تبليغاتX
بی عمر
بی عمر

...ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر...بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر...

 

آدم و حوا زمانی عورت یکدیگر را دیدند که از درخت نافرمانی خدا میوه چیدند...

 

کاش می شد که این درخت شوم را به کناری برانیم تا لباس یکدیگر بمانیم...


پ.ن: این روزها هوای پر زدن بسیار است اما نه بال پر زدن هست نه مجال آن... برایم دعا کنید...یاعلی...
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

ما گمشدیم! آری! مـــــا گم شدیــــم! می پرسید کجا؟! مگر گمشده می داند کجاست؟ اصلا گم شدن یعنی اینکه نمی دانیم کجاییم دیگر! اما باز هم اگر بخواهم بیشتر راهنماییتان کنم، این هم آدرس... ما گم شدیم بین آرزوهایمان، بین خواسته هایمان، بین ناخواسته هایمان، بین حواس پرتی هایمان، بین سر و گوش جنباندن هایمان، بین غفلتهایمان، بین دانسته هایمان، بین نادانسته هایمان، بین خیالهایمان، بین خوشبختیهایمان، بین بدبختیهایمان، بین نعمتهای مان، بین داشته هایمان، بین نداشته هایمان، بین همسایه هایمان، آشنایانمان، دوستانمان، بین فکر مشغولیهایمان، بین دل مشغولیهایمان...... خلاصه اینکه گم شدیم. خیلی هم کار پیچیده ای نکرده ایم، بین چند چیز ساده گم شده ایم! درست مثل یک بچه ی شر و شورکه آنقدر اسباب بازی دور خود می چیند که بینشان گم می شود، یا مثل بچه ای دیگر که به دنبال نخی می رود که یک سر آن به آب نباتی وصل است و سر دیگر آن را نمی بیند و هرچه به سمت آب نبات می رود تا آن را بردارد و شیرینیش را لحظه ای هم که شده بچشد، آب نبات با آن نخ از زیر دست هایش کشیده می شود! خلاصه انقدر دنبال این آب نبات رفته ایم و آنقدر آن آب نبات از زیر دستمان کشیده شده که حسابی از خانه مان دور افتاده ایم و راه را گم کرده ایم. آری، گم شده ایم دیگر، گم شدن که شاخ و دم ندارد.

حال و روز خودم را که می بینم یاد آن داستان می افتم که شاید شنیده باشید:

فیل بانی از ترس فیلِ رَم کرده ی خود پا می گذارد به فرار! آنقدر هراسان از ترس فیل می دود که دره روبرویش را نمی بیند و پایش می لغزد و روانه ی انتهای دره می شود، اما پیش از آنکه به قعر دره فرو برود، با دو دست خود شاخه ای از یک درخت را می گیرد و پس از اندکی تلوتلو خوردن و تقلٌی، بی آنکه به زیر پای خود نگاهی بکند پاهای خود را نیز روی جسمی گرم که به خیال خود شاخه ای از یک درخت دیگر است قرار می دهد... تا این لحظه از داستان، فیل بان که ترس فیل همه چیز را از خاطرش زدوده بود و پس از اندکی، بیم افتادن به ته دره نیز به هراس وی افزوده شده بود هیچ به اطراف خود دقت نکرده بود، اما پس از لحظاتی مکث و احساسِ سکون، فیل بان چشمهای خود را می گشاید و شروع می کند به ورانداز کردن محیط اطراف خود؛ ابتدای ساکن، مثل هر نجات یافته ای از سقوط، به انتهای دره می نگرد. نیک که می نگرد، اژدهایی دهشتناک در انتهای دره می یابد که با آتشی که از سوراخهای بینی اش خارج می شود هر آن مترصد آن است که فیل بان بیافتد و غذایی برای اژدهای به ظاهر گرسنه فراهم آورد. کمی که نگاه خود را از انتهای دره بالاتر می آورد به زیر دو پای خود می رسد و می بیند که آن جسم گرم که به خیال خویش آن را شاخه ای می پنداشت، در واقع بدن ماریست که سرش درون لانه اش می باشد و مقداری از بدنش بیرون لانه، و وی در واقع دو پای مبارک خود را بر پوست بدن یک مار به ظاهر دراز و سمی قرار داده است و بیم آن می رود که هر آن مار از لانه بیرون بیاید و نیشی عمیق نثار جناب فیل بان کند و بدن خود را از زیر دو پای وی خالی نماید... در همین حالِ پر اضطراب بود که فیلبان صدایی از بالای دستان خود شنید، نیک که به صدا توجه کرد، یافت که صدا، صدای جویدن است و از بالای سرش به گوش می رسد، وقتی روی خود را به بالای دستان خود برگرداند، ابتدا شاخه ای از یک درخت را دید که در واقع مهمترین سرمایه و تکیه گاه اصلی او بود، اما کمی که نگاهش آن سوتر رفت، دو موش سیاه وسفید را یافت که سخت مشغول جویدنند، آن هم جویدن چه! جویدن همان تنها تکیه گاه جناب فیلبان و شاخه درختِ نجات دهنده ی وی. اگر کمی خود را در شرایط فیلبان بخت برگشته قرار دهیم، فیلبانی که در گوشه ای از این دنیا گم شده است و هیچ خبری از محل حضور خود ندارد و در محاصره ی انبوهی از خطرات است، در خواهیم یافت که شرایط وی به غایت وخیم است و هراسناک و هرآن بیم آن می رود که گزندی جدی به وی وارد شود...

