تبليغاتX
بی عمر
بی عمر

...ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر...بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر...

ما امروز آمده ایم اینجا تا در روز اورشلیم!، این ابتکار هوشمندانه امام خمینی، به مدعیان پیروی از راه امام بگوییم که راهیان حقیقی خط پر نور امام عزیز ما هستیم، شعله های پرنور تفکرات امام، امروز به ما آموخته است که همراه با دیگر ملتهای آزاده جهان فریاد بلند کرده و انزجار خود را نسبت به مردم غزه و لبنان به جهانیان اعلام کنیم. اصلا نظامیان فلسطینی چه حقی دارند که به شهرهای اسرائیل عزیز حمله کنند و این قدر همنوعان ما را در اسرائیل تحت ظلم و فشار قرار دهند و کودکان ستمدیده اسرائیلی را قتل عام کنند!

ما امروز آمده ایم تا همنوا با معمار کبیر انقلاب بگوییم که «اسرائیل پاره ی تن ایرانیان است!» و «فلسطین یک غده سرطانی است که باید هرچه زودتر از صحنه جهان پاک شود!» و در همین راستا «روسیه هم هیچ غلطی نمی تواند بکند!». شعار امروز همه ایرانیان آزاده امروز هست: «مرگ بر روسیه» چرا که این کشور در طول 31 سال گذشته لحظه ای از کید ورزیدن علیه ملت ما دست برنداشته است و خون جوانان ما از سر انگشتانش همینجوری می چکد. همچنین آمده ایم که بگوییم «مرگ بر چین» دقیقا! چین هم همپای روسیه و بلکه بیشتر از آن در 200 سال گذشته یکی از دشمنان همیشگی ملت ایران بوده است و علاوه بر اینکه به صورت میانگین روزی دو بار ایران را به حمله نظامی تهدید کرده است، کلا هم با روسیه در پی تحریک کشورهای جهان برای افزایش فشارهای بین المللی و تحریم های همه جانبه علیه ایران بوده است. فقط مشکلی که هست این است که چین اسم خوبی ندارد و شعار ما را از خوش قافیگی در می آورد! بخاطر همین هم بحث است که از این پس به جای مرگ بر چین، «مرگ بر ژاپن» بگوییم که قافیه هم بیشتر رعایت شود! چرا که هم همسایه چین است هم انسانهایش شباهت ظاهری زیادی به انسانهای چین دارند. البته می دانید که ما اصلا پی لج و لجبازی نیستیم و شعارهای ما هم همه از روی حساب و از ته دل و برآورده از آرمانهای امام است!

به امید آزادی همه همنوعان ما در اسرائیل اشغالی!!!

نکته ای که بعد از دفاع از آرمان اسرائیل یا شاید هم قبل از آن، امروز ما را به اینجا کشانده است دفاع از ایران عزیزمان است که پرچم یکدست سبز آن یادآور حماسه های هشت سال دفاع مقدس و شهدای بزرگوار همت و باکری است! همانطور که مهندس عزیز، رئیس جمهور دوست داشتنی و نخست وزیر محبوب امام گفته است، آرمان ما «جمهوری اسلامی است نه یک کلام بیشتر نه یک کلام کمتر.» از همین رو امروز آمده ایم  تا انزجار خود را از جمهوری اسلامی و عُمال آن ابراز کنیم و بگوییم که رهبران جنبش ما برای خودشان حرف می زنند! آرمان ما جمهوری ایرانی است نه جمهوری اسلامی، و ما به دنبال برپایی یک حکومت فرادینی و خالی از دین هستیم که البته این نافی مسلمان بودن ما نیست و همانطور که رهبر جنبشمان گفته: جمهوری اسلامی نه یک کلام بیشتر نه یک کلام کمتر!

البته امریکا و اسرائیل و انگلیس در رسیدن ما به اهدافمان هیچ تاثیری نداشته و هیچ کمکی نمی کنند و اصلا پشتیبان ما در این راه سبز امید نیستند، اصلا چه کسی جرأت کرده به آمریکا و اسرائیل و انگلیس بگوید بالای چشمتان ابرو ست، ما امروز اینجا جمع شده ایم تا به کوری چشم دشمنان این سه کشور عزیز بگوییم که «مرگ بر روسیه...مرگ بر روسیه...»

