...ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر...بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر...
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا... ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم: حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا... دكتر علی شریعتی «به دنبال چه میگردیم؟» آری! این همان سوال اساسی آدمی است که از روز نخست خلقت خود به آن پرداخته است؟ آدمی که از سرِ سردرگمی در پیچ و خم این سوال، زندگی می کند، اما بی عمر! که شاید تمام دعواهای بشر هم تا امروز در پی یافتن پاسخ همین سوال اساسی بوده است. سوالی که بارها خیال شده که به آن پاسخ داده شده و قلمهای فراوانی برای پاسخگویی به آن فرسوده شده است، عمرهای فراوانی در راه پاسخگویی به آن به پایان رسیده، خونهای فراوانی در راه یافتن پاسخ آن ریخته شده و سختیهای فراوانی به آدمی تحمیل شده است. اما هنوز هم که هنوز است بشر، پاسخی آرامش بخش و قانع کننده برای پاسخگویی به آن پیدا نکرده است. بشری که هنوز هم بعد از این همه سال عمر، نمی داند که به دنبال چه میگردد. در این سلسله نوشته ها به این سوال خواهیم پرداخت، دقت کنید! به این سوال خواهیم پرداخت و نه به پاسخ آن، که نفهمیدن سوال بزرگترین دلیل نیافتن پاسخ است و فهم سوال نیمی از پاسخ؛ شیوه پرداختنمان به این سوال با طرح چند معما، بیان چند داستان، و بازگویی چند روایت و چند شعر است که شاید بسیاری از آنها را پیش از این هم شنیده باشیم، اما از زاویه دید این نوشته به آنها ننگریسته باشیم. شما هم اگر مانند تمام پدران و مادرانتان به این موضوع اساسی در دوران حیاتتان اندیشیده اید این سلسله نوشته ها را دنبال کرده و بی عمر را در راه تکمیل این نوشته و فهم این سوال و یافتن پاسخی برای آن کمک کنید. به امید آنکه روزی برسد که همه انسانهای سردر گم در زیر این سنگ له کننده عصاریِ زمانه، سوالهای زندگیشان را خوب بفهمند و پاسخی برای آنها بیابند که اندکی جان جویای حقیقتشان را سیراب نمایند. *** برای شروع و به عنوان بحث اول؛ سعی کنید به این 3 معما پاسخ دهید. ممکن است پیش از این، این سوالها را دیده و جوابهایشان را داشته باشید، در هر صورت تمام تلاش این نوشته بر این نکته است که دریچه ای تازه برای نگریستن به سوالات زندگیمان بگشاید. پس بار دیگر به این سوالات از زاویه ی این نوشتار نگاه کنید. اگر هم معماهایی به مانند سوالات مطرح شده در این متن سراغ دارید ما را هم از آنها محروم نکنید. انشالله که پیگیری این متن در نوشته های بعدی همه مان را اندکی به پاسخ سوال مطرح شده در عنوان این متن یاری کند... حالا سوالها: ۱- فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند. راننده چند سال دارد؟! (اگه قبلا اینا رو نشنیده بودید یه کوچولو بهشون فکر کنید و بعد برید سراغ پاسخها در ادامه متن) و حالا (پس از اندکی تامل) پاسخها: 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد! چون جمله اول سوال می گوید «تصور کنید که راننده اتوبوس هستید.» 2 - بازمانده ها را دفن نمی کنند، چرا که آنها جان سالم به در برده اند! شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شده اید. و نتیجه گیری موقت: این سه سوال یک نشانه خیلی کوچک از این نکته پسیار مهم بود که در حین حل مسئله بیشتر از پاسخ بایست به سوال بدبین بود. شما هم مثل من به احتمال فراوان اولین بار که با این سوالات مواجه شدید ابتدا به پاسخ آنها پرداختید، اما بعد دیدید که مشغول تلف کردن وقتتان بوده اید، چرا که بعد از فهمیدن سوال، پاسخ را در خود آن یافتید. پس نتیجه اینکه، گام نخست در حل هر مسئله ای، فهم خوب صورت مسئله است که به قول قدیمیها فهمیدن سوال نیمی از یافتن پاسخ است. ممنون از تحملتان، در نوشته های بعدی این موضوع را با مثالهایی دیگر بررسی خواهیم کرد تا بیشتر به اهمیت این موضوع پی ببریم.
پایان قسمت اول صرفنظر کردن، فرض کردن، تقریب زدن و حدود گرفتن، همه و همه عباراتی آشنا برای کسانی است که با علوم فنی و مهندسی سر و کار دارند. در علوم مهندسی به راحتی می شود از خطای 20% و حتی بیشتر به سادگی چشم پوشی کرد. این اتفاق یک امر رایج است که در یک امتحان پنج نفر از یک سوال نمره کامل بگیرند ولی جواب آخر هیچیک از آنها با یکدیگر یکسان نباشد. در علوم خطاپذیر و خوشبختانه تجربه پذیر فنی و مهندسی اگر یک مهندس آشنا به تکنیکهای حدس و خطا نباشد کلاهش پس معرکه است! چرا که خیلی از اوقات با مسائلی مواجه می شود که تعداد مجهولات در آن بیشتر از تعداد معلومات است و در نتیجه مهندس خود را ناچار به حدس زدن و در نتیجه خطا کردن می بیند و آنقدر خطا می کند تا نهایتا به یک جواب تقریبا درست برسد!! حتما برایتان پیش آمده است که در یک امتحان به جوابی دقیق و رُوند رسیده اید ولی به جای خوشحال شدن از این جوابِ سر راست بیشتر ناراحت و نگران شده اید که نباید اینطور می شد و جوابم اینقدر دقیق در می آمد! البته در برخی از موضوعات و شاخه های مرتبط با علوم فنی ابعاد کوچک و دقتهای بالا از ارزش بالایی برخوردارند. اما همه می دانیم که این موضوعات در اقلیت قرار دارند و اساسا یک مهندس خوب و دانا با تقریب زدن و صرفنظر کردن و خطا کردن زنده است. حال این سوال مطرح می شود که آیا در زندگی حقیقی هم می شود با اصول مهندسی مشکلات پیش روی بشریت را حل کرد؟ امروزه وقتی از تکنولوژی صحبت به میان می آید تمام اذهان ابتدا به سمت صنعت و در نتیجه علوم مهندسی معطوف می شود. صنعتِ پیشرفته تر به معنای تکنولوژی برتر است. و کشوری که در عرصه تکنولوژی برتر است در معادلات جهانی خود را بالاتر از دیگر کشورها دیده و در نتیجه اختیارات قانونی بیشتری خواهد داشت! از همین روست که در اصطلاحات بین المللی کشورها را به دو دسته صنعتی و غیر صنعتی تقسیم می کنند. صنایع نفت و گاز و پتروشیمی، صنایع هوافضا، صنایع هسته ای، صنایع معدنی، صنایع خودروسازی و حتی صنایع ورزشی و پزشکی تنها مثالهایی هستند از عرصه گسترده صنعت که گاه کشورهای به اصطلاح صنعتی آنها را به انحصار خود درآورده اند. پس می توان در یک جمله گفت که کشوری در جهان امروز پیشرفته تر است که در علوم مهندسی پیشرفت چشمگیرتری داشته باشد. پیش از این دیدیم که مهمترین ویژگی یک مهندس قدرت او در محاسبات است که این قدرت به مهارت او در صرفنظر کردن، تقریب زدن، حدود گرفتن حدس و خطا و مهارتهایی از این دست بر می گردد. این ویژگی او باعث شده است تا امروز علوم مهندسی و در نتیجه صنعت هم از این تواناییها بی بهره نباشد. امروزه انحصارطلبی در علوم مرتبط با تکنولوژی یک امر رایج و مورد قبول است. راحتترین چیزی که امروز در صنعت از آن صرفنظر می شود انسان است، مثلا به خاطر اینکه کشوری تحت سلطه تفکریست که با یکی از کشورهای انحصارطلب ناسازگار است مردمی که در آن کشور زندگی می کنند بایست از دستیابی از بسیاری از علوم و فنون که در بهبود شرایط زندگی آنها موثر است محروم نگاه داشته شوند. یا خیلی از اوقات ملتهایی که به لحاظ علمی از رشد کمتری برخوردار بوده اند به علت عقب مانده بودن و به اصطلاح جهان سوم بودن بایست عقب مانده باقی بمانند تا خدای نکرده نتوانند در مقابل قدرتهای بزرگ قد علم کنند. در کشورهای صنعتی این روزها در امری فراگیر شرکتها و کارخانه های بزرگ صنعتی از بخش عظیمی از کارکنان خود صرفنظر می کنند و به قول خودشان تعدیل نیرو می نمایند. پیشرفت یک کشور جهان سومی بیشتر از اینکه وسیله آرامش و رفاه مردمش را فراهم کند صرف رقابتهای بین المللی و فخرفروشی به کشورهای دیگر می شود. امروز کشورهای در حال توسعه برای اینکه بخواهند از آثار پیشرفت صنعت در زندگی خود برخوردار شوند بایست کاسه گدایی خود را به سوی کشورهای به اصطلاح ابرقدرت دراز کنند، امروز علم فقط با پول معاوضه نمی شود، بلکه با شرف و عزت یک ملت معاوضه می شود. چند وقت پیش در خبرها آمد که آمریکا قصد دارد کشور امارات متحده عربی را به تجهیزات لازم برای دستیابی به انرژی صلح آمیز هسته ای تجهیز کند و بدین ترتیب امارات را به عنوان یک الگوی موفقیت در راه پیشرفت و توسعه به جهانیان(به ویژه بعضی از همسایه های این کشور) معرفی کند. حتما عبارت دبی 2010 را شنیده اید، شهری که تا یک سال دیگر به یکی از زیباترین و پیشرفته ترین شهرهای جهان تبدیل می شود. فکر می کنید رمز این پیروزی چشم گیر در کشور امارات چیست؟ آیا شما دلیلی جز سر خم کردن در مقابل کشورهای زورگو و مطیع فرامین آنها بودن دارید؟ آری! در دنیای امروز پیشرفت کردن (با الگوی غربی) هزینه دارد، هزینه ای که دیگر این روزها گزاف دانسته نمی شود. هزینه ای به بهای شرف و عزت بشریت. صنعتی که قرار بود در خدمت انسان باشد امروز خود، انسان را به غلامی گرفته است. امروزه در جهان زبانی زبان بین المللی است که در کشور صنعتی تر رواج داشته باشد. فرهنگی در بین مردم جهان بارزتر است که از کشور پیشرفته تر به لحاظ تکنولوژی نشأت گرفته باشد. امروز بشر خود را حدودا خوشبخت می داند، سعادت خود را در دنیا و علوم دنیوی تقریب می زند، گاهی به سادگی از حقوق خود صرفنظر می کند و خطاپذیری در او به اوج خود رسیده است. و خلاصه اینکه «انسان صنعتی» در زیر چرخهای صنعت خرد می شود و از وجودش صرفنظر می شود غافل از آنکه روزی قرار بود فرا برسد که با پیشرفت علم و تکنولوژی «صنعت انسانی» در خدمت انسان و راهگشای مشکلات بشر و در خدمت او باشد. به امید روزی که دیگر نشود به سادگی از حقوق انسان صرفنظر کرد، یک درصد خطا هم برای انسان زیاد باشد، غصه انسان دوباره همین تقریبهای نادرست باشد و خلاصه انسان صنعتی شده که امروز به دور محور علم می گردد، دوباره بتواند بر اریکه قدرت باز نشسته و شاهد آن باشد که علم بر محور او می چرخد.
پانوشت۱: این مطلب به درخواست یکی از دوستان برای یکی از نشریه های درون دانشگاه نوشته شد. پانوشت۲: Negligible = یک لغت رایج در علوم مهندسی به معنای: قابل صرف نظر، ناچیز. اینجا حجاز است.این روزها کاروانهای زیادی از سراسر جهان از شهرها و دیارهای گوناگون عازم این سرزمین اند. اما در میان این خیل عظیم کاروانی است که می خواهد از این سرزمین رهسپار دیار دیگری شود. کاروانی از مکه به سوی کوفه. هیچ کس از مقصودشان آگاه نیست. کسی نمی داند که چه امریست واجبتر از حج که آنان را به ترک این فریضه رهنمون کرده است. همه این هجرت را اشتباه می شمارند. عده ای می گویند آنها می روند تا حکومتی نو بسازند و جایگاه از دست رفته شان را بازیابند. عده ای می گویند آنها دیوانه اند، انتهای این سفر مرگ حتمی است و نابودی، یزید هرگز نخواهد گذاشت پای حسین به کوفه برسد، با او در افتادن دیوانگی است. عده ای می گویند از حسین بعید است، با اهل بیت، بدون یار و ابزار جنگ به مصاف دشمن تا دندان مسلح رفتن! الحق که او نمی داند چه در پیش رو دارد. عده ای می گویند چرا حسین در مدینه نماند و روش برادرش را در پیش نگرفت، امویان از رحم و مروت چیزی نمی دانند، با او همان کنند که گرگان با سرگشتگان بیابان، شکست او حتمی است. عده ای می گویند کوفیان در عهدشکنی شهره اند. با او همان کنند که با پدرش کردند... اما ساربان این کاروان عزمی جزم دارد در رفتن، همه می گویند این سفر پایان راه توست و او می گوید این تازه آغاز راه است. همه می گویند انتهای این سفر نابودیست و او می گوید می روم که بمانم. همه می گویند باید بمانی و تتمه دین جدت را حفظ کنی و او می گوید ماندن دین او در رفتن منست... و هرچه می گویند بمان او باز هم از رفتن می گوید. این روزها ساربان نگاهش به دور دستهاست. گویا راه درازی در پیش دارد... پرده دوم اینجا کوفه است چند روزیست مردی به نام مسلم به دنبال همراه می گردد برای سفر. سفر به سرزمینی دور، سفر به راهی دشوار، راهی سرخ که رفتنش را بازگشتی نیست...تو نیز بیاندیش: می مانی که نروی یا میروی که بمانی؟... وقتی فقط شانزده سال داشتم، اولین شعرم را که یک رباعی بود برای تو سرودم. آن روز فکر نمی کردم که تو تا بدین حد غریب باشی. اما وقتی آمدم و از نزدیک آرامگهت را به نظاره نشستم فقط اشکهای چشمم بود که رباعیت را به غزل تبدیل کرد. ای باقـــــر دل پادشــــــــه هفت ولا ای مانده آخر ز رهِ کرب و بلا این مست شهادت ز همه جا مانده جانا نظری نما تو در ره خدا
۲- این سوال حقوقی است. هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟
۳- من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور چنین چیزی امکان دارد؟!
3 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی. به یاد بیاورید «فقط یکی از آنها» نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست. یک سکه 5 تومانی داریم!


خوشبختي ما در سه جمله است:
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت
توسط محمد صادق باطنی| |
نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت
توسط محمد صادق باطنی| |
نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت
توسط محمد صادق باطنی| |
پرده اول
نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت
توسط محمد صادق باطنی| |
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت
توسط محمد صادق باطنی|