اما در همین اثنی جناب فیلبان که همه این مشاهدات دهشتناک را ملاحظه کرده است و به عمق فاجعه ای که در آن گرفتار است پی برده است، به ناگهان چشمش به روبروی خود می افتد که رنگی طلایی در حال خودنمایی کردن است، بهتر که می نگرد، کندویی از عسل می یابد که گرچه پر از زنبور است اما عسلی فراوان در آن به چشم می آید که در حال چکیدن است و با دل فیلبان بازی می کند. عسلی که آنقدر خرامان از کندویش می چکد که یارایِ بردنِ هوش از هر فیلبان گرسنه ای را می تواند داشته باشد. حال لحظه ای خود را جای فیلبان بگذارید، فکر می کنید اگر شما جای آن فیلبان بودید، بین 1- یافتن راهی برای فرار از این شرایط ترسناک و گشتن به دنبال شاخه درختی دیگر برای فرار به سمت بالای دره؛ و 2- پرداختن به آن عسل هوشربا، و نوشیدنِ از جام به ظاهر بسیار شیرینِ زنبورها، کدام کار را انتخاب می کردید؟

شما را نمی دانم، اما من با آنکه می دانم، آن اژدهای انتهای دره همان مرگ است و آن موشهای سیاه وسفید همان روز و شبند و شاخه ی در حال جویده شدن، سرمایه ی گرانمایه ی عمر است و آن مار زیر پا همان امتحانات و ابتلائات معمول و غیرمعمول زندگی ما و آن دره در واقع همین دنیاست، با تمام این وجود و با علم به تمام این نکات، باز هم آن شیرین عسلِ لذات دنیا را برمی گزیدم و به خیال خود، خود را به بی خیالی می زدم و فکر نجات را به پیری موکول می کردم و عسل شیرین دو روزه ی دنیا را برمی گزیدم.

آری، گم شدن این خاصیت ها را هم دارد، فکر کنم بقیه گم شده ها هم مانند من هستند، ترجیحشان دو روزه دنیاست، گرچه واقفند، دنیا دو روز است و ابدیتی بلند در پیش دارد که آن ابدیت بلند هر کجا و هرچقدر باشد وابسته است به همین دو روزِ زود گذر...

