِ وطنش به یک داستان دراماتیک در موضوع امر به معروف و نهی از منکر مبدل نمی شود و به ناگهان به طرزی نامعلوم، موضوعی بی ربط مانند اسیدپاشی که هیچ گزاره ای واقعی آن را به امر به معروف وصل نمی کند تبدیل می شود به دراماتیک ترین داستان نهی از منکر و چه سخت است که این ماجرا را امری خودجوش و ناگهانی بدانی که هیچ برنامه قبلی برای آن وجود نداشته است.

این روزها، رسانه های اسیدپاش، خود را به هر دری می زنند تا برای مخاطبانشان جا بیاندازند که اسیدپاشی برجسته ترین جلوه­ی نهی از منکر است. اخبار این رسانه ها به تمام دنیا مخابره می شود. دنیا این اخبار را در سطح وسیعی پوشش می دهد و همه مردان مسلمان را به کلیشه ای کوچک، یعنی «اسیدپاش» تقلیل می دهد.

این رسانه ها امروز تبدیل شده اند به نجات دهندگان چهره مردمی که غرب دوست دارد اسیدپاشی شده برای دنیا بازنمایی شوند. این روزها همه مشغول تعقیب اسیدپاشان اصفهانی هستند که به طرزی بی رحمانه چهره یک زن را به شیوه ای برگشت ناپذیر تغییر داده اند. اما چه کسی به دنبال رسانه هایی است که به چهره­ی مهمترین هدف حسین بن علی (ع) از قیام عاشورا اسید پاشیده اند؟ گویی ژنرالهای غربی با نگاهی مسرور، مشغول نظاره خرده سربازهای جدیدشان هستند.

راستی اصغر فرهادی چند روز پیش در متنی که در اختیار یکی از همین رسانه های اسیدپاش قرار داده بود، از متخصصان داخل و خارج کشور خواسته بود که «از هر طریق ممکن همه همت و توان خود را در این لحظات سخت برای کمک به بانوان آسیب دیده فاجعه غیرقابل باور این روزهای شهر غم آلود اصفهان به کار بندند.»

به نظر می رسد فیلمنامه قسمت دوم جدایی نادر از سیمین کلید خورده است، جوایز زرین اسکار بار دیگر به تلألو در آمده اند. شاید این بار نادر با ریختن اسید از مهاجرت سیمین جلوگیری کند!


+ این یادداشت در رجانیوز

+ این مطلب در جوان

+ این یادداشت در کافه سینما

نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد ..... نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

پیام نوروزی اوباما، فروردین 92

این بیت از حافظ شاید نماد دیپلماسی عمومی امریکا در مورد مردم ایران باشد. دیپلماسی ای که یکی از مهمترین فرازهای آن پیام های نوروزی رئیس جمهور امریکا خطاب به مردم ایران است. امریکا قواعد دیپلماسی عمومی را خوب بلد است، در این شیوه از ارتباط در عرصه بین الملل، در مواجهه با ملتها بایست لبخند ژکوند زد، با ادب بود، دست دوستی را محکم فشرد و جملات گل و بلبل گفت. اینها همه، راهکارهای شکستن مقاومت ملتها و تردید و تزلزل انداختن در دلهای ایستاده است در برابر یک تفکر ریشه دار و دیرین، تفکری که نمادش شعار «مرگ بر امریکا» است و بنیان گذارش همین مردم ایران، مردمی که با انقلابشان و سپس با تسخیر لانه جاسوسی امریکا سرسلسله جنبانِ مقاومت در برابر زورگوی خود کدخداپندارِ دهکده­ی به اصطلاح جهانی شدند.

گفتیم تسخیر لانه جاسوسی، کمی هم از «آرگو» بگوییم، فیلمی که چند روز قبل از شعرخوانی اوباما در پیام نوروزی اش در سال 92، جایزه اسکار خود را از کاخ سفید و از دستان «میشل»، همسر اوباما گرفته بود. آری امریکا دیپلماسی فرهنگی را هم خوب بلد است. هویجش را در سبد دیپلماسی عمومی می گذارد و چماقش را در سبد دیپلماسی فرهنگی، با زبان رئیس جمهورش تو را پیش می کشد و با «300»، «آرگو»، دوباره «300»، «روبوکاپ»، سریال «24»، سریال «هوم لَند» و چند روز دیگر با فیلم «گلاب» تو را پس می زند.

امریکا خیلی کشور بدی است، اما قواعد شکستن مقاومت مخالفین خود را خوب بلد است، در امریکا، نه تنها وزارت فرهنگ شعبه ای از وزارت خارجه نیست، بلکه دستی چدنی است زیر دستکش ابریشمی دستگاه دیپلماسی این کشور. فیلمسازان امریکایی مقاومند و انقلابی، در بوق و کرنای فیلمهایشان پیام مقاومت شیطانی می دهند در مقابل به پیروزی رسیدن تمدن الهی.

کاش برخی از کسانی که در افتتاحیه فیلم مقاومت، سخنرانی می کنند، در عمل اختتامیه ای نباشند برای انگیزه های فیلمسازان انقلابی. کاش بفهمند که کجا بایست درخت دوستی را نشاند و کجا بایست نهال دشمنی را بر کند. کاش...

http://cdn.asriran.com/files/fa/news/1391/12/23/275246_548.jpg


پی نوشت: این مطلب کوتاه را به بهانه پخش مستند کوتاهِ «او با ما» در جشنواره مقاومت برای یکی از نشریات این جشنواره نوشته بودم.

نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

وقتی سینما خلق شد، شاید کمتر کسی فکر می کرد که روزی این جادو در قالبی کاملا انتزاعی، روایتگر صد در صدیِ تخیلات خالقان خود باشد. قالبی که نام انیمیشن را بر خود نهاد و مخاطب اولیه خود را کودکان انتخاب کرد. کودکانی که برای نخستین بار با انیمیشن به دنیای مدرن پای می گذارند.

از همان ابتدا به علت مخارج فراوان و منابع محدود، تولید انیمیشن همواره با محدودیتهای فراوانی مواجه بوده است. اما در بین تمام کشورهای دنیا تنها یک کشور بوده است که با سرمایه گذاری مناسب چه در حوزه منابع مادی و چه در حوزه منابع انسانی، توانسته است صنعت انیمیشن را همپای سینمای خود پیش ببرد و بدین ترتیب خود را به عنوان قدرت بلامنازع انیمیشن دنیا معرفی کند، و آن کشور «امریکا» بوده است. امریکایی که سینما را مهمترین ابزار بسط تفکرات ایدئولوژیک خود قرار داده است و شاید بتوان گفت انیمشن از نگاه سرمایه گذاران هالیوود اولین و مهمترین ابزار جذب مخاطبان خردسال جامعه جهانی به سمت تفکرات لیبرالیستی و مادی گرایانه و شیطان مدارانه نظام سلطه امریکاست.

جدول زیر روایتگرِ تنها بخشی از سرمایه در گردش هالیوود در حوزه انیمیشن است. در ابتدای این جدول اسامی و بودجه تمام انیمیشن های اکران شده در سال 2012 هالیوود آورده شده است و در ادامه بودجه و میزان فروشِ تعداد دیگری از انیمشن های تولید شده بین سالهای 2001 تا 2011 نوشته شده است. رقمهایی که حتی تصورشان برای سینمای بسیاری از کشورهای دنیا از جمله ایران غیرممکن است!