البته حرکت ما یک حرکت صد درصد ایرانی است و حمایتهای مالی و رسانه ای امریکا و انگلیس از جنبش ما در راستای دفاع همیشگی این دولتها و رسانه هایشان از ملتهای مظلوم در اقصی نقاط جهان از جمله اسرائیل است. البته وقتی رسانه به اصطلاح ملی، ما را این قدر مورد ظلم قرار می دهد خوب هر رسانه ی آزاده ای مثل BBC و VOA و FOX NEWS و... هم حتما حق مظلوم را از ظالم خواهد گرفت و با رعایت بی طرفی کامل از جنبش ما حمایت خواهد کرد. باز هم تاکید می کنیم که همه این حمایتها اتفاقی است و حرکت ما هیچ ربطی به دیگران ندارد و هیچ کس هم حق ندارد به دیگران به علت حمایت از ما خورده بگیرد.

البته اینکه جنبش سبز ما در خارج از تهران چندان خریدار ندارد کذب محض است. امروز سراسر ایران سبز بود و ما بی شماریم و تصاویر رسانه ی به اصطلاح ملی هم همه اش آرشیو بود! اما اگر این خبر حتی ذره ای هم به حقیقت نزدیک باشد که به حقیقت نزدیک نیست و ما بی شماریم، با این وجود باز هم فرقی نمی کند، چرا که جان ما فدای ایران است و ایران یعنی تهران. وگرنه رای و نظر شهرستانیها چه اهمیتی دارد وقتی هموطنان به این با سوادی و فرهیختگی و خوش تیپی در تهران داریم. حالا بر فرض شهرستانیهای عزیز هم نظری داشته باشند، مال خودشان است و ضمنا تعدادشان هم در مقابل جمعیت بی شمار ما تهرانیها انقدر انگشت شمار است که اصلا صدایشان به جایی نمی رسد، البته ما دیکتاتور نیستیم و نیز به دنبال آزادسازی ایران از چنگال مزدوران رژیم هستیم و این کار را از شمال تهران شروع کرده ایم و انشالله به غرب تهران هم ختم خواهیم کرد!

و سخن آخر آنکه ما امروز اینجا جمع شده ایم تا همنوا با رهبر فقید انقلاب، امام خمینی، یکصدا فریاد برآوریم که «نابود کردن آرمانهای انقلاب از اوجب واجبات است!» و نیز «پشت ولایت فقیه را خالی کنید تا نظامتان از آسیب در امان بماند!».

باز هم جا دارد که روز اورشلیم، ابتکار هوشمندانه امام عزیز را گرامی بداریم و به همنوعان مظلوممان در جای جای اسرائیل اشغالی بگوییم که زمانی باقی نمانده است تا این اندک فلسطینیهای غاصب و خونخوار را هم به پشتوانه امریکا و انگلیس از خاکهای سرزمین مادریتان بیرون بیندازیم. به امید آزادسازی اورشلیم شریف!


پ.ن۱: اورشلیم نامی است که صهیونیستها برای بیت المقدس انتخاب کرده اند و آن را پایتخت تاریخی و جاودانی خود می پندارند.

پ.ن۲: بدینوسیله شعار برگزیده روز اورشلیم اعلام شد: «روسیه در چه فکریه؟! ایران پر از موسویه!!»

نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

این سروده را دو سال پیش در وصف یکی از دوستان عزیزم سروده بودم! امروز هم برای اولین بار به مناسبت آخرین روزهای اسارت این دوست عزیزم در این ماه مبارک این شعر را رسما منتشر می کنم تا شاید اندکی از ارادت وی به خود کاسته باشم...

رفيق بي ثمر

 

بايست! با تو بُوَم! هان! کجا روي اين سان؟

بايست! با تو ام آري که مي دوي چو سگان

 

نشسته ام که ببينم دگر چه مي خواهي؟

دگر چه مي طلبي؟ گو،  ز جان اين انسان

 

شنو صداي مرا، ده جواب، کن تعجيل

که شهره ي همه باشد، عجولي شيطان!

 

بگويمت که چه شد آشنا شدم با تو

چه شد که دل بسپردم به ذلت و خسران

 

اسير شهوت و دزدي و قتل جان بودم

بشر نه! جانوري ساده تر ز هر حيوان

 

نديدم و بدريدم، دگر نبودم باک

از اين دريدن و از همجواری گرگان

 

چه کودکانه بدادم تو را در اين دل راه

چه بي خبر بشدم همنشين شاهِ دَدان

 

جوانيم بنمودم به پات قرباني

فروختم همه ي آبرو به تکه ي نان

 

رها نمي کندم اين سياه سايه ي شوم

ز من نمي گذرد تا به قبر و گورستان

 

خلاصه اينکه گسستم رفاقتي ديرين

ز پاک يار عزيزی رحيم و بس رحمان

 

رفاقتم بنمودم شروع با شيطان

که واي بر من و از اين فريب آه و فغان

 

شنو کسي که هنوز از رفيق آزادي

شنو ز چون من اسيري به دام اين عُدوان

 

رفاقتي که در آن سويي از دو سو شيطان

مگر خدا برسد دادِ سوي ديگر آن!