می ترسم، هراسانم، بیم دارم که اگر روزی افسوس فرصتهای چون ابر گذشته به سراغم بیاید و همه وجودم را فرا بگیرد و یادی هم از فعلِ گمشده ی پیدا شدن بنمایم، و عذر تقصیر نزد صاحب تقدیر بیاورم که دانستم اشتباه رفته ام، فرصتی نو ده تا خویشتنِ گمشده ام را بار دیگر بیابم... دیر باشد و خطاب فرا برسد، که «اِنَّهم کانوا قبلَ ذلکَ مُترَفین و کانوا یُصِرّونَ عَلی الحِنثِ العظیم... ثم اِنّکم اَیّها الضّالّونَ المُکذِّبون، لَأکِلونَ مِن شَجَرٍ مِّن زَقُّوم، فمالِئونَ مِنها البُطون، فَشارِبونَ شُربَ الهیم، هذا نُزُلُهم یَومَ الدّین...»*

این روزها... سر سفره ی افطار... یادی هم از ما گمشده ها بکنید... باشد که به نفس گرم روزه دارتان... ما هم در بین گم شدن هایمان... لحظه ای پیدا شویم... یاعلی...


* سوره مبارکه واقعه؛ آیات ۴۵ تا ۵۶.

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

شاید این بزرگترین دلیل بر آمدنت باشد، آنهم در آینده ای بسیار نزدیک که:

قُل أَرَأَیتُم إِن أَصبَحَ ماؤُکُم غَوراً، فمَن یَأتِیکُم بِماءٍ مَّعِین (سوره ملک- آیه 30)

بگو: چه می پندارید؟ آن زمان که تمام آب شما به زمین فرو رود کیست که باز آب روان و گوارا نصیبتان می نماید؟

به امید روزی که دیگر منتظر آمدنت نباشیم! چرا که آن روز دیگر آمده ای...

نسیم وصل

نسیم وصل کی خواهی وزیدن؟

سحرگاهان به کی خواهی دمیدن؟

الا باد صبا این دل شده تنگ

رسان پیغام دل شاید شنیدن

صبا! ساقی ما رفته است زین ده

چه خوش جامی ز میزارش چشیدن

صبا از کوی یارم گر گذشتی

بگو جانا ز تو نتوان بریدن

صبا با یار گو هرجا که هستی

ز تو فرمان ز ما با سر دویدن

بگو از تو شنیدم بس ولیکن

«شنیدن کی بود مانند دیدن؟»

به آن خورشیدِ این روزان تیره

بگو تا کی پسِ ابر آرمیدن؟

اگر غفلت به ما راهی بیابد

بگو از ما خطا از تو ندیدن

بگو عیسی نفس! شب گشته غالب

نما بیدار دِه با یک دمیدن

بگو ایوب حال این صبر تا کی؟

بگو تا کی تو را جانا ندیدن؟

بگو خورشید رو تا کی سیاهی؟

بگو تا کی پسِ ابر آرمیدن؟

عزیزا! مَسَّنا! گو با غلامت

شود یوسف ز کنعانش رسیدن؟

دگر یعقوب پیراهن ندارد

به شب در انتظار تو دریدن

چه خوش روزی که بعد از این شب سرد

به زیر سایه ی تو آرمیدن

صبا! در راه خود رو سوی کعبه

مکان مهر را از نو دمیدن

بگو با دربِ کعبه شو مهیا!

«نسیم وصل» میخواهد وزیدن

محمد صادق- ۱۳۸۵

 

نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

آری! باز هم این دو ودیعه الهی و این دو موجود معمولا متضاد، که سخت یکجا جمع می شوند، در وجود آدمیزادی از خیل آدمیان مشغول جنگ اند و دعوا و مشاجره؛ که هر یک در یک انتخاب مهم سهمی می خواهند و گاها این سهمها با یکدگر در تناقصند. در طول این چند سال وجیزه های ناتمام زیادی در حالات متفاوت روحی برای این دو موجود در ظاهر متضاد سروده ام که در پی آمده است، این روزها هم گویا حال، حالِ نامناسبِ همان روزهاست، این نوشته را به مرور سروده های گذشته ام اختصاص می دهم که هر یک اندکی از تلاطم این قلب نا آرام را در زمان سروده شدنِ خود کاسته اند. باشد که روزگاری فرا برسد که هر دو را باهم بر روی مرکب وجود سوار ببینیم.

عقل و عشق اندر کلامِ «عُق» بدارند اشتراک!

آن دو را یکجا نیابی، در هوا یا روی خاک

 

عقل و عشق اندر رفاقت مثل سنگ وشیشه اند

در زمان وصل یاران شیشه می گردد هلاک...

 

***

 

باز پیکاریست بین عقل و عشق                ای حریفان راه را خالی کنید

سخت می تازد به سوی دل، هوار!         عقل می آید به دل حالی کنید

رستم و سهرابها را گو بیا!                     جمله در این جنگ نقالی کنید

پیشگویان بهر پیروز زمین                          گر توانستید رمالی کنید...

 

***

 

آب عقل و عشق در یک جو نریزد، ای هوار!

در بیاورد این دو ضد از روزگار من دمار!

 

بارها در این دو راهی مات و حیران مانده ام

قلب گوید رو! ولی عقل «آیه» می گوید بیار

 

از چرا پر کرد عقلم این دو گوش بی خیال

عشق برد از دل قرار از بس که می زد دیگ و دار

 

این یکی تا چون نمی گفتیش بی تاب و قرار

وان دگر بودش ز هر چون و چرایی الفرار

 

خواستم راحت کنم این هر دو را از یکدگر

حیف دل منزل نگیرد بی رکاب و بی سوار...

محمد صادق


پانوشت ۱: عرض تبریک به مناسبت ایام خجسته اعیاد شعبانیه و عید گذشته ی مبعث که مطلبی راجع به آن روز عزیز حاضر بود که به علت مشغول بودن به امتحانات فرصت نگارشش حاصل نشد.

پانوشت ۲: قرار بود این نوشته داستانی باشه با عنوان «جانشینی پادشاه و درِ زندان» که انشالله در مطالب بعدی آورده خواهد شد.

پانوشت ۳: این روزها شدیدا محتاج به دعای دوستان هستم، ما رو در این ایام مبارک از دعای خیر خودتون به هیچ وجه محروم نکنید...یاعلی...

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

مـــــولای یـــــا مـــــولای...

انت الدلیل و انا المتحیر

و هل یرحم  المتحیر الا الدلیل

سرنوشت اول: این مطلب به علت اینکه پایش احتمالا بسیار بلند است و به تدریج بلندتر هم می شود! بجای پانوشت، سرنوشت دارد.

سرنوشت دوم: خاطرم هست که بی عمر در «مطلع» خود می خواست از حافظ بنویسد، اصلا نام «بی عمر» را نشان خود قرار داد تا از زبان حافظ مجنون صفت، بگوید که بی عمر زنده است و هرگز روز فراق را عمر نمی انگارد!(بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار...روز فراق را که نهد در شمار عمر) با مروری به موضوعات این وبلاگ که در ستون سمت چپ قرار گرفته است، حتما نام زیبای خواجه حافظ شیرازی را خواهید دید که بر اثر کلیک کردن بر روی آن نام درخشان، صفحه ای باز خواهد شد که متاسفانه از 8ماه پیش تا امروز بر خلاف تعهدی که داده شده بود بیش از یک مطلب را درون خود نمی بیند. نه اینکه مطلبی نبود، چرا، اتفاقا مطالب فراوان بود، کما اینکه در همین مدت یک رساله نسبتا مفصل در قالب تحقیق درس ادبیات در همین مدت با موضوع «یوسف و حافظ» نگاشتم، که در قالب نشریاتی دانشجویی، بخشهایی از آن هم در اختیار تعدادی از دوستان شریفِ هم دانشگاهی قرار گرفت! اما خوب متاسفانه آنقدر پرداختن به مسائل روز ما را به مسائل روز مشغول کرد! که دیگر مجالی برای پرداختن به حافظ عزیز و اشعار عزیزتر از جانش در این وبلاگ یافت نشد. این سرنوشت تذکری بود برای خودم که انشالله در آینده ای بسیار نزدیک و اتفاقا در راستای موضوع جدید وبلاگ یافته های کم ارزش خود را پیرامون ابیات ارزشمند دیوان پرنور حافظ از طریق بی عمر عرضه نمایم.


>>ادامه مطلب را در اینجا ببینید<<
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

اماما! نیستی که ببینی بیست سال بعد از رحلتت در نبود تو چگونه امتت به انحراف رفته اند و به جان یکدگر افتاده اند...

امشب می خواستم به حال تنهایی های سیدعلی خامنه ای زار زار بگریم...

خدایا رهبر عزیزمان را در سایه عنایات ولیعصر محفوظ بدار و به ما توفیق بده تا نهضت خمینی را بدستان پربرکت مهدی موعود برسانیم...

نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

می خواستم چند روزی ننویسم، می خواستم نظر خود را راجع به خیلی از اتفاقاتی که این روزها در سیاست ما می افتد ننویسم، با اینکه عنوانی که در بلاگفا برای وبلاگ خود برگزیده ام «سیاسی-اجتماعی» است اما می خواهم مدتی حداقل سیاسی ننویسم. نه اینکه قلم در دستانم به سیاسی نوشتن نمی چرخد، نـــه! بلکه می خواهم کمی افسار این قلمِ خونین دل را در دست بگیرم و به سکوت دعوتش کنم! مصداق برای افسار گسیختگی می خواهید؟ این هم مصداق:

می خواهم نظر خود را راجع به نخستین بیانیه ی انتخاباتی جناب کروبی که در آن به احترام به خرد جمعی اشاره شده است ننویسم! می خواهم نظر خود را راجع به بازی سیاسی آقای خاتمی و آقای موسوی (به ترتیب رئیس جمهور و نخست وزیر مردمی سابق) در اعلام کاندیداتوری ننویسم و ننویسم که چگونه مردم (این وسیله های همیشگی) در این بین فراموش شده اند! می خواهم ننویسم از اینکه چرا آقای احمدی نژاد در روز ۲۲بهمن وقتی می خواست آمار پیشرفتهای ایرانِ بعد از انقلاب را بدهد فقط از آمارهای 3سال از این 30سال یاد می کرد«57و 83و 87»! نمی خواهم از این بنویسم که چرا بعد از 2سال اجرای طرح امنیت اجتماعی تازه امروز(5ماه پیش از انتخابات) جناب احمدی نژاد یاد این افتاده اند که نیروی انتظامی حق ورود به حریم شخصی افراد را ندارد! می خواهم از حماقت رسانه های دیوانه ی غربی در کوچک جلوه دادن حضور میلیونی مردم در راهپیمایی باشکوه 22 بهمن ننویسم. اینها فقط مشتی نمونه خروار بود که بدانید چرا این روزها این موجودِ بی عُمر می خواهد برای یک مدت، کلاً سیاسی ننویسد. می دانید! باید فیلترهایم را عوض کنم، مدتی بود که زیاد در فضای سیاست نفس کشیده بودم، خودتان می دانید نفس کشیدن در این فضای دودآلود کار هر کسی نیست! راستش ششهایم طاقت این همه دود را ندارند. شاید بگویید که چه زود بریده ام من که هنوز چیزی ندیده ام! من هم خدمتتان عارضم که حقیر از سیاست نبریده ام بلکه خسته شده ام از سیاستی که قرار بود روزی وسیله رشد انسان را فراهم کند، و امروز این انسان است که وسیله رشد سیاست را فراهم می کند! بله! من از این سیاست بریده ام.

من شما را به یک تَحدّی بزرگ دعوت می کنم! اینجا و از همین تریبون به جرأت اعلام می کنم که: ما یک انسان پاکِ سیاستمدار، عُمراً نداریم! اینطور هم نگاهم نکنید! «فأتوا بسورةٍ من مثله!» اگر شما توانستید برای من یک سیاستمدارِ صادق بیاورید من هم حرف خود را پس می گیرم! آن آب است که عده ای انسانِ پاک، هنر آن را دارند که در آن فرو بروند و خیس نشوند، ضمنا این افراد پاک برای تنفس در آب نیازی به آبشُش هم ندارند چرا که اگر واقعا پاک باشند برای تنفس به سطح آب می آیند و اکسیژن استنشاق می کنند نه آب. ولی دنیای سیاست یک لجنزار است نمی شود در لجنزار فرو رفت و لجنی نشد! نمی شود در لجنزار فرو رفت لجنشُش نداشت! ممکن است شما بگویید فلانی و فلانی که آدمهای پاکی بودند و سیاسی هم بودند! اما من می گویم که خیر آنها یا پاک بودند یا سیاسی، مثل غذا که یا خوشمزه است یا بهداشتی! مثلا به ظن من امام خمینیِ عزیز سیاسی نبود بلکه پاک بود! اصلا به خاطر همین بود که پیش مردم اینقدرعزیز بود و مردم هم او را از صمیم قلب می پرستیدند. او با مردم رو راست بود، برای خودش دنبال جایگاه بین مردم نمی گشت، اصلا اهل سیاسی کاری با مردم نبود، اگر هم جایی سیاست به خرج می داد نسبت به دشمنان ایران بود نه مردم ایران.

خلاصه اینکه می خواهم یک مدت که متناسب است با میزان طاقتم در مقابل سیاسی کاریهای این سیاستمدارانِ آلوده از سیاست چیزی ننویسم. می خواهم اندکی راجع به این موجود گمشده بنویسم، موجودی که روزی قرار بود خروجی انقلاب اسلامی ایران باشد، موجودی که پدران ما روزی فقط و فقط برای آزاد شدن این موجود از شر طاغوت خون دادند و شعار دادند و اسیر شدند و شکنجه کشیدند. می خواهم کمی راجع به انسان بنویسم. این موجود مشغول، این موجود سرِ کار، این موجود سرگرم، این موجود فراموشکار، این موجود حریص که حرص بدست آوردن همه چیز در این دنیا را می خورد جز خودش! سلام انسان و خداحافظ سیاستِ افسار گسیخته ای که انسان محوری در تو به فراموشی سپرده شده است. اگر روزی دوباره سراغت آمدم می خواهم تو را مثل روز اول دوباره حول انسان بیابم نه دورِ هیچ چیز دیگر. به امید آن روز...

قربان این شمس الدین محمدِ خودمان بروم که چه خوش گفت:

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح                    هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلب                 کآن سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

هرکه را خوابگه آخر مشتی خاک است              گو چه حاجت که بر افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آنِ تو شد                       وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی            دام تزویر مکن چون دگران قرآن را!


پانوشت۱: نه چندان بی ربط: خارج از گود1 ، خارج از گود2

پانوشت۲: یه نگاهی به نظرات بندازید، عده ای به تحدی جواب دادند. حقیر هم به اندازه مطلب بالا بلکه بیشتر در جواب تحدی قلم فرسایی کردم، مثلا قرار بود دیگه سیاسی ننویسم!

نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

سه و پنج!

یکی دو دوتای تو

یکی دو دوتای من...

می بینی

         حتی دو دوتایمان هم

                              گاهی فرق می کند.

اما نگران نباش!

میانگینمان چهار است،

                         گاهی

                           با میانگین هم می شود

                                                 خوب زندگی کرد...

نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

ساعتِ نرم، هنوز هم بیدار نشده است!

یادم می آید یکی از معلمهایم می گفت: «خاصیت زمان این است که وقتی از پایین به بالای آن می نگری بسیار دور و دیرگذر به نظر می رسد ولی وقتی از بالا به پایین نگاهش می کنی بسیار نزدیک است و زودگذر.» انصافا هم حرف درستی است. هر وقت در حال دست و پنجه نرم کردن با یکی از مشکلات روز مره مان هستیم، اصلا انگار زمان ایستاده و نمی گذرد، اما وقتی روز بعد به مشکل دیروزمان می نگریم، یا از آن بدتر، وقتی سال بعد به دردهای سال گذشته مان نگاه می کنیم، انگار مثل برق و باد همه چیز گذشته است. نمونه اش هم همین وبلاگ من، الان من آرشیو دارم، آرشیو آذر ماه! به همین زودی یک ماه گذشت.ساعت نرم!

اما چند وقتی است زمان برایم نمی گذرد. امشب وقتی برگشتم و خاطرات هفت ماه گذشته ام را مرور کردم دیگر احساسم مانند گذشته نبود، این بار وقتی از بالا هم به پایین نگاه می کردم، زمان برایم همان قدر طولانی می نمود که وقتی از پایین به بالا. احساس می کنم که این چند وقت برایم به اندازه یک عمر گذشته است، طولانی تر از همیشه...

به دلیلش فکر کردم که چه بلایی سرم آمده است؟ چه اتفاقی بر من گذشته که اینطور زمان برایم ثابت و دیرگذر شده است؟ گویا پاره های گوشتم میانِ عقربه های زمان گیر کرده اند و نمی گذارند حرکت کند...

نمی دانم، اما شاید مهمترین دلیل این سختی، انتظار است، انتظاری جان فرسا و کشنده برای رویایی مه آلود! یا شاید هم دلیلش بوته های آتشینِ آزمایشهای سختی است که خدایم خواسته من در آنها بسوزم و هنوز هم این سوختن ادامه داشته باشد... چقدر این زمان برایم سخت می گذرد...

راستی! ساعت نرم که یادتان هست؟ ـ همان ساعتی که شعری برایش گفته بودم و در مطلب دومم برایتان آورده بودم ـ چند وقتی است خاک رویش را گرفته است، دیگر دارد نگرانم می کند. برایش دعا کنید! هنوز هم بیدار نشده است...

نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت توسط محمد صادق باطنی| |

به نام خداوند بخشاینده مهربان

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار                 روز فــــراق را که نهد در شـــمار عــــــمر

مدتی بود که حرفهای زیادی در گلویم مانده بود. نمی دانستم با آنها چه کنم. آنقدر پشت دیوار دلم جمع شده بود که دیگر می ترسیدم آن دیوار را توان ایستادن نباشد. دنبال جایی می گشتم که آنها را بگویم شاید خریداری برای آن حرفها یافتم. حرفهایی گاه عاشقانه و گاه عاقلانه، گاه عارفانه و گاه فیلسوفانه، گاه به نظم و گاه به نثر،گاه یافته ای درونی و گاه پژوهشی بیرونی، گاه تبشیر و گاه تنذیر، گاه شعر خودم و گاه شعر دیگری، گاه فرهنگی-ادبی و گاه اجتماعی-سیاسی، گاه یک حرف قشنگ و گاه یک حرف زشت! و کلی گاه گاه دیگر...

چاره را در نوشتن یافتم. فعلی که بسیار سینه ها را در تاریخ بشر آرام کرده است و حرفهای آنها را ماندگار. دیدم چه جایی بهتر از این فضای مجازیِ هزاره سوم که عاقلان زیادی را دیوانه خود کرده است. من هم دل خود را به این دارالمجانین زدم تا شاید طرحی نو در اندازم و برای آشفته گویی های خود خواننده ای یا خریداری یا عاشقی یا دیوانه ای بیابم! اما این را بگویم که در این وبلاگ مطالب مربوط به حافظ شیرازی را به صورت تخصصی تا انتهای امر وبلاگ نویسی دنبال خواهم کرد، شما هم اگر علاقه مند (همون دیوونه خودمون) به اشعار و معجزات خواجه شیرازید خوشحال می شوم که مرا در شناخت بیشتر او و اشعارش کمک کنید. امیدوارم که همه ما چون آن عاشق شیرازی بتوانیم نقشی ماندگار در این صحنه ی یکتا از خودمان به یادگار بگذاریم. مطلعم را با این مقطع از او به پایان می رسانم:

حافظ سخن بگوی که در صفحه جهان                          این نقش مانَد از قلمت یادگار عمر

نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت توسط محمد صادق باطنی| |