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

سید محسن هاشمی، مدیر بخش انتخاب فیلم برگزیده از نگاه تماشاگران جشنواره بین‌المللی فیلم فجر، در گزارشی، توضیحات نهایی خود را به مدیرعامل خانه سینما و دبیر جشنواره‌ی فیلم فجر ارایه کرده است. در بخشی از این گزارش که توسط ایسنا منتشر شده است آمده است که:

«... روز بعد از صحبت‌های ابراهیم حاتمی کیا (در چهارمین روز جشنواره) در ستایش از فیلم شیار 143 آمار استقبال از این فیلم بصورت جهشی بالا رفت. هم چنین گزارش شد که تعدادی بلیت از سوی برخی ارگان‌ها برای تماشای دو فیلم بصورت دسته‌ای خریداری شده است. این دو اقدام نگرانی‌ها و تردیدهایی را در برخی تهیه‌کنندگان و فیلمسازان در صحت نظر سنجی و دریافت رای تماشاگران ایجاد کرد و موجب موج جدیدی از تماس‌های تهیه‌کنندگان با ستاد رای تماشاگران شد. از اینجا به بعد ستاد برگزاری رای تماشاگران از ناظران تهیه‌کنندگان درخواست کرد بطور جدی در پای صندوق‌های نظرسنجی هفت فیلم رتبه نخست حضور یابند تا نگرانی‌ها کاهش یابد ...»


http://media.isna.ir/content/218-61.jpg/4

با خواندن این جملات همینطور سوالات بی پاسخ فراوانی به ذهن می رسد که تعدادی از آنها از این قرار است:


برچسب‌ها: شیار 143, محسن هاشمی, ایسنا
ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

نگاهی همزمان به فیلمهای لامپ 100، قصه ها و فصل فراموشی فریبا

این روزهای جشنواره فجر، هی با فیلمهایی مواجه می شویم که دارند به قول خودشان لطفی در حق مردم می کنند و آسیبهای اجتماعی را به تصویر می کشند. وقتی از کارگردانهایشان می پرسند که «چرا فیلمهایتان اینقدر تلخ و ناامید کننده است؟» می گویند: «قصدم بر این بود که با ساخت این فیلم آینه در مقابل جامعه قرار دهم تا خوبی‌ها و بدی‌های خودمان را ببینیم و اگر کجی و نامرتبی در ما است آن را اصلاح کنیم و در مقابل آینه خودمان را ببینیم1.» و وقتی از آنها می پرسند که این فیلم بیانیه ای از سیاهی های جامعه است می گویند: «اگر وقتی که واقعیت‌ها را می‌سازی به آن نام بیانیه می‌دهند من ترجیح می‌دهم که بیانیه بسازم2»، دلیل ساخت فیلمهایشان را هم اینگونه ترسیم می کنند: «در آن حالِ بدی که دو سال پیش داشتم گمان می‌کردم که این فیلم به نوعی {بازتابِ} همین باشد3».

اما سوال مهم اینجاست، مردمی که دچارِ همین معضلات اجتماعی هستند برای چه به سینما می روند؟ آیا کسی که طلاق گرفته می رود سینما که تصویر طلاق گرفتن و خیانت ببیند؟ آیا یک معتاد به سینما می رود تا بشنود که در جامعه اعتیاد بیداد می کند؟ آیا زنان بدسرپرست منتظر نشسته اند که سینما به آنها بگوید زنانی بدسرپرست در جامعه ما وجود دارند؟ آیا فقرا از دیدن فیلمهایی که به فقر پرداخته اند احساس غنی شدن می کنند؟ اگر این روزهای جشنواره فجر را کنار بگذاریم در 354 روز دیگرِ سال مردمی را در صفهای سینما می بینیم که می خواهند برای دقایقی هم که شده از دنیای مشکلاتشان خارج شوند و این معضلات را دمِ در سینما بگذارند و سینما مُسَکنی باشد برای آرام شدنِ آلامشان و به یاد آوردنِ دیگر وجوه امیدبخشِ زندگی.

کدام بدهکاری دوست دارد که در سینما هم بدهکاریهایش به او گوشزد شود، به نظر می رسد که ژستِ بیان مشکلات مردم در سینما فقط مُسکنی شده است برای حالِ بدِ سازندگان این آثار، شاید هم معرفی نامه ای سیاه باشد برای سفارتخانه هایی که به این فیلمها ویزای خروج از کشور می دهند! اما هر چه هست بازگوییِ بیانیه وارِ این مشکلات نه تنها هیچ دردی را از آنان دوا نمی کند بلکه فقط نمکی است بر زخمهای مردم صبور ایران.

***

در این روزهای جشنواره فجر با دو نوع فیلم اجتماعی مواجه بودیم:

خیلِ فیلمهای سیاه و افسرده اجتماعی: مانند قصه ها و فصل فراموشی فریبا

تک و توک فیلمهای امیدوارکننده اجتماعی: مانند لامپ 100

فیلم «قصه ها» خطِ داستانی مشخصی ندارد و از هفت قسمت مجزا تشکیل می شود که برای فهم آنها به شدت نیازمندِ پاس کردنِ پیش نیازی به نام فیلمهای قبلیِ «رخشان بنی اعتماد» هستید. در این هفت قسمت معضلاتی نظیرِ بیکاری، زنان بدسرپرست، فقر، عدم وجود وجدان کاری در ادارات دولتی، اعتیاد، زندانهای سیاسی، پلیسِ خشن، دولت سرکوبگر، کمبود آزادی، دانشجویان ستاره دار، شیوع ایدز بین جوانان، دختران خیابانی، مردان قلچماق و بدرفتار با زنان و... به تصویر کشیده می شود.

فیلم «فصل فراموشی فریبا» ساخته «عباس رافعی» علاوه بر بیان مشکلات فوق مشکلاتی از قلم افتاده را هم بیان می کند. داستان راجع به زنی است به نام فریبا (با بازی سازه بیات) با سابقه ی روسپی گری که سه سال است با مردی (با بازیِ امین زندگانی در هیبتی لات گونه) ازدواج کرده و پس از آنکه شوهرش در تصادفی دچار ضایعه نخاعی می شود به تنهایی بار مشکلات را به دوش می کشد و روی وانتِ شوهرش کار می کند تا هزینه ترخیص شوهرش از بیمارستان را تامین کند. فیلم کلا داستان نخ نما و کسل کننده ای دارد و بیش از 70 درصد فیلم راجع به ماجراهایی تصادفی است که در حین وانت سواری برای فریبا پیش می آید. در فیلم این معضلات به تصویر کشیده شده اند: فقر، دختران دستفروش در مترو، زنان بدسرپرست، گروههای زیرزمینیِ موسیقی، خوانندگان زن و محدودیتهایشان، چاقوکشی و زورگیری، دزدی، خانواده هایی که بچه عقب افتاده دارند، سقط جنین، زنان خیابانی، عصبانیت و دعوا در خیابان و... .

در هر دو فیلمِ «قصه ها» و «فصل فراموشی فریبا» آنچه به چشم می خورد این است که فیلمساز حقیقتا دغدغه مردم نداشته است و صرفا خواسته است مشکلات اجتماعی موجود در کشور را در چشم نظام فرو کند تا بدین ترتیب شاید هم که شده حال بدِ خود را بهبود ببخشد. در واقع ما با سینمایی مواجه شده ایم که محل انعکاسِ ناراحتیها، افسردگیها و عصبانیتهای هنرمندانِ آن است. بیچاره مردم که مشکلات خودشان کم نیست باید با حال بد هنرمندان و فیلمسازانشان هم همذات پنداری کنند. نکته جالب اینجاست که این به ظاهر هنرمندان همواره اولین مشکلشان با نظام نداشتن حق آزادی برای بیان دردهایشان است، حال آنکه وقتی نوبت به همین تمامیت خواهانِ خودخواه می رسد، کوچکترین حق مردم برای سرگرم شدن و آموختن یعنی سینما را به ابزاری برای افسرده تر شدن و ناامیدی از زندگی بدل می کنند.

***

اما این سکه روی دیگری هم دارد، گاهی ابراز همدردی بزرگترین تسکین دهنده درد است، به شرطی که مشکلات مردم را به آنها هدیه بدهی و در انتها اگر درمانی هم برای بهبود این وضع نشان نمی دهی، حداقل کورسوی امیدی برای برون رفتن از این شرایط را بر نگاه مخاطبان بتابانی.