 

رفيق بي ثمرم کن گذر از اين بي جان

"مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان!"

محمد صادق- ۱۳۸۶

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

ما گمشدیم! آری! مـــــا گم شدیــــم! می پرسید کجا؟! مگر گمشده می داند کجاست؟ اصلا گم شدن یعنی اینکه نمی دانیم کجاییم دیگر! اما باز هم اگر بخواهم بیشتر راهنماییتان کنم، این هم آدرس... ما گم شدیم بین آرزوهایمان، بین خواسته هایمان، بین ناخواسته هایمان، بین حواس پرتی هایمان، بین سر و گوش جنباندن هایمان، بین غفلتهایمان، بین دانسته هایمان، بین نادانسته هایمان، بین خیالهایمان، بین خوشبختیهایمان، بین بدبختیهایمان، بین نعمتهای مان، بین داشته هایمان، بین نداشته هایمان، بین همسایه هایمان، آشنایانمان، دوستانمان، بین فکر مشغولیهایمان، بین دل مشغولیهایمان...... خلاصه اینکه گم شدیم. خیلی هم کار پیچیده ای نکرده ایم، بین چند چیز ساده گم شده ایم! درست مثل یک بچه ی شر و شورکه آنقدر اسباب بازی دور خود می چیند که بینشان گم می شود، یا مثل بچه ای دیگر که به دنبال نخی می رود که یک سر آن به آب نباتی وصل است و سر دیگر آن را نمی بیند و هرچه به سمت آب نبات می رود تا آن را بردارد و شیرینیش را لحظه ای هم که شده بچشد، آب نبات با آن نخ از زیر دست هایش کشیده می شود! خلاصه انقدر دنبال این آب نبات رفته ایم و آنقدر آن آب نبات از زیر دستمان کشیده شده که حسابی از خانه مان دور افتاده ایم و راه را گم کرده ایم. آری، گم شده ایم دیگر، گم شدن که شاخ و دم ندارد.

حال و روز خودم را که می بینم یاد آن داستان می افتم که شاید شنیده باشید:

فیل بانی از ترس فیلِ رَم کرده ی خود پا می گذارد به فرار! آنقدر هراسان از ترس فیل می دود که دره روبرویش را نمی بیند و پایش می لغزد و روانه ی انتهای دره می شود، اما پیش از آنکه به قعر دره فرو برود، با دو دست خود شاخه ای از یک درخت را می گیرد و پس از اندکی تلوتلو خوردن و تقلٌی، بی آنکه به زیر پای خود نگاهی بکند پاهای خود را نیز روی جسمی گرم که به خیال خود شاخه ای از یک درخت دیگر است قرار می دهد... تا این لحظه از داستان، فیل بان که ترس فیل همه چیز را از خاطرش زدوده بود و پس از اندکی، بیم افتادن به ته دره نیز به هراس وی افزوده شده بود هیچ به اطراف خود دقت نکرده بود، اما پس از لحظاتی مکث و احساسِ سکون، فیل بان چشمهای خود را می گشاید و شروع می کند به ورانداز کردن محیط اطراف خود؛ ابتدای ساکن، مثل هر نجات یافته ای از سقوط، به انتهای دره می نگرد. نیک که می نگرد، اژدهایی دهشتناک در انتهای دره می یابد که با آتشی که از سوراخهای بینی اش خارج می شود هر آن مترصد آن است که فیل بان بیافتد و غذایی برای اژدهای به ظاهر گرسنه فراهم آورد. کمی که نگاه خود را از انتهای دره بالاتر می آورد به زیر دو پای خود می رسد و می بیند که آن جسم گرم که به خیال خویش آن را شاخه ای می پنداشت، در واقع بدن ماریست که سرش درون لانه اش می باشد و مقداری از بدنش بیرون لانه، و وی در واقع دو پای مبارک خود را بر پوست بدن یک مار به ظاهر دراز و سمی قرار داده است و بیم آن می رود که هر آن مار از لانه بیرون بیاید و نیشی عمیق نثار جناب فیل بان کند و بدن خود را از زیر دو پای وی خالی نماید... در همین حالِ پر اضطراب بود که فیلبان صدایی از بالای دستان خود شنید، نیک که به صدا توجه کرد، یافت که صدا، صدای جویدن است و از بالای سرش به گوش می رسد، وقتی روی خود را به بالای دستان خود برگرداند، ابتدا شاخه ای از یک درخت را دید که در واقع مهمترین سرمایه و تکیه گاه اصلی او بود، اما کمی که نگاهش آن سوتر رفت، دو موش سیاه وسفید را یافت که سخت مشغول جویدنند، آن هم جویدن چه! جویدن همان تنها تکیه گاه جناب فیلبان و شاخه درختِ نجات دهنده ی وی. اگر کمی خود را در شرایط فیلبان بخت برگشته قرار دهیم، فیلبانی که در گوشه ای از این دنیا گم شده است و هیچ خبری از محل حضور خود ندارد و در محاصره ی انبوهی از خطرات است، در خواهیم یافت که شرایط وی به غایت وخیم است و هراسناک و هرآن بیم آن می رود که گزندی جدی به وی وارد شود...

