...ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر...بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر...
مـــــولای یـــــا مـــــولای... انت الدلیل و انا المتحیر و هل یرحم المتحیر الا الدلیل سرنوشت اول: این مطلب به علت اینکه پایش احتمالا بسیار بلند است و به تدریج بلندتر هم می شود! بجای پانوشت، سرنوشت دارد. سرنوشت دوم: خاطرم هست که بی عمر در «مطلع» خود می خواست از حافظ بنویسد، اصلا نام «بی عمر» را نشان خود قرار داد تا از زبان حافظ مجنون صفت، بگوید که بی عمر زنده است و هرگز روز فراق را عمر نمی انگارد!(بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار...روز فراق را که نهد در شمار عمر) با مروری به موضوعات این وبلاگ که در ستون سمت چپ قرار گرفته است، حتما نام زیبای خواجه حافظ شیرازی را خواهید دید که بر اثر کلیک کردن بر روی آن نام درخشان، صفحه ای باز خواهد شد که متاسفانه از 8ماه پیش تا امروز بر خلاف تعهدی که داده شده بود بیش از یک مطلب را درون خود نمی بیند. نه اینکه مطلبی نبود، چرا، اتفاقا مطالب فراوان بود، کما اینکه در همین مدت یک رساله نسبتا مفصل در قالب تحقیق درس ادبیات در همین مدت با موضوع «یوسف و حافظ» نگاشتم، که در قالب نشریاتی دانشجویی، بخشهایی از آن هم در اختیار تعدادی از دوستان شریفِ هم دانشگاهی قرار گرفت! اما خوب متاسفانه آنقدر پرداختن به مسائل روز ما را به مسائل روز مشغول کرد! که دیگر مجالی برای پرداختن به حافظ عزیز و اشعار عزیزتر از جانش در این وبلاگ یافت نشد. این سرنوشت تذکری بود برای خودم که انشالله در آینده ای بسیار نزدیک و اتفاقا در راستای موضوع جدید وبلاگ یافته های کم ارزش خود را پیرامون ابیات ارزشمند دیوان پرنور حافظ از طریق بی عمر عرضه نمایم. «به دنبال چه میگردیم؟» آری! این همان سوال اساسی آدمی است که از روز نخست خلقت خود به آن پرداخته است؟ آدمی که از سرِ سردرگمی در پیچ و خم این سوال، زندگی می کند، اما بی عمر! که شاید تمام دعواهای بشر هم تا امروز در پی یافتن پاسخ همین سوال اساسی بوده است. سوالی که بارها خیال شده که به آن پاسخ داده شده و قلمهای فراوانی برای پاسخگویی به آن فرسوده شده است، عمرهای فراوانی در راه پاسخگویی به آن به پایان رسیده، خونهای فراوانی در راه یافتن پاسخ آن ریخته شده و سختیهای فراوانی به آدمی تحمیل شده است. اما هنوز هم که هنوز است بشر، پاسخی آرامش بخش و قانع کننده برای پاسخگویی به آن پیدا نکرده است. بشری که هنوز هم بعد از این همه سال عمر، نمی داند که به دنبال چه میگردد. در این سلسله نوشته ها به این سوال خواهیم پرداخت، دقت کنید! به این سوال خواهیم پرداخت و نه به پاسخ آن، که نفهمیدن سوال بزرگترین دلیل نیافتن پاسخ است و فهم سوال نیمی از پاسخ؛ شیوه پرداختنمان به این سوال با طرح چند معما، بیان چند داستان، و بازگویی چند روایت و چند شعر است که شاید بسیاری از آنها را پیش از این هم شنیده باشیم، اما از زاویه دید این نوشته به آنها ننگریسته باشیم. شما هم اگر مانند تمام پدران و مادرانتان به این موضوع اساسی در دوران حیاتتان اندیشیده اید این سلسله نوشته ها را دنبال کرده و بی عمر را در راه تکمیل این نوشته و فهم این سوال و یافتن پاسخی برای آن کمک کنید. به امید آنکه روزی برسد که همه انسانهای سردر گم در زیر این سنگ له کننده عصاریِ زمانه، سوالهای زندگیشان را خوب بفهمند و پاسخی برای آنها بیابند که اندکی جان جویای حقیقتشان را سیراب نمایند. *** برای شروع و به عنوان بحث اول؛ سعی کنید به این 3 معما پاسخ دهید. ممکن است پیش از این، این سوالها را دیده و جوابهایشان را داشته باشید، در هر صورت تمام تلاش این نوشته بر این نکته است که دریچه ای تازه برای نگریستن به سوالات زندگیمان بگشاید. پس بار دیگر به این سوالات از زاویه ی این نوشتار نگاه کنید. اگر هم معماهایی به مانند سوالات مطرح شده در این متن سراغ دارید ما را هم از آنها محروم نکنید. انشالله که پیگیری این متن در نوشته های بعدی همه مان را اندکی به پاسخ سوال مطرح شده در عنوان این متن یاری کند... حالا سوالها: ۱- فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند. راننده چند سال دارد؟! (اگه قبلا اینا رو نشنیده بودید یه کوچولو بهشون فکر کنید و بعد برید سراغ پاسخها در ادامه متن) و حالا (پس از اندکی تامل) پاسخها: 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد! چون جمله اول سوال می گوید «تصور کنید که راننده اتوبوس هستید.» 2 - بازمانده ها را دفن نمی کنند، چرا که آنها جان سالم به در برده اند! شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شده اید. و نتیجه گیری موقت: این سه سوال یک نشانه خیلی کوچک از این نکته پسیار مهم بود که در حین حل مسئله بیشتر از پاسخ بایست به سوال بدبین بود. شما هم مثل من به احتمال فراوان اولین بار که با این سوالات مواجه شدید ابتدا به پاسخ آنها پرداختید، اما بعد دیدید که مشغول تلف کردن وقتتان بوده اید، چرا که بعد از فهمیدن سوال، پاسخ را در خود آن یافتید. پس نتیجه اینکه، گام نخست در حل هر مسئله ای، فهم خوب صورت مسئله است که به قول قدیمیها فهمیدن سوال نیمی از یافتن پاسخ است. ممنون از تحملتان، در نوشته های بعدی این موضوع را با مثالهایی دیگر بررسی خواهیم کرد تا بیشتر به اهمیت این موضوع پی ببریم.
پایان قسمت اول
>>ادامه مطلب را در اینجا ببینید<<
۲- این سوال حقوقی است. هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟
۳- من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور چنین چیزی امکان دارد؟!
3 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی. به یاد بیاورید «فقط یکی از آنها» نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست. یک سکه 5 تومانی داریم!
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت
توسط محمد صادق باطنی| |
نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت
توسط محمد صادق باطنی| |