لامپ 100 نخستین فیلم سینماییِ سعید آقاخانی، شکل متفاوتی از آسیب شناسی اجتماعی است، داستان فیلم راجع به یک معتاد شیشه ای است (با بازی متفاوت و درخشان محسن تنابنده) که در ابتدای فیلم به همسرش (با بازی ساره بیات) قول می دهد که ترک کند و از اینجا به بعد با مشکلات ترک کردنِ این معتاد مواجه می شویم.

در سالی که جدایی نادر از سیمین (به عنوان یک فیلم اجتماعیِ افسرده ی دیگر) جایزه بهترین فیلم خارجیِ گولدن گلوب را دریافت کرد، جایزه بهترین فیلم درام رسید به فیلمی به نام «نوادگان4» ساخته «الکساندر پین5». فیلم یک آسیب شناسیِ صریح اجتماعی بود از جامعه امریکا که مشکلاتی از قبیل خیانت، سردی روابط خانوادگی، اولویت یافتنِ مادیات بر روابط انسانی، انحراف جوانان و نوجوانان و... را به تصویر می کشید. فرصت این نوشتار از نقد این فیلم خارج است، اما آنچه در این فیلم به شدت به چشم می خورد ژانرِ اعلام شده این فیلم بود: درام و «کمدی». اما این فیلم از ژانر کمدی فقط دو چیز را به همراه داشت: «موسیقی طنز» و «رنگ بندی گرم»، وگرنه حرف فیلم بسیار تلخ و جدی بود، اما وقتی این حرفِ تلخ، لابلای زرورقهای کمدی کادوپیچی شده بود، حداقل این بود که به راحتی از حلقوم مخاطب پایین می رفت و در نهایت مخاطب با رضایت خاطر و امید از پای فیلم بلند می شد. آری باید از روشنفکرانِ امریکا درس گرفت، روشنفکرانی که بجای پرت کردن مشکلات مردم به سوی خود مردم، دردهای مردم کشورشان را به همراه درمان این دردها به آنها هدیه می کنند و به حق هم در جشنواره های کشورشان شرکت کرده و جایزه می گیرند.

لامپ 100 هم به مانند نوادگان، ابزارهای طنز را برای روایت معضلات اجتماعی برگزیده است، انتخاب بازیگرانی همچون محسن تنبانده و حمید لولایی، استفاده از تار و دف برای موسیقی و بوجود آوردن موقعیتهای توهم آمیزِ نزدیک به طنز برای محسن تنابنده در فیلم، همه و همه ابزارهایی است که مقداری از تلخی های معضل اعتیاد می کاهد و به مخاطب فرصت می دهد تا در فردیتِ شخصیت اصلی داستان (که به خوبی سر و شکل یافته است) شریک شود و با این شخصیت سختی های دوری از مواد مخدر را تحمل کند و نهایتا پایانی امیدوارکننده را تجربه نماید.

سعید آقاخانی کارگردانی است که هیچ وقت ژست روشنفکری و ادعای فیلم هنری ساختن نداشته است. مثل کارگردانانِ روشنفکرنمای فیلمهای ابتدای این متن هم نه عصبانی بوده و نه خواسته آینه ای جلوی مردم این کشور بگیرد. مشکلی هم با نبود آزادی بیان در این کشور ندارد. اما بهتر از تمام روشنفکرانِ پر ادعا و حرّاف، توانسته است بدونِ آن که کسی را نا امید و افسرده کند، معضلات اجتماعی مردمش را با لحنی شیرین بیان کند و در پایان هم در داخل مرزهای همین کشور پرتوی بتاباند برای ادامه حیات و امید به برخاستن و ادامه دادن مسیر زندگی.

پاورقی:

1. بخشی از صحبتهای «عباس رافعی» کارگردانِ «فصل فراموشی فریبا» در نشست خبری فیلمش در برج میلاد (15 بهمن 92)

2و3. بخشی از صحبتهای «رخشان بنی اعتماد» کارگردانِ «قصه ها» در نشست خبری فیلمش در برج میلاد (13 بهمن 92)

4. The Descendants (2011)

5. Alexander Payne



+ این یادداشت در تریبون

+ این یادداشت در روزنامه کیهان


نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

بدون شک از زمانی که میرکریمی دوربین در دست گرفت و نخستین فیلمهای خود را ساخت، امیدی تازه در بین اهالی سینما ایجاد شد، که گویی یک فیلمساز جوان، متعهد و با استعداد به سینمای ایران اضافه شده است. هر فیلم جدیدی که توسط میرکریمی ساخته می شد بر این امید می افزود، «کودک و سرباز»، «زیر نور ماه»، «خیلی دور خیلی نزدیک»، «به همین سادگی» و «یه حبه قند»، همه و همه آثاری بودند که حداقل هم نسلی های من را با آینده ای درخشان برای سینمای انقلاب آشنا می کردند. چرا که میرکریمی فیلمسازی بود که اولا نگاهش از اجتماعی سازانِ بالانشینِ تهرانی و روشنفکرانِ سفارتی ساز، فاصله داشت و ثانیا نورافکنش بر روی قصه هایی در داخل ایران می افتاد که کمتر بدان پرداخته شده بود. میرکریمی معضلات اجتماعی را از نگاه پایین به بالا و با زبانی شیرین و گیرا بیان می کرد و همواره عشق به این دین و آیین در آثارش موج می زد.

اما مشکل از آنجا شروع شد که میرکریمی کسوت کارگردانی را با کت و شلوارِ تهیه کنندگی عوض کرد. شایان ذکر است که مقامِ "تهیه کننده-صاحب طرح" کسوت قابل توجهی است که امروزه بسیاری از کارگردانان مطرح دنیا را به سمت خود کشانده است، تا جاییکه بسیاری از کارگردانان معروفِ امریکایی از جمله «اسپیلبرگ»، «نولان»، «زک اسنایدر» و... چنین کسوتی را در هالیوود پیشه کرده اند، در واقع مقام تهیه کننده مولف، جایگاه پرورش کارگردانان جوانی است که اولین آثارشان را در ظلِ حمایتِ یک تهیه کننده-مولف کارگردانی می کنند.

اما افتادن در جرگه تهیه کنندگی اولین آسیبش این است که سازنده را در ورطه ی هلاکِ دودوتا چهارتا می اندازد. بدین معنا که حتی ذهن نویسنده هم همواره درگیرِ ایده های ارزان قیمت است و دیگر، ایده های گران قیمت جایگاهی در حساب و کتابهای هنریِ فیلمساز نمی یابند. گویی اولویت اول فیلمساز می شود ارزان در آوردنِ اثر و دیگر مولفه های تاثیرگذار در ذهن فیلمساز به دست فراموشی سپرده می شود.

اما «امروز»، آخرین تولیدِ میرکریمی داستانِ ساده، کند و ارزان قیمتی است که به نیمه نرسیده پایانِ آن قابل حدس زدن است. طرفداران میرکریمی که همواره بدنبال یک اتفاق مهم و یک حرف جدید در فیلمهای او هستند در این فیلم به هیچ وجه با یک غافلگیری مواجه نمی شوند. داستان فیلم راجع به زندگی یک روزِ یک راننده تاکسی (با بازی پرویز پرستویی) است، جاییکه یک زن چادریِ حامله با ظاهری زخم دیده (با بازیِ سهیلا گلستانی) مسافر تاکسیِ پرستویی می شود. داستان فیلم ماجرای گره خوردنِ سرنوشت پرستویی به سرنوشتِ این زن است، زنی که در ادامه روندِ داستان با گوشه ای از مشکلات و صدمات فراوانی که در زندگی با آنها مواجه شده است آشنا می شویم.


شخصیت پرستویی در فیلم به طور کامل شکل نمی گیرد، پرستویی از یک سو گذشته ای نامعلوم دارد. یک پایِ آسیب دیده که دائم در حال لنگ زدن است هم گویی از گذشته نامعلومش به او ارث رسیده است. پایی که در بخشهایی از فیلم ذهن را به این سمت می برد که پرستویی جانباز است ولی تا پایان صحت این ماجرا در ذهن مخاطب گنگ باقی می ماند. از سوی دیگر تا پایان فیلم معلوم نمی شود که چرا پرستویی پایِ این زن ایستاده است تا جاییکه وقتی تمام بیمارستان پرستویی را شوهرِ موقتِ آن زن فرض می کنند باز هم پرستویی لام تا کام سخن نمی گوید و به هیچ وجه از خود در مقابل این تهمت دفاع نمی کند.

اما آنچه بدون شک در این فیلم بسیار به چشم می خورد بازی درخشان سهیلا گلستانی است، زنی که گویی قرار است بارِ اصلیِ محتوای این فیلم را به دوش بکشد و فیلم را مبدل کند به اثری در حمایت از زنان بی سرپرست و بدسرپرست. گلستانی در بازیِ بسیار خوبِ خود نقش زنی را بازی کرده است که گرچه آلام فراوانی را بر دوش می کشد ولی همچنان با روحیه ای شاداب وقایع اطرافش را پیگیری می کند. زنی رنجدیده و زخم کشیده، در آستانه وضع حمل، بی سرپرست و در عین حال با روحیه ای پرطراوت و سرحال. حقیقتا دستان پر توان میرکریمی در شکل گیری این شخصیت دیده می شود.

اما فیلم آنجا آزاردهنده می شود که کندیِ اثر به شدت در ذوق مخاطب می زند. تا جاییکه به راحتی می توان یک ساعت از فیلم را کوتاه کرد و با زبانی ساده تر همین فیلم را به عنوان اثری نیم ساعته تحویل مخاطب داد. آنگاه مخاطب هم بدون خمیازه کشیدن و اذیت شدن پای اثر خواهد نشست و از آن لذت خواهد برد. اینجاست که به نظر می رسد که میرکریمی مشغول سوء استفاده از برندِ «رضا میرکریمی» است و به هر قیمتی شده می خواهد مخاطبِ از همه جا بی خبر را یک ساعت و نیم پای فیلم کند و کم تحرکش بنشاند. فیلمساز آنقدر درگیرِ کم خرج در آوردنِ فیلم می شود که حتی جرات نمی کند خرده پیرنگ یا شخصیت پردازیِ بیشتری در داستانش ایجاد کند.

گرچه ورود موفقِ میرکریمی به عرصه پرورش نیرو و حمایت از فیلمسازان جوان و با استعدادی مثلِ «محسن قرایی» کارگردان فیلم تحسین شده ی «خسته نباشید» (که در فیلمِ امروز هم دستیار اول کارگردان است) داشت تبدیل به یک اتفاق مهم در سینمای ایران می شد، ولی گویی نگاه افراطیِ «امروزِ» میرکریمی به موضوع «کسب درآمد از ساختِ آثار کم خرج» مانعی شده است برای بیشتر لذت بردن ما از سینمای امیدبخش و بی آلایشِ «دیروزِ» میرکریمی.

شاید بتوان کماکان «به همین سادگی» مخاطب را بهره مند از هنر میرکریمی دید، اما لازمه آن این است که میرکریمی بازگردد و نگاهی دوباره به گذشته «نه چندان دور و نه چندان نزدیک» خود بیاندازد، جاییکه ساده و بی تکلف می شد «زیر نور ماهِ» فیلمهای او نشست و داستانهای کمتر شنیده شده مردم ایران را بر پرده سینما دید.


+ این یادداشت در فارس نیوز


برچسب‌ها: امروز, فیلم امروز, رضا میرکریمی, تهیه کننده مولف
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

خارجی، چهارشنبه ساعت 15:45، سینما فلسطین

هوا روشن است و سرد، صفی قابل توجه دمِ در سینما تشکیل شده، از آنجا که این سانس معمولا خلوتترین سانسِ سینما فلسطین است این میزانِ از صف قابل توجه است، درها باز می شود، خیل جمعیت به سمت سالن روانه می شود.

خارجی، پنجشنبه ساعت 21:30، سینما فلسطین

هوا تاریک است و سرد، چند شبی بود سانسهای آخرِ وقت، خالی برگزار می شد، نه صفی پشت گیشه بود نه جمعیت قابل توجهی در داخل سالن. اما امشب شبی متفاوت است، هنوز نیم ساعت به شروع فیلم مانده صفی طولانی پشت گیشه شکل گرفته، چیزی از باز شدن درها نگذشته است که تقریبا تمام صندلیهای سالن پر می شود.

داخلی، چهارشنبه ساعت 16، سینما فلسطین

نفهمیدم چه شد، اما فیلم شروع شد، همه چیز روی دور تند است، دوربین مثل تنِ گاوی حرکت میکند که دیگر سر در بدن ندارد. روایت فیلم غیرخطی است. شخصیتها با fast motion معرفی می شوند، آن هم وقتی به دوربین زل زده اند و دارند حرکتی غیرمعمول انجام می دهند، ایده خلاقانه ایست، من را یادِ ژانر زامبی در سینمای امریکا می اندازد. شخصیت اصلیِ فیلم پسری است به نام «نوید» که مدام گفتار متنهای خود را خارج از قاب می خواند، همان اول داستان می گوید نوید یعنی مژده دهنده. یکی از اولین حرفهایش هم این است: «برای من همه چیز با سرعت اتفاق می افتد، سریعتر از حالت معمول».

داخلی، پنجشنبه ساعت 22، سینما فلسطین

روایت ابتدای فیلم سریع است، وقایع، موقعیتها و شخصیتها خیلی سریع معرفی می شوند. به قدری سریع که گاهی از فیلم جا می مانی، ولی بعدش همه چیز درست می شود. روایت فیلم غیرخطی است. شخصیتها یکی یکی معرفی می شوند، فردوس، سید علی، یونس، مصطفی، شاهرخ و بالاخره الفت.

داخلی، چهارشنبه ساعت 16:30، سینما فلسطین

پس از آنکه نوید با عصبانیت تمام، سر و کله ی صاحب کارش را می شکند، به سراغ دوستان همخانه ای اش می رود، شکل راه رفتن نوید و نوع هدفگیری دوربین به سمت او و ریتم فیلم به شدت مرا یاد فیلمِ «28 هفته بعد...» ساخته 2008 انگلستان می اندازد. جاییکه نقش اول فیلم تبدیل به زامبی می شود و با عصبانیت به سمت انسانها حرکت می کند و یکی پس از دیگری آنها را از پای در می آورد. همخانه ایهای اهل موسیقیِ نوید تند و سریع و فست موشن معرفی می شوند، این وسط یکی از آنها می گوید: «جواب هشت سال زندگی از دست رفته مرا چه کسی می دهد؟»، گویا هشت سالی به دنبال مجوز موسیقیهایش بوده و کسی هم به او مجوز نداده. داستان که جلوتر می رود تازه می فهمیم نوید دانشجوی ستاره دار اخراجی از دانشگاه تهران است. ستاره دار به دو معنا، یکی مشارکت در شلوغیهای سال 88، یکی هم به معنای داشتن دوست دختر یا به قول خودش نامزدی به نام ستاره (با بازی باران کوثری). نوید با هرکس دو بار صحبت می کند، یک بار در توهم که همواره به دعوا ختم می شود و یک بار هم در حالت عادی که معمولا نوید جلوی عصبانیتش را می گیرد و هی به توصیه دکترِ روانپزشکش به خود تلقین می کند که «عصبانی نیستم!».

داخلی، پنجشنبه ساعت 22:30، سینما فلسطین

فردوس خواهر یونس، داستانِ کودکی های خودشان را تعریف می کند. جاییکه پس از مرگ پدرشان، مادرشان الفت به تنهایی بارِ بزرگ کردن فرزندانش را به عهده گرفته است. اتفاقاتِ کودکی این بچه ها سالن را بارها به خندیدن وا می دارد. زمان می گذرد و پس از انقلاب، صدام به ایران حمله می کند. یونس پسر الفت که پیش از آغاز جنگ به همراه دوستانش در کارخانه معدن کار می کرد پس از آغاز جنگ به همراه دوستانش راهی میدان جنگ می شود و از اینجاست که داستان انتظار الفت آغاز می شود. آرام آرام از تندیِ ابتداییِ ریتم فیلم کاسته می شود.

داخلی، چهارشنبه ساعت 17:00، سینما فلسطین

گره فیلم پس از کش و قوسهای فیلم مشخص می شود، نوید پس از دعوا با صاحب کار قبلیش از کار بیکار شده. حالا پدر ستاره فقط یک ماه به او فرصت داده تا کار مناسبی پیدا کند و سپس اجازه خواهد داد که دخترش با نوید ازدواج کند. پدر نوید ریش دارد و نفرت انگیز هم هست. شعله زیر فیلم بیشتر شده، ریتم تندِ فیلم آدم را یاد موسیقیِ رپ می اندازد. نوید در فلاش بکی نشان داده می شود در حالیکه دارد پشت تریبون کلاس دانشگاه این جملات را می خواند: «مصدق در حصر رفت نه فکر او... حکومت علی (ع) زندان سیاسی نداشت...». در اتاق نوید پشت تختخوابش تصاویری می بینیم از روزنامه های زنجیره ای اصلاح طلبان در ایامِ بین 78 تا 82 و نمی فهمیم که دانشجوی زیرِ لیسانسی که در فتنه 88 ستاره دار شده، چه ربطی به ماجراهای  کوی دانشگاه و خاتمی دارد. شاید این روزنامه ها آرشیوهای نوید باشند، شاید هم آرشیوهای کارگردان که هم اکنون با چنین تیترهایی گل درشتی روی دیوار اتاقش نصب شده اند: «دانشگاه را به خاک و خون کشیدند»، «خاتمی 22 میلیون رای»، یک دستبند سبز در گوشه ای از اتاق به جایی گره زده شده، در خاطرات نوید می بینیم روزی در دانشگاه با یک بسیجی درگیر شده اند و نوید با این استدلال دارد دوستانش را از دعوا دور می کند که ما اهل منطقیم و نه اهل دعوا، ما مثل آنها {بسیجی ها} نیستیم... آمپر فیلم بالا رفته، آمپر مخاطبان هم بالا رفته، بعضی جاها برخی از حضار برای بیانیه های فیلم سوت و کف می زنند. موافقان و مخالفان فیلم، همه عصبی شده اند...

داخلی، پنجشنبه ساعت 23:00، سینما فلسطین

الفت حالا دیگر یک پیرزنِ کرمانیِ بی سرپرست است که مدت طولانی ایست از پسرش خبری ندارد. الفت خودش نان می پزد، دامداری می کند، هم از مادرش نگهداری می کند و هم دخترش را تر و خشک می کند. الفت همسایه هایش را دوست دارد، هی هم به این و آن بدوبیراه نمی گوید، از زندگی اش راضی است، مسئولین مملکت را نفرین نمی کند که چرا فرزندانمان را به جنگ فرستادید. او حتی از رفتن پسرش ناراضی نیست، بلکه مثل هر مادری دلش برای میوه دلش تنگ شده است. جایی به سید علی (پدرِ دوست یونس که هم اکنون اسیر است) می گوید که: «این روزها می ترسم از غیبت و دروغ، می ترسم گناهی از من سر بزند و خبر بدی از پسرم برایم بیاید». نماهای فیلم پر تحرک است. دوربین هم روی دست است. به چهره مردم نگاه می کنم، مردمی که این وقت شب چشمانشان مانند الفت بازِ باز است. گویا همه منتظر شنیدن خبری از یونس هستند. داستان تا آنجا پیش می رود که از سوی یکی از آزادگان تازه از عراق بازگشته خبری مبنی بر زنده و اسیر بودنِ یونس به الفت می رسد. شادمانی و اشک شوق مادرِ یونس همراه می شود با اشکهای مادران حاضر در سالن، همه منتظر خبری از یونس هستند.

داخلی، چهارشنبه ساعت 17:20، سینما فلسطین

فضای سالن به شدت ملتهب است، نوید به این در و آن در می زند تا کار پیدا کند، هیچ کس به او کار نمی دهد، یکی می گوید ما به آدم سوء پیشینه دار کار نمی دهیم، یکی می گوید برگرد به شَهرت کردستان اینجا کسی به تو کار نمی دهد، یکی می گوید می خواهم شرخر بشوی، یکی می گوید: «نون تو دلالیه»، یک نفر از او می خواهد که برایشان دزدی کند و نوید زیربار نمی رود، یک نفر می گوید «هسته ای فکر کن»، این وسط می رود پیش یکی از فامیلهایش که به قول نوید «دکترای تحریم» دارد. به آقازاده ها وصل است و برای دولت تحریم را دور می زند (یکی دیگر از دلایلی که در بین فیلم از حکومت بدت می آید این است که ایران از سوی غرب تحریم شده است!)، این وسط هی به طور ناگهانی صدای احمدی نژاد را می شنوی، حرفهایی می زند که حرصت در می آید: «این دولت پاک ترین دولت بوده است، ما می خواهیم پول نفت را بیاوریم سر سفره مردم، ما مشکل اقتصادی نداریم ...»، در طول فیلم یک زن چادری را در قامت منشی یک شرکت می بینی که رژه لبش از سیاهی چادرش سُرختر است! با ناز و عشوه حرف می زند و مشخص است که سوگلی رئیسش است. از زنان چادری بدت می آید.

نوید نهایتا در یک بنگاه املاک کار پیدا می کند، یک دختر را پای میز قولنامه می آورد. صاحبخانه یک مرد چاق ریشو است به نام طالبی، بخاطر اینکه دختر متاهل نیست خانه را به او نمی دهد. دختر عصبانی می شود و به آن مرد چاقِ ریشو می گوید «طالبان»، عده ای در سالن ذوق می کنند و کف می زنند. از همه آدمهای ریشو بدت می آید. خبر اختلاس 3000 میلیاردی را اتفاقی از تلویزیون می بینی، تصویر مرتضوی را هم در یک اتفاق دیگر در تلویزیون می بینی. گرانی و بیکاری در فیلم کمرت را می شکند، کارگردان پای «هاله ی نور» را هم به فیلم می کشد، کینه و نفرت از سر و روی فیلم می ریزد، تدوین و تصویر و موسیقی همه تو را عصبی و عصبی تر می کند. عده ای سرشان را روی صندلی گذاشته اند و تحمل تماشای بقیه فیلم را ندارند، عده ای هم با سگرمه های در هم فرورفته هی کف و سوت می زنند...

نوید بارها در فیلم ستاره را اینگونه خطاب کرده: «برایت تکه تکه می شوم، عاشقتم، عاشقتم، جونم برات در میره، برات می میرم ...» این دیالوگها را وقتی می شنوی که این دو روی تختخوابی قرمز خوابیده اند و وقتی دوربین عقب می رود می فهمی سالن سینما بوده! لبهایشان در قابی بسته به هم دیزالو می شود. بارها در فیلم فاصله دماغهایشان کمتر از یک وجب می شود...

فیلم پیش می رود و به دیالوگ پایانی می رسد، جاییکه نوید مهلتش تمام شده و پدر ستاره پسری دیگر را برای دخترش نشان کرده است، نوید عزم رفتن کرده است، ستاره به نوید می گوید: «اینجا خونه مونه، مملکتمونه، چرا باید بریم؟ باید بمونیم و درستش کنیم»، نوید می گوید: «هی میگی درست میشه درست میشه، هر روزم داره بدتر میشه»، آخرِ فیلم همه چیز بوی رفتن می دهد، از این مملکت متنفری، از دین رسمیش متنفری، همه قابهایی که روی این مملکت بسته می شود تنگ است و سرد و فراری دهنده، درست مثل آخرِ آرگو میخواهی از این کشورِ خراب شده فرار کنی...

داخلی، پنجشنبه ساعت 23:20، سینما فلسطین

انتظار بینندگان برای بازگشت یونس به انتهای مسیر خود نزدیک شده، الفت پس از آنکه خواب یونس را می بیند از خوب بیدار می شود و می گوید: «اُفَوضُ أمری إلیَ اللّه». یکی از خطهای داستان که خیلی از آن سر در نمی آوردی دارد به نتیجه می رسد، شاهرخ از شیار 143 خبری برای الفت آورده است. فردوس به الفت می گوید: «چه خوب شد رادیو را از کمرت باز کردی، یونس برگشته». سکانس پایانی شروع می شود، لحظه وصال الفت و یونس، چیزی که 80 دقیقه انتظارش را کشیده ای، با هر گام که الفت به یونس نزدیک می شود، صدای هق هقِ مردان و زنان حاضر در سالن بیشتر شنیده می شود. چشمها پر از اشک است، صدای لالایی بر دلها نمک می پاشد، در سالن 5-6 دقیقه باران می بارد...

خارجی، چهارشنبه ساعت 17:35، سینما فلسطین

فیلم که تمام می شود صدای کف زدن برای فیلم بلند می شود، اما عده ای هم هستند که به نشانه اعتراض به سرعت سالن را ترک می کنند، وقتی کف زدن تمام شد، یکی از آن ته صدا می زند: «به افتخارش...» دوباره صدای کف زدنِ عده ای بلند می شود. همه عصبی هستند، آنها که فیلم را دوست داشتند یا سیگار می کشند یا بر سرِ مسئولین سالن داد می زدند که «چرا صندوقهای رای را جمع می کنید؟» غافل از اینکه کلا سانس 16 سینما فلسطین تا امروز هیچ رای گیری ای نداشته است، چون فیلمهایش ساعت 20 هم دوباره در همین سالن پخش می شوند. همه متشنج اند، عده ای آن طرف تر آنقدر حالشان بد است که کلا بی خیال آن روزشان می شوند و سینما را کلا ترک می کنند و قید بقیه فیلمها را هم می زنند. در بین موافقین و مخالفین فیلم حرفهایی در می گیرد. همه عصبی هستند، فیلم موفق عملکرده، کارگردانِ عصبانیِ فیلم با فیلمِ «عصبانی نیستم!» همه را عصبانی کرده. فرمش دعوا راه انداخته و آدمها را از هم دور کرده، از تمام ظرفیتهای ساختاری استفاده کرده تا نفرت و کینه خود را به نظام جمهوری اسلامی علنی کند. کارگردان عصبانیِ «عصبانی نیستم»، عصبانی است که چرا با فیلمش در جشنواره فجرِ انقلاب بدرفتاری می کنند، او از این نظام منفور انتظار دارد که سیمرغ بهترین فیلم مهمترین جشنواره سینمایی اش را به فیلمی بدهد که می گوید: «جمهوری اسلامی ایران نظامی غیرقابل اصلاح است که باید از آن فرار کرد»، انصافا دُرمیشیان (کارگردان فیلم) آدم منطقی و با انصافی است، اصلا هم عصبانی نیست!

خارجی، پنجشنبه ساعت 23:35، سینما فلسطین

وقتی فیلم تمام می شود، طولانی ترین صدای کف زدنی که تا امروز در سینما فلسطین شنیده ام را می شنوم، عده ای ایستاده برای فیلم دست می زنند، صدای کف زدن که تمام می شود کسی از انتهای سالن می گوید: «شادی روح شهدا صلوات»، صدای صلوات همه سالن سینما را می گیرد. همه برای فیلم «شیار 143» کف زده اند، همه در سکانس پایانیِ آن همراه با الفت گریه کرده اند، الفتِ فیلم شیار خیلی حرف نمی زند ولی نمی دانم که چرا همه گریه می کنند. هیچ کس به بدبختی های الفت گریه نمی کند، بلکه همه او را در قامت شیرزنی می بینند که با حسش همذات پنداری کرده اند. مادری که از پای ننشست و وقتی همه چیز را به خدا واگذار کرد، خبر پسرش را برایش آوردند. فیلم در انتها دلها را به هم نزدیک کرده، جز تک و توکی که به فیلم صفر داده اند همه یا به فیلم 3 داده اند یا 4، همه چشمها پر از اشک است، از خیلی ها شنیدم که گفتند: «حالمان خوب است»، بالاخره یک فیلم در این سینمای خراب شده حالمان را خوب کرد».

***

یاد یونس بخیر، قید عشقش را زد که از ناموس وطنش دفاع کند، درست است این وسط بعضیها به اسم دولتمرد زیرآبی رفته اند و همه چیز آنطور که یونس میخواست پیش نرفت، اما هر چه بود نوید و ستاره به هم رسیدند و «عصبانی نیستم!» ساخته شد، نقد هم اگر می کنیم انصاف داشته باشیم، طوری نقد نکنیم که چادرِ الفت بشود مظهر ریا و ریش یونس بشود مظهر طالبان....



+ برداشتی آزاد از این یادداشت در روزنامه جوان

+ برداشتی آزاد از این یادداشت در تریبون


برچسب‌ها: شیار 143, عصبانی نیستم, سینما فلسطین
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

ادای دِین کردن کار سختی ست، آنقدر سخت که باید تمام تلاشمان را بکنیم تا زیر دِین کسی نرویم، اما وقتی رفتیم باید با تمام توان دِین را ادا کنیم. وقتی کسی مادر می شود، دِینی بزرگ برای جمع بسیاری می آفریند، وقتی پسر این مادر برای دفاع از وطنش راهی میدان جنگ می شود، این دین بسیار بزرگتر می شود، گویی همه مردم آن کشور زیر دین این مادر می روند، یک راه کوچک برای ادای دینِ بخشی از بزرگی های این مادر، رفتن به استقبالِ فرزند از رزم برگشته اوست. اما اگر بازگشتی در کار نباشد همین اندک فرصتِ ادای دین هم از دست می رود. آری، ادای دین به مادران این دلیرمردانِ گمشده کاری است سخت و شاید نشدنی. اما اگر زبانی بتواند ادای دینی موثر را رقم بزند، زبان هنر و به ویژه سینماست.
 
 
در سالهای اخیر شاهد شکل گیریِ جریانی مقدس در سینمای دفاع مقدس بودیم، جریان فیلمسازی برای مادران و پدران شهدا، جریانی که در مستند پیروان بیشتری داشته است و در سینما هم چند سالی است قوت گرفته است، امسال هم در جشنواره فجر دو فیلمِ مهم «میهمان داریم» و «شیار 143» از همین زاویه رخدادهای دفاع مقدس را مرور کرده اند، اما در این بین «شیار 143» از آن جهت بسیار مهم است که تصویر کامل، هنرمندانه و بدیعی از مادر یک «مفقود الاثر» را به تصویر کشیده است.
 
فیلم ساخته کارگردان جوانِ سینمای انقلاب اسلامی یعنی «نرگس آبیار» است که با این فیلم نشان داد هم در فرم و هم در سوژه و محتوا حرفهای زیادی برای گفتن دارد. ابتدا قدری از بروزات محتوایی فیلم می نویسم و بعد نکاتی راجع به فرم آن خواهم گفت.
 
یکی از بارزترین نکات محتواییِ فیلم، نشان دادن زاویه های پنهان دوران دفاع مقدس و دوران بعد از آن است. «الفت» -با بازیِ فوق العاده ی «مریلا زارعی»- نام مادری است که در یکی از روستاهای کرمان زندگی می کند. بعد از آنکه یونس، پسرِ «الفت» به همراه دوستان هم روستایی اش به جنگ می رود و باز نمی گردد، داستانِ فیلم ماجرای نگرانی های مادران و پدران رزمندگان می شود. نگرانی هایی که به جرأت می توان گفت که تا کنون به این شفافی در سینمای ایران به تصویر کشیده نشده بود.
 
آن زمان در کل روستا فقط یک تلفن خانه بود، تا پیش از مفقود شدنِ یونس، الفت برای خبرگیری از او فقط می توانست به سراغ تلفن خانه برود، چندی بعد که پسرش مفقود می شود، همه دلخوشی الفت می شود یک رادیو که همواره به دور کمرش بسته شده است. رادیویی که هر از گاهی خبری از رزمندگان ایرانیِ به اسارت گرفته شده در خاک عراق می دهد.
 
جایی در فیلم نشان می دهد که همه پدران و مادران رزمندگانِ روستا در ساعتی خاص در یک خانه دور هم جمع شده اند، گویا قرار است یکی از پسرهای روستا که به اسارت گرفته شده از طریق رادیو توضیح بدهد که چه بلایی سر دیگر دوستانش آمده است. وقتی فیلم، چهره نگران این پدران و مادران که قرار است خبری از گمشده شان بشنوند را نشان می دهد برای منِ نسل سومی، تازه بسیاری از وجوه گمشده دوران دفاع مقدس مکشوف می شود. پدری که از شنیدن زنده بودنِ پسرش در پوست نمی گنجد، مادری که خبر شهادت پسرش را از رادیو می شنود و الفت که باز هم بی خبر از فرزندش باقی می ماند.
 
داستان دیگر، قصه دختران دم بختی است که ایام جنگ آنها را به صبوری برای ازدواج واداشته است و پسرانی که تکلیف دفاع از دین و خاک را نسبت به تکلیف ازدواج اُولی دیده اند. این وسط مادرانی می مانند که صبری سخت تر را به جان خریده اند، آن هم صبر برای دیدنِ میوه های دلشان در لباس دامادی و در این بین می بینی که رستگاری برای کسانی است که صبر پیشه کرده اند.
 

قصه ناگفته دیگر، ماجرای اسرایی است که وقتی به دیارشان باز می گشتند بیش از مادران خودشان، امیدواری را به خانه مادران رزمندگان مفقود الاثر باز می گرداندند. مادرانی که از این خانه به آن خانه می رفتند تا شاید از زبان یکی از این آزاده ها، خبری از گمشده شان بشنوند.
 
و همه این تصاویرِ بدیع و زیر خاک مانده در فیلم زیبای شیار 143 برای ما که هیچ چیز از آن روزها درک نکرده ایم تجربه ای شگرف و تاثیرگذار را می آفریند.
نکته جالب دیگر توانمندی فیلم در حوزه ساختار است. به طوریکه به جای حرکت به سمت شعار، حرفهای فیلم در ساختار در آمده است. فیلمنامه فیلم از سه داستان موازی تشکیل می شود که در سه خط زمانی در حال پیشرفت هستند، خط اول داستان، ماجرای افرادی است که در حال انجام مصاحبه با یک مستندساز هستند، افرادی که با پیشرفت داستان نسبتشان را با یونس می فهمیم. خط دوم و اصلی داستان ماجرای زندگی الفت است، داستانی که از دوران کودکی یونس شروع می شود و تا انتهای انتظار او برای دیدن پسرش ادامه می یابد. خط سوم هم داستانِ گروهی است که تمام تلاششان کوتاه کردن دوران انتظار مادرانی همچون الفت است. در ابتدای داستان خط اول و دوم را می بینیم که در کنار هم پیشرفت می کنند و خط سوم هم پس از اشاراتی مختصر در یک سومِ پایانیِ داستان جانی تازه می گیرد و گره داستان را باز می کند. این ساختار سه گانه ی موازی قوتی کم نظیر به فیلمنامه فیلم بخشیده است که انصافا ساختار دراماتیک فیلم را از بسیاری از فیلمهای ایرانیِ دیگر که ساختاری موازی دارند متمایز کرده است.
 
نکته بسیار مهمِ دیگر ریتم فیلم است. ریتمِ فیلم در مقدمه ی آن، جاییکه فیلم در حال معرفی موقعیت ها و شخصیتهای فیلم است بسیار تند است، بطوریکه حتی گاهی به صورت افراطی کاتها بسیار تند می خورند و اگر لحظه ای غفلت کنی از فیلم جا می مانی، گرچه اگر جا هم بمانی جای نگرانی نیست، چرا که در ادامه افراد و موقعیت ها برایت جا می افتند. اما این ریتم در انتهای فیلم به سمت کند شدن پیش می رود، ریتم کندی که منجر به «انتظار ما» برای کات خوردن هر نما به نمای بعدی می شود و این انتظار ما با «انتظار الفت» برای رسیدن خبری از پسرش در هم می آمیزد. در آوردن این حس انتظار به کمک ریتم و تدوین از نقاط بسیار برجسته فیلم است.
 
همینطور بازیِ متفاوت و تاثیرگذارِ مریلا زارعی به شدت چشم نواز است، به جرأت می توان گفت که زارعی در این نقش اوج بازیگریِ خود را به تصویر کشیده است. چرا که زارعی در این فیلم اولا مادر است (که در واقعیت نیست)، ثانیا مادر یک مفقودالاثر است (که باز هم در واقعیت نیست) و ثالثا اهل کرمان است (که باز هم نیست). همه این موارد کار را برای در آوردنِ حس واقعی یک مادر مفقودالاثر کرمانی بسیار سخت می کند. اما زارعی توانسته است با رعایت ظرافتهای بسیار، از پس این وظیفه سنگین بر بیاید.
 
استفاده از آرشیوهای واقعی دفاع مقدس هم در اثنای تدوین کار نکته بارز و قابل توجهی است، آرشیوهای بکری که بسیاری از آنها تا کنون در هیچ فیلمی استفاده نشده بدند، گرچه در مقام اجرا این تدوین همزمان میتوانست بهتر اجرایی شود.
 
و از همه این نکاتِ ساختاری مهمتر، سکانس طلایی و ماندگار فیلم است، جاییکه اوج حسِ رسیدن یک مادر به فرزند گمشده اش به بیننده منتقل می شود و زیباییِ این حس به قدری است که هر ظرفی را لبریز می کند و بایست حقیقتا سنگدل باشی تا قطرات اشکت در این سکانس طلایی سرازیر نشود. موقعیتی بی بدیل در سینمای ایران و شاید سینمای دنیا که تمام فیلم را تحت الشعاع خود قرار می دهد و به خوبی عقل را به حس تبدیل می کند و تمام ظرفیت هنر به سمت ادای دینِ این مادران حرکت می کند.
 
اگر دسترسی به بلیطهای جشنواره دارید، لذت تماشای این فیلم را در این روزها از دست ندهید، اگر هم نه که آماده شوید برای اکران این فیلم در سینماها، برای تماشای روایتی متفاوت از پیرمردان و پیرزنانی که حاصل عمرشان و میوه های تازه رسیده شان را راهی میدان مقاومت کردند و صبورانه برای دفاع از این دین و آیین از کوچکترین حقشان هم گذشتند، حقِ در آغوش گرفتنِ استخوانهای باقیمانده از فرزندانشان...


+ این یادداشت در رجانیوز


برچسب‌ها: شیار 143, مریلا زارعی, نرگس آبیار
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |

پنجشنبه روز سینما بود و به ابتکار مسئولین سینمایی، سینماها بصورت رایگان پذیرای مردم بودند. من هم یکسالی بود منتظر تماشای فیلم «سر به مهر» بودم. از زمانِ جشنواره که نتوانسته بودم فیلم را ببینم تا همین روزهای اکران عمومی که هر روز با حسرت از کنار گیشه میگذشتم و نگران بودم که اکران تمام شود و از دیدنش باز بمانم. حوالی ساعت 14:10 رفتم سینما استقلال که تنها فیلمش سر به مهر بود، وقتی داشتم به سینما نزدیک میشدم توده مردم را دیدم که در اطراف سینما جمع شده اند، اول فکر کردم یا بلیطِ جشنواره فجر توزیع می کنند یا بازیگری، کارگردانی، کسی آمده که اطراف سینما انقدر شلوغ است، چون تا همین دیروز وقتی از کنار سینما می گذشتم پرنده در اطراف سینما پر نمی زد. وقتی رسیدم شروع کردم به صحبت با مردم، در برابر این پرسش که «چه خبر است که انقدر شلوغ شده؟» با پاسخهای بسیار جالبی مواجه شدم.

اولین پاسخ را از زبان یک زوج جوان شنیدم که گفتند «آمده ایم فیلم "بوی گندم" را ببینیم»، تعجب کردم، میدانستم که فیلم دیگری در این سینما اکران می شود. یکی دیگر گفت مجانی بود همینجوری آمده ایم سینما فیلم ببینیم، دیگری گفت دیدیم صف است گفتیم ما هم بیاییم فیضی ببریم، یکی دیگر هم یادِ صفهای انتخابات افتاده بود! در این بین همه جور قشری قابل رویت بودند، بچه های مدرسه ای، جوانهای دانشجو، خانمهای چادری، مانتویی و سانتی مانتال، دو سه دختربچه با لباسهای کهنه که گویا دستفروش بودند، مادری با نوزادی که در بغل داشت، پیرمردی خسته و سفید موی، پسرها و دخترهایی شاد و شنگول و... .

خیلی از مردم اصلا نمیدانستند چه فیلمی در این سینما اکران می شود، آنهایی هم که می دانستند هیچ چیزی از فیلم جز بازیِ لیلا حاتمی در ذهنشان نبود. نه هادی مقدم دوست را می شناختند و نه حمید نعمت اله را. بر طولِ صف دقیقه به دقیقه افزوده می شد. خیلی وقت بود که در زمانی خارج از جشنواره چنین استقبالی را از سینما ندیده بودم. دیدن این صحنه های بدیع دائما ذهنم را با سوالاتی عدیده مواجه می کرد:

اینکه دلیل این همه استقبال مردم از سینما در یک روز رایگان چیست؟

آیا اگر عنصر پول را برداریم مردم با سینماها آشتی می کنند؟

اگر بگوییم مردم به دو دلیل به سینما می آیند «سرگرمی و یاد گرفتن»؛ کدامیک از این دو عامل در آمدنِ مردم بر سینما موثرتر است؟

آیا فیلمهای فعلی سینما آنقدر بی ارزش هستند که مردم حاضر نیستند پول بدهند و آنها را ببینند؟

یا برعکس مردم پول سینما آمدن ندارند وگرنه به شدت مشتاق دیدن فیلمهای حاضر در سینماها هستند؟

چرا مردم در دیگر روزها تقریبا سینما نمی روند؟ مشکل از سینماست؟ مشکل از سینماگران است؟ مشکل از مردم است؟ مشکل از قیمت بلیطهاست؟

درست است که بسیاری از این سوالات تکراری هستند، اما روز «سلام سینما» بهانه ای بود برای طرح دوباره این سوالات. به نظر می رسد نمی شود همه مشکل را بر دوش یک نفر گذاشت، آری وضعیت فیلمهای ما در نیامدن مردم موثر است، مردم از پرداخت پول برای دیدن بسیاری از فیلمها پشیمان می شوند. اما برخی از پشیمانهای فیلم «سر به مهر» مشکلشان با فیلم این بود: «فیلم سرگرممان نمی کند!» و به همین دلیل در میانه راه سالن سینما را ترک کردند. اگر به لیست پرفروش ترین های سینمای ایران هم نگاه کنیم می بینیم که تقریبا همه شان فیلمهای طنز و مفرح هستند.

اما وقتی به مردم کشوری مثل امریکا نگاه میکنیم، اولین فیلم پرفروش سینماهایشان آواتار است، دومی تایتانیک است، سومی اَوِنجِرز است و... . فیلمهایی که گرچه سرگرم کننده اند ولی همه شان جدی و غیرطنز هستند. همینطور فیلمهای جدی زیادی در امریکا را می بینیم که توانسته اند پول خود را در بیاورند و مخاطبین از آنها استقبال زیادی کرده اند.

در بحبوحه پاسخ به این سوال راحت ترین کار این است که همه چیز را بیندازیم گردن دولت و سینما، اما نقش مردم این وسط چه می شود؟ چرا سینما برای مردم ما جدی نشده است؟ چرا مردم سینما را محلی برای رشد معنویشان نمی بینند؟ چرا سینما محلی برا یاد گرفتن و یا لذت بردن از یک اثر هنری نشده است؟ چرا مردم در سینما به طور افراطی به دنبال سرگرم شدن هستند؟

گویا ذائقه ای جدانشدنی در وجود بخش اعظمی از مردم شکل گرفته است که سینما فقط محلی است برای خندیدن و بالا پایین پریدن، اما چه کسی این ذائقه را خراب کرده است؟ آنهایی که «طنزهای بی قاعده» می سازند؟ یا آنهایی که «سینمای افسرده» شان مردم را از سینما آزرده کرده است؟ شاید هم مشکل از اینجاست که مردم در نبودِ محلهای کافی و مناسب برای سرگرم شدن به سینما پناه آورده اند. چقدر مسئولین فرهنگی و سینماییِ ما در شکل گیریِ غلطِ این ذائقه موثر بوده اند؟

درست است که سینما در هر صورت ابزاری است برای سرگرم شدن، اما حواسمان باشد که اگر سرگرمی به جای مبدل شدن به پله ای برای آموختن مبدل شود به پرتگاهی برای غفلت، دقیقا می شود همان ابزاری که نظام سرمایه داری به دنبال ترویج و تبلیغ آن است. ابزاری برای پرت کردن انسان به قعرِ چاهِ خودفراموشی و مصرف گرایی.

این روزها که جشنواره فجر برپاست بایست کمی بیشتر درباره رابطه «مردم و سینمای ایران» صحبت کنیم. از یک سو سینما را کمی از آنچه امروز در ذهن مردم شکل گرفته است باید جدی تر کنیم، مردمی که در یک نهضت سواد آموزی همه شان سواد خواندن و نوشتن پیدا کردند بایست در نهضتی دیگر بر سواد دیدن و شنیدنشان افزوده شود. از سوی دیگر باید آثار سینمایی تبدیل بشوند به کالاهایی شایسته برای رفع نیازهای مردم، آنگاه باید مردم یاد بگیرند همانطور که برای دیگر اقلام مورد نیازشان پول می دهند برای محصولات با کیفیت سینمایی و فرهنگی هم پول خرج کنند. یادگیری ای که اگر سینما خود را درست کند مطمئنا مردم با سرعتی بسیار بیشتر ذائقه خود را ترمیم خواهند کرد.

استقبال چشمگیر مردم از سینما در روز سلام سینما از یک طرف مایه خوشحالی است که مردم بالاخره برای چند ساعت هم که شده با سینما آشتی کردند. از طرف دیگر هم این استقبال زنگ خطری است از یک ذائقه تغییر یافته و خراب شده که بایست حواسمان باشد نیاز به ترمیم دوباره دارد.


+ این یادداشت در روزنامه جوان

+ این یادداشت در رجانیوز


برچسب‌ها: روز سینما, سینما سلام
نوشته شده توسط محمد صادق باطنی  | لینک ثابت |