اما در همین اثنی جناب فیلبان که همه این مشاهدات دهشتناک را ملاحظه کرده است و به عمق فاجعه ای که در آن گرفتار است پی برده است، به ناگهان چشمش به روبروی خود می افتد که رنگی طلایی در حال خودنمایی کردن است، بهتر که می نگرد، کندویی از عسل می یابد که گرچه پر از زنبور است اما عسلی فراوان در آن به چشم می آید که در حال چکیدن است و با دل فیلبان بازی می کند. عسلی که آنقدر خرامان از کندویش می چکد که یارایِ بردنِ هوش از هر فیلبان گرسنه ای را می تواند داشته باشد. حال لحظه ای خود را جای فیلبان بگذارید، فکر می کنید اگر شما جای آن فیلبان بودید، بین 1- یافتن راهی برای فرار از این شرایط ترسناک و گشتن به دنبال شاخه درختی دیگر برای فرار به سمت بالای دره؛ و 2- پرداختن به آن عسل هوشربا، و نوشیدنِ از جام به ظاهر بسیار شیرینِ زنبورها، کدام کار را انتخاب می کردید؟

شما را نمی دانم، اما من با آنکه می دانم، آن اژدهای انتهای دره همان مرگ است و آن موشهای سیاه وسفید همان روز و شبند و شاخه ی در حال جویده شدن، سرمایه ی گرانمایه ی عمر است و آن مار زیر پا همان امتحانات و ابتلائات معمول و غیرمعمول زندگی ما و آن دره در واقع همین دنیاست، با تمام این وجود و با علم به تمام این نکات، باز هم آن شیرین عسلِ لذات دنیا را برمی گزیدم و به خیال خود، خود را به بی خیالی می زدم و فکر نجات را به پیری موکول می کردم و عسل شیرین دو روزه ی دنیا را برمی گزیدم.

آری، گم شدن این خاصیت ها را هم دارد، فکر کنم بقیه گم شده ها هم مانند من هستند، ترجیحشان دو روزه دنیاست، گرچه واقفند، دنیا دو روز است و ابدیتی بلند در پیش دارد که آن ابدیت بلند هر کجا و هرچقدر باشد وابسته است به همین دو روزِ زود گذر...

می ترسم، هراسانم، بیم دارم که اگر روزی افسوس فرصتهای چون ابر گذشته به سراغم بیاید و همه وجودم را فرا بگیرد و یادی هم از فعلِ گمشده ی پیدا شدن بنمایم، و عذر تقصیر نزد صاحب تقدیر بیاورم که دانستم اشتباه رفته ام، فرصتی نو ده تا خویشتنِ گمشده ام را بار دیگر بیابم... دیر باشد و خطاب فرا برسد، که «اِنَّهم کانوا قبلَ ذلکَ مُترَفین و کانوا یُصِرّونَ عَلی الحِنثِ العظیم... ثم اِنّکم اَیّها الضّالّونَ المُکذِّبون، لَأکِلونَ مِن شَجَرٍ مِّن زَقُّوم، فمالِئونَ مِنها البُطون، فَشارِبونَ شُربَ الهیم، هذا نُزُلُهم یَومَ الدّین...»*

این روزها... سر سفره ی افطار... یادی هم از ما گمشده ها بکنید... باشد که به نفس گرم روزه دارتان... ما هم در بین گم شدن هایمان... لحظه ای پیدا شویم... یاعلی...


* سوره مبارکه واقعه؛ آیات ۴۵ تا ۵۶.

